مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

به شدت داغونم. این روزا فعلاً همه چی دست به دست هم داده که بیشترتر هم بریزم به هم...

آخرین گزینه ای که همین صبحی روانیم کرد، خودم بودم!! پدربزرگ دومادکوچیکه پریشب فوت کرد، امروز تشییعش بود. با این که دیشب ساعت سه خوابیده بودم (بازم مهمونی! بازم بعدش فسقل!)، بعد از این که به هزار زور و زحمت تونستم پاشم و اول هم بدو بدو وسایل فسقل رو آماده کردم (و البته با هزار تا اعصاب خوردی جانبیش که حالا میگم)، در لحظه آخر که دیگه اومدم لباس بپوشم برم، یعنی منهدم شدما!!! خودم میدونستم این روزا خیلی دارم بی ملاحظگی میکنم توی غذا خوردن، گفته بودم هم که کلاً مدتیه ارادهء رژیمم خیلی بد سوخته، دیگه مهمونی بازیای ایران هم اومد وسط و منم بی خیال هر گونه تلاش یا اصرار به خودم در جهت تلاش شدم!! ولی واقعاً و وجداناً فکر نمیکردم دیگه تا این حد گند زده باشم که حتی شلواری که روزی که اومدم اندازم بود، فقط یه کم نشستن باهاش سخت بود، اصلاً بسته که نمیشه هیچی، کمرش هم به هم نیاد!!!! یعنی حس بدی به هم زدم بد هاااااااا....

حالا خودمم به خودی خود به اعصاب! دیگه یهو فقط یه جیغ که: من نمیام، برید!!

البته خب بجز ماجرای خوابالود بودن و خستگی، مسئلهء این که فسقل رو چیکارش کنم رو هم داشتم. از طرفی البته میگفتم میرم میذارمش خونهء مادرشوهر و میرم، ولی بعدش این مورد هم بود که خاله کوچیکه باز امشب هم مهمون داره و گفته بود برم کمکش. همش مونده بودم که خب اگه فسقل رو بذارم الان خونهء مادرشووره، بعد چطوری برم برش دارم و بعد عصر چی میشه و ...؟ از طرفی تر هم مسترنیک گیر داده بود که این چن روز آخر که ایرانه، بیشتر برنامه ها با خانوادهء خودش سِت باشه. خداییش هم من کاریش نداشتم، با این که کلاً مخالف اینم که زن و شوهر تنها برن جایی (شما بخون شوهر تنها بره خونهء مامانش اینا!!نیشخند) ولی خب این قد انعطاف نشون دادم که همش بهش میگفتم حالا که مامانت این هفته آخری رو به خاطر تو اومدن شیراز، برو بمون پیششون. البته دو سه شب هم رفت، نمیدونم چی شد برگشت!! کلهم اجمعین زیاد سازگاری نداره با اون ور مث که خودشم!زبان صبح تا عصر میره البته...

خلاصه که ما قرار بود آخر هفته اگه داداش بزرگش بیاد شیراز، برنامه با اون ور باشه، که خب هنوز از اون خبری نیست (میخواست برا رفتن مسترنیک بیاد. گفت یا آخر هفته میام، یا خوده روز رفتنش)، ولی حالا این بشر به من گیر داده بود که نه کلاً قرار بوده با اون ور باشیم... و خب کلهم ذهن من قاطی پاتی شده بود...

خلاصه که همه اینا دست به دست هم داد که صبحی اساساً بریزم به هم و یهو بگم نمیام خب!

البته خودم میدونم یه معضل دیگم هم این بود که موهام مث ته دیگ(!) چسبیده بود کف کلهء مبارک! بس که این روزا بدو بدو هست و عرق کرده بودم و وقت یه دوش گرفتن هم نداشتم. بعد دیگه داشتم منفجر میشدم. این شد که تا به اینا گفتم نمیام و اونا رفتن، پاشدم رفتم موهام رو نجات دادم که حداقل این پارت که روی اعصابمه حل شه تا بعد...

بعدشم از همون لحظه تصمیم گرفتم اساساً دیگه بزنم توی فاز رژیم و خودمو بکُشم! ارادهء مبارک هم هر چی دلش خواست قر بیاد! من که دیگه هیچ کاریش ندارم! وقتی غذا بهش نرسید اونم میفهمه باید باهام راه بیاد! والا!! (اووووه اوه! الان رفتم خودمون وزن کردم اومدم، نسبت به روزی که اومدم ایران، سه و نیم الا چار کیلو اضاف کردم!!!!تعجب حق داره شلواره بالا نیاد خب!!! اووووه! گند زدم!)

+ هم اکنون هم مادرشوور زنگ زد، مث که مسترنیک بهش گفته ظهر میایم اونجا. میخواست بپرسه چی درست کنم براتون، که به اونم گفتم اساساً قصد رژیم دارم و برا غذا دور من رو خط بکشه! نمیشه خب ننه! به هر حال اراده ای گفتن، تصمیمی گفتن! والا! ... به بقیه هم که بگه آدم، دیگه خودش هم کمتر رووش میشه حرفش رو بشکنه و رعایت نکنه! بعله!چشمک (صبح قبل از که برن، من به مامان گفتم اگه میشه تو ظهر برو کمک خاله، که من این روزای آخری با سازای مسترنیک برقصم که کلاهمون توی هم نره روزای آخری!! فعلاً اساسی رفته روی اعصابم، خیلی دارم تلاش میکنم تحملش کنم اون رو هم... البته میدونم یه مقداریش هم به خاطر کم تحمل شدن خودمه، ولی خب بابا قرار نشد همیشه آدم تحمل دونیش مث چاه باشه و هر چیزی رو تحمل کنه که حالا که نمیتونه یه کم زیادی چاه باشه(!) بشه کم تحمل که! والا!!)

++ سه شنبه هم اساسی زدم لپ تاپ مسترنیک رو ترکوندم! نیشخند البته ماجرا از اینجا شروع شد که اون بشر زد عکسامون رو ترکوند (میخواست عکسایی که با گوشیش گرفته بود رو منتقل کنه به کارت حافظه، عکسا شهید شدن یهو!) دیگه رفتم درستش کنم، چارتا برنامه دانلود کردم، نگو مابین اینا، چن تا برنامهء خر هم دانلود شدن خود به خود! یا شایدم سایتاشون مرض داشتن! خلاصه که لپ تاپش در شُرُف شهادت بود که به دادش رسید... شانس آوردم بکاپ داشت، وگرنه ویندوز عوض کردن و نصب این همه برنامه هایی که این بشر داره، بیش از دو روز طول میکشید و ... دو روز طول کشیدنش مهم نیس، مهم اینه که عینِ این دو روز من فحش میخوردم!خنده (خیلی برام عجیبه که چطوری آنتی ویروس و فایروال این بشر غیرفعال شده بود؟ البته من کلاً خودمم همیشه بدون آنتی ویروس زندگی میکردم سابقاً که لپ تاپ یا کامپیوتر داشتم. ولی مالزی که بودیم، هیچ وقت پیش نمیومد که ویروس یا مال-وِر بگیره ویندوزام. ولی ایران نمیدونم فلسفش چیه که آدم هنوز دست نزده به اینترنت، کلی مرض میگیره سیستم؟!!!

[ پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٤ ] [ ٧:٠٢ ‎ب.ظ ]