مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

از صبح که از ورزش برگشتم تا الان همینطور نیت داشتم بنویسم و البته هی نوشتم ولی هی مجبور شدم پاشم برم!! الانم یواش یواش 3 ظهر هست که هنوز خبری از تموم شدن این پست نیست!! (الان البته یه ساعت بعد از این نوشته هست و شده 4! و پرشین الان مُرده! دیگه تقصیر من نیس!)

صبح اول رفتیم پیاده روی با فسقل خانوم (دو هفته ای هست میریم پیاده روی صبحا). وقتی اومدیم خب مسلماً فسقل نمیذاشت از کنارش تکون بخورم! دیگه نشستم نزدیکش و همزمان که اون تلویزیون نیگا میکرد من شروع کردم نوشتن که خوابش برد! وسط نوشتن تصمیم گرفتم برم حموم که اگه بیدار شه خانوم خانوما دیگه نمیذاره برم! خلاصه حموم رو رفتم و بعد لباسای شسته شدهء لباسشویی رو پهن کردم و بعدش رفتم توی آشپزخونه شیشه های فسقل رو بشورم و غذاش رو گرم کنم، واسادم همهء ظرفای دیشب رو هم شستم که ... بعله! بیرون اومدن همان و مواجه شدن با فسقل خانوم بیدار همان!!!

دیگه بعدش حریره بهش دادم و بعدش بازی و بعدش شیر و بعدش باز بازی تا این که دوباره گیج خواب شد و خوابید! و بعد از اون کِی هست؟ بعله الان!

الانم که دارم دوباره نیت نوشتن میکنم، داره غلت میزنه! امیدوارم بیدار نشه وگرنه اگه بیدار شه باید پاشم برم باز!زبان

خب میخواستم در مورد شب یلدا بنویسم! البته من فک کنم بهتره تاپیک رو عوض کنم و بگم: یلدا شما رو چگونه گذراند!؟خنده


عرضم به خدمت هندونه ایتون که: والا ما از یه هفته قبل از شب یلدا خیلی فکر کردیم چه کنیم و چه نکنیم، ولی از اونجایی که بعضی دوستان به خاطر رحلت پیغمبر نمیخواستن یلدا رو دیشب بگیرن، این شد که برنامه گروهی خاصی با گروه جدیدمون نداشتیم ظاهراً. البته تعدادی هم که میخواستن همون دیشب برنامه داشته باشن، ظاهراً قصد داشتن برن رستوران ایرانیایی که اینجا برنامه دارن. ولی خب ما نه قصد داشتیم شب یلدامون رو شیفت بدیم، و نه قصد داشتیم بریم رستوران! (توقع ندارین کسی مثل من که در خانواده ای بزرگ شدم که حتی روز 38م فوت پدربزرگ عزیزش، به توصیهء مادربزرگش نامزدی دخترداییاش کنسل نمیشه، یا حتی دو سه ماه بعد از فوت برادرای مادربزرگه، عید نوروز هست و مادربزرگه خودش سفرهء هفت سینش رو میندازه و به همه میگه عزا به جای خود، عید به جای خود، یا حتی دو ماه بعد از فوت همون مادربزرگش، از اونجایی که اعتقادات مادربزرگ رو میدونن همه پس بله برونِ خواهرم برگزار میشه، الان بیایم برناممون رو کنسل کنیم که؟! ببینین نمیخوام برام توجیه بیارین که پیغمبر پیامبر بود و یه فرد خانوادهء شما نصف اونم نیست و ال بود و بل! شاید شماها به این دید رسیده باشین که پیغمبر براتون از اقوام درجه یک خودتون عزیزتر باشه، ولی با کمال شرمندگی من به این دید نرسیدم متاسفانه! هر چند اگه رسیده بودم هم با توجه به اعتقادات خانوادگیم، عزا و شادی برام مجزا بود! چون برا مُردن اون بنده خدا که نمیخوایم شادی کنیم که!! مازاد بر این که یاد گرفتم سیرهء اون طرف رو الگوی خودم بکنم، نه عزاداریش اونم بعد از سالیانِ سال رو! کماکان که الان هم سیرهء مادربزرگم که اینقد برا کل خانوادم عزیز بوده شده الگو...)

بگذریم! هر کی اعتقادی داره. من به اعتقاد بقیه کاری ندارم. خودمو گفتم... داشتم در مورد شب یلدا میگفتم...

خلاصه که از طرفی هم مسترنیک با دوست جدیدامون* صوبت کرده بود مث که، اونا گفتن بیاین خونهء ما. ولی خب بازم من قصد نداشتم برم خونهء کسی! من اصولاً شب یلداها خودم میزبان بودم. میدونستم بشینم خونه هم به هر حال 4 تا نوه نتیجه پیدا میشن بخوان بهمون سر بزنن! خوبیَت نداره خونه نباشیمچشمکنیشخند (*دوست جدید هم که البته چه عرض کنم! یه سال و اندیه دوست جدیدمون و هم مجتمعی هستیم! حالا فکر میکنم بعداً یه اسم براشون میذارم که از بی اسمی در بیان!چشمک). خلاصه که از طرفی هم هر چی فکر کردم که با فسقل خانوم و مهمونی دادن؟، دیدم خب سخته! البته نشدنی نیس! کماکان که تا حالا بجز دورهمی های عادی، چن تا هم مهمونیِ که از پیش دعوت کنیم به قصد مهمونی بازی و نه فقط دور همی(!) داشتم. ولی خب هر چی دو دو تا چارتا کردم، دیدم اصلاً حسش نیس. آخه این روزا هم مسترنیک همش 8 صبح میره تا 8 شب، من واقعاً لِه لِه میشم با این نخودچی خانوم. طبق معمول که میشناسیدش هم که خب کمک کردن توی فازش نیس! (تعجب نکنید! بابا شدن تاثیری روش نذاشته! با حفظ سمت همچنان حفظ جایگاه کرده!چشمک). خلاصه که داشتم عرض میکردم که نتیجتاً بی خیال دعوت مهمون شدیم...

تنها حدسی که بود این بود که شاید شوهر دوست جون (دوست قدیمی) که اینجا تنهاست، شاید اون بیاد. چون گفته بود آخر هفته سر میزنم...

از طرفی تر هم روز قبلش ما رفته بودیم یه دونه از این اجاقای سفری که کپسول کوچولو میخوره خریده بودیم که توی بالکن بتونیم کباب و جوجه بزنیم راحت (توی کباب پز میذارم کبابا رو و روی گاز میذارشمون. ولی خب توی خونه خیلی دود میکنه. گفتیم از این اجاقا بگیریم). خلاصه که ظهر با خیال راحت که شب مهمون نداریم و اینا که کاری داشته باشیم، جوجمون رو زدیم و بعدشم ماشین دوست جدید اینا خراب شده بود، مسترنیک رفت سراغشون که یه کم هم فکری کنن و یه چن تا کار دیگه هم با هم داشتن. منم در این فرصت جوگیر شدم واسادم یه کیک سیب کوچولو با رسپی مادرشوهر(!) درست کردم. بعدشم که مسترنیک اومد گفتم زنگ بزن ببین دوست قدیمی چی شد؟ میاد یا نه؟ که زنگول کرد و اونم گفت نه با بچه ها میخواد بره... خلاصه که با این که خودم شدیداً رژیم هستم، ولی برا خوشکلی سفره یلدامون هم که شده رفتم یه کم پاپ کورن درست کردم و آجیل و کیک و میوه و انار و هندونه و.... هفت و نیم هشت بود که سفرم آماده شد. در این لحظه بود که یهو دوست قدیمی زنگول کرد که: آفِرتون برا شب یلدا هنوز پابرجاست که من و دوستم بیایم؟!

دیگه پاشدم سریع یه ظرف دیگه پاپ کورن درست کردم و میوه های قاچ شدم رو هم یه ظرف اضافه کردم و نخودلوبیای پخته رو گذاشتم روی گاز و سبزی ای اضافه کن و پیازداغ و نعنا داغ و رشته ای... بعله!! در عرض سه سوت آش رشته هم پختم!نیشخند و اینگونه بود که یهویی مهمونی بازی شدیم ما!

همین دیگه! و این بود شب یلدای ما! بعدشم نشستیم به فال حافظ گرفتن که حافظ جان به بنده فرمودن:

روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر/ خرمن سوختگان را همه گو باد ببر

ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا/ گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر

و شاهد فال هم فرمود:

شب وصل است و طی شد نامه هجر/ سلامٌ فیه حتّی مطلع الفجر

دلا در عاشقی ثابت قدم باش/ که در این ره نباشد کار بی اجر

حالا بنده تصمیم گرفتم همیطوری هی خودمو از یاد ببرم (اولی!) و در عاشقی ثابت قدم بمونم (دومی!) ببینم آخرش چه اجری گیرم میاد!چشمک

+ نوشتنِ مجدد اینجا خیلی سخته. هر چی بیشتر میگذره بیشتر متوجه میشم که خیلی ها من رو میشناختن و میشناسن که من نمیدونستم! دوستایی که باهاشون رفت و آمد داشتیم یا بعده ها در بُرهه ای که اینجا تعطیل بود، رفت و آمددار شدیم و گفتن میشناختن من رو. حتی فک و فامیلا! فور اگزمپل: من عکسای فسقل رو که برا مامان اینا میفرستم گاهی یه مشت متن هم چاشنیش میکنم! اون روز عکسا زیاد بوده، نوشته ها شِبه داستان شده بود. مامان خیلی خوشش اومده بوده داشته به خاله کوچیکه و آقاشون هم نشون میداده، که خالهه خطاب به آقاشون اضافه میفرماید که: ایشون (بنده) یه مدتی هم بلاگ نویس بودم!!!!! بعد مامان همینطوری هاج و واج! اومده بود میگفت مگه تو به خالت گفته بودی مینویسی؟ من: من؟؟؟؟؟ بی خی ننه! من اینجا یکی یه دور همه رو تفتیش کردم، بعد میام به خودشون میگم که مینویسم؟!سبز یا حتی جدیداً کاشف شدم که یکی از دخترعموهام دوست فیس بوکی خیلی از وبلاگ نویسایی هست که منم باهاشون فرندم! بعد خب این نشون میده که اوشون هم وبلاگخون هستن! و خب این امکان خیلی خیلی زیاده که من رو هم بخونه یا خونده باشه... از دوستانمون مثال نیارم دیگه بهتره! فک کنم خودتون بهتر بدونید! بعله! همین شمایی که الان داری خاموش من رو فالو میکنی!چشمک خلاصه که میبینید که دوباره اینجا نوشتن با همون مدل سابق که من بی خیالانه از همه چی مینوشتم، یه کم سخته... امیدوارم بتونم ادامش بدم و مثل یکسال و نیم گذشته به خصوصی نویسی روی نیارم!

[ دوشنبه ۱ دی ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ ]