مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

امروز جناب بارون همراهی کردن و نذاشتن ورزش ما کنسل شه، از طرفی هم نذاشتن زیاد ورزش کنیم که خستمون بشه!..

از دیروز عصر یه ریز داشت بارون میومد تا صبح. حدود هشت اینا که من خواستم برم پیاده روی دیگه بارون قطع شده بود. ولی تا دور اول رو تموم کردیم و رسیدیم نزدیک خونه خودمون(بیست دقیقه)، دوباره بارون شروع شد! دیگه بدو بدو کالسکهء دخترک رو هل دادم و اومدم خونه! (فسقل نامرد سر ساعت هفت و نیم هشت بیدار میشه و زل میزنه به آدم و لبخندددد که یعنی پاشیم دیگه!! بدجور پایهء پیاده روی شده! دیگه خودمم نخوام برم، ایشون نمیذاره! انگار نه انگار 15 روزه داریم میریم، انگاری ایشون دو ساله قهرمانه پیاده روی هستن و عادتشونه!خنده جالبه که حتی شبایی مثل دیشب که یازده اینا میخوابه هم باز فرقی به حالش نداره، صبح سر ساعت بیدار میشه! (خواب شبش الان باید 11 ساعت باشه. البته هر سه چار ساعتی یه بار شیر میخوره بین خواب، ولی خب کلاً یازده ساعت خواب شب باید داشته باشه. در صورتی که ...))

الان نزدیک ده روزه یه ماشین دوکابین همینطوری یه گوشه حیاط مجتمع قفل شده و ما که میریم پیاده روی هر روز بهش سر میزنیم! بعد من همیشه تا نیگاش میکنم و میخواد اسمش توی ذهنم بیاد، ناخودآگاه میگم: "گشنیز"!!! فک کن! ماشین گشنیز!!خنده تازه جالبه که بعد که کلی هم به مغزم فشار میارم، حس میکنم شورولت هست!!!زبان (میتسوبیشی هست بابا!) خلاصه که ببین از کجا تا به کجا ذهن من گسترده است!خنده احتمالاً آرمش توی ذهنم شبیه گشنیز ورق هس!زبان

+ وقتی ناخودآگاه از یه لینک میرسی به آرشیو نوشته های گذشتت... درد دل نوشت شخصی... شش اسفند 91 !! چه روزهای تلخی بود! چه تلخ!

البته این روزا مث که کلاً دست به کـَند و کاوم بد نیس! دیروز هم رفتم دفتر حساب کتابام رو بیارم، توی یکی از دفترام یه یادداشت از 3-4 سال پیش از نوستالژی بارون نوشته بودم! از این که حس بارون اینجا برام مث بارونای پاییز سال 76 بود!! (خودمونیم ولی یهو بدجور هم فلش بک میزنم به خیلی قدیما ها! میترسم یه کم قویتر برم یهو از اون ور تاریخ بیفتم بیرون!خنده)

++ الان هم رفتم ببینم تاریخ اون نوستالژی بارونه کی بوده، یه مشت چیزای دیگه پیدا کردم! تلخ بود! نخوندمش زیاد! یعنی خوندما، ولی طوری خوندم که نفهمم چی نوشتم! فک کنم دو سه کلمه درمیون خوندمش!خنده

[ سه‌شنبه ٢ دی ۱۳٩۳ ] [ ٦:٥٢ ‎ق.ظ ]