مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

این روزا، مخصوصاً از پنجشنبهء گذشته تا الان، خیلییییییی سرم شوغول پوغول بود. خالهه برا جمعه و شنبه مهمون داشت، هر دو سری هم از خونوادهء خودمون بودن. دیگه گفتیمش بابا همه رو یکی کن و همون جمعه بگیر مهمونی رو، ما هم میایم کمکت. دیگه پنجشنبه رو ظهر تا یک دو شب من و مامان رفتیم کمکش (فسقل رو گذاشتیم خونه پیش بقیه. اگه می بُردمش که عمراً میتونستم دست به سیاه و سفید بزنم). دیگه شب که اومدیم خونه، ساعت یک و نیم تازه من فسقل رو بُردم حموم که واسه فرداش تر و تمیز باشه(!). بعدشم تا بخوابیم شد سه و نیم اینا. هشت صبح هم پاشدیم رفتیم یه دورهء فامیلی و دوباره از یازده اومدیم کمکش.

مهمونا هم تا هفت هشت بودن. و یهو در لحظات آخر خالهه که دید خیلی غذا زیاد اومده، تصمیم گرفت فردا شبش هم فک و فامیلای شوهرش رو دعوت کنه! و این گونه بود که ما همچنان به امر شریف همکاری ادامه دادیم! مامان که کلاً شب رو هم موند پیشش. ما اومدیم خونه که صبح باشگاهمون رو بریم و بعدش بریم کمکش.


همچنان شب تا بخوابیم شد دو سه، صبح هم هشت اینا پاشدیم با خواهره باشگاهی و این چیزا. وقتی برگشتیم هم فسقل خانوم گند زده بود به خودش!! یه راست تشریف بردم توی حموم من. بعدش دوباره بدو بدو رفتیم کمک خالهه و ... بعله! چشمتون روز بد نبینه! شوهر خالهه رفته بود حدود 50 کیلوووو ماهی خریده بود!! (غذاشون قلیه ماهی بود و مرغ شکم پر و کباب روز قبلش. قرار بود امروزش هم همون باشه. تصمیم گرفته بودن فقط ماهی های قلیه رو زیادتر کنن. ولی خب وقتی دیدیم این قد ماهی هست، کباب از منوی روز شنبه حذف شد و تصمیم بر این شد که ماهی سرخ شده بذارن به جاش که یه کم از حجم ماهیا کم بشه). مرغ هم که گفتن دست خورده شده، دوباره رفتن خریدن! برنج رو هم گفتن زشته اون رو بذاریم، دوباره درست کردن!!! من فقط موندم خب اینا که میخواستن همه چی رو از نو آماده کنن، چه مرضی بود که اینطوری به خودشون زجر بدن و دو تا مهمونی رو بچسبونن به هم؟؟

از طرفی هم روز قبلش خاله ن. توی قلیه پختن خاله کوچیکه خیلی دخالت کرده بود، خداییش قلیهه اون طوری که باید نشده بود. از طرفی هم من هر چی بهشون گفتم بابا ماهی هاش رو سرخ کنید که لِه نشه توی قلیه ماهی، گوش نکردن! خوده ماهیه که مستعد پوکیدن بود که هیچی، خاله د. هم موقع کشیدن زحمت کشید کلی هاش رو لِه کرد! این بود که برا روز شنبه، تصمیم گرفتن از تجارب بنده استفاده کنن!زبان و اینطوریا شد که تقریباً خیلی از کارای مرتبط با ماهیا به من افتاد. نزدیک سه ساعت فقط واساده بودم ماهی ادویه میزدم و سرخ میکردم! چه برای قلیه، چه برای جدا سرو شدن توی سفره! و الحق هم که ماهیا عالی شدن. قلیه اش هم عاااالی... (و این گونه بود که من اون شب کمرم رو از دست دادم! آخه هر دو روز کار دسرهاش هم با من بود. و خب اقوام شوهرش هم که اومدن، کلاً همه کارا رو ما کردیم و نذاشتیم خودشون دوتا کاری کنن و گفتیم بیشتر کنار مهمونا باشن... حالا فک کن صبح هم رفته باشی باشگاه! کلاً دیگه تعطیل شدم! البته اون شب واقعاً فکر نمیکردم مُردم! شب که خوابیدم، صبح دیدم دیگه نمیتونم پاشم!)

اون شب هم باز تا اومدیم خونه و فسقل خانوم رضایت داد بخوابه شد ساعت سه. و تا خودم بخوابم سه و نیم... یکشنبه رو وجداناً هر چی فکر میکنم یادم نیست کجا بویدم و چه کار کردیم! آهان یادم اومد! عصرش یکی از عموهام میخواست بیاد خونمون! تازه اون که رفت هم پاشدیم با خاله ها رفتیم پارک!

اون روز هم اینطوری گذشت و همچنان شب تا فسقل بخوابه شد سه و نیم اینا! (یک بُردمش توی اتاق که بخوابه، ولی خودش یواشکی پاشد اومد بیرون و تا دو ساعت توی تاریکی داشت بازی میکرد!!خنده) ساعت پنج و نیم صبح بود که با صدای بالا آوردن های شدید یه نفر توی دستشویی از خواب پریدم! آره... خواهره داشت می مُرد طفلک... با این که همون دو ساعت رو هم واقعاً نخوابیده بودم (این دو سه روز چون فسقل من رو کم دیده بود، مث که کمبود مامان گرفته بود! نصفه شب هی بیدار میشد میومد کاملاً روی من میخوابید! سرش رو میذاشت توی بغلم، پاهاش رو هم دراز میکرد روی شکم یا پاهای خودم و میچسبید به من که بخوابه! خب با این وضعیت نمیتونستم بخوابم که!! هی باید حواسم به اون می بود فقط.). ولی خب حال بد خواهره هم این قد اساسی بود که مجالی نمیداد که فکر کنم میتونم پاشم یا نه. بااااید بلند میشدم. دیگه تا هشت نُه هم اسیر اون بودیم. طوری که دیگه دوشنبه باشگاه رو بی خیال شدم. ظهرش هم مهمونی یکی از داییا بودیم و شب هم رفتیم خونه خاله بزرگه و .... دوشنبه هم خب به سلامتی تموم شد!

و میرسیم بر سر دیروز!! صبح رفتم باشگاه و بعدش بدو بدو بیا و آماده شیم که بریم بدرقه خاله د. و شوهرش که میخواستن برن مکه. ساعت دوازده تا دو توی یه پارکی نزدیک فرودگاه قرار بود باشن که از اونجا با کاروان برن دیگه فرودگاه. خلاصه که تا سه اینا بیرون بودیم و بعدش برا این که بچه هاش هم تنها نباشن، با بقیه خاله ها همه رفتیم باز خونه همون خاله کوچیکه که این چند روز بودیم! (خونه جدیدشون یه طورایی مرکزیت شهر هست. خیلی مسیرش مناسبه که هی بری خراب شی سرشنیشخند. بعدشم خونهء این خالهه حس و حالش مث خونهء مادربزرگاس. آدم خیلی راحته اونجا. میچسبه که هی بری بیفتی اونجا!نیشخند).

خلاصه که باز رفتیم کمکش بدو بدو ناهار رو آماده کردیم، البته این بار رضایت داد که واقعاً غذاهایی که این چند روز زیاد اومده بود رو گرم کنه برا ناهار. ولی خب آماده کردن و ایناش وقت گیر بود... تا شب هم بودیم و چن تا دیگه از بچه های خاله ها هم اومدن و یهو تصمیم گرفتن که شام بریم فست فودی که به اسم KFC هست توی شیراز. مث که شعبه دومیش هم خیلی وقت نیست افتتاح شده. ملت رفته بودن راضی بودن. خیلی هم نزدیکمون بود اونجا و دیگه دغدغه ترافیک اون مسیر رو نداشتیم...

خلاصه که سفارشا رو توی خونه از همه گرفتیم که وقتی میخوایم بریم اونجا علاف نشیم. منم طی یه حرکت انتحاری، همه رو مهمون کردم. آخه کلاً قصد داشتیم که یه مهمونی بگیریم، ولی هر چی فکر کردیم دیدیم نه وقتش هست، نه توان حمالی کردن دارم! نه آنچنان بودجش! ولی خب KFC یِ قیمتش خیلی مناسب درومد. مازاد بر این که برا افرادی که خارج از ایران هستن یه جاهایی مثل مک و کی.اف.سی و اینا یه فست فود عادی و شاید در پیت باشه حتی. برا اینایی که ایران هستن، مث که خیلی اشتیاق آور هست و خیلی خوشال بودن که رفتیم اینجا. هر چند اینجا نوشته بود هم کی.اف.سی هستیم و هم پیتزا هات! ولی جالبه که پیتزاهاش کاملاً ایرانی بود! تقریباً دو سوم جمعیت هم پیتزایی بودن و یه سوم فقط کنتاکی سفارش دادن.

خداییش دیروز که داشتم به جمعیت توی KFC یِ نیگا میکردم و به خودم، خندم گرفته بود. من کلاً با تیپ لِهی که از صبح بیرون بودم، همون طوری پاشده بودم رفته بودم!  لِه! داغون! ژولیده! به حساب خودم مهم هم نبود خب. گفتم خب داریم میریم یه فست فود عادی دیگه! بعد اونجا نیگای ملت که میکردم خندم میگرفت. چنان تیپ زده بودن اومده بودن یکی نمیدونست فک میکرد میخوان برم کجا مثلاً، بعد من...؟!زبانخنده

خلاصه که مهمونی ما هم در یه حرکت انتحاری برگزار شد و خیالمون راحت شد. هر چند در اصل ما باید یکی دیگه از خاله ها رو به جای یکی از خاله های موجود دعوت میکردیم، اون خیلی بیشتر حقش بود(!)، ولی خب پیش اومد دیگه... حالا اونا رو جدا دعوت میکنم یه بار خونه. اونا هم بیشتر پلویی هستن! فست فود و اینا رو کاری ندارن...

خودمم که کلاً نفهمیدم چی خوردم. بس که پاشو و بشین و بپرس همه چی هست؟ کسری؟ چی بیارم؟ ببرم؟!... ولی خب نهایتاً راضی بودم. غذاهاش هم اوکی بود....

دوباره دیشب ما تازه یک رسیدیم خونه! تا بخوابیم دوباره یک و نیم دو! صبح هم از هفت بیدار بودم و هشت و نیم دوباره پاشو برو باشگاه و...! شبی هم خونه یکی از داییا دعوتیم! پنجشنبه جمعه هم باغ یکی از داییای دیگه. یعنی اوضاعی داریما!خنده!... فسقل طفلک که همچنان بیهوشه از دیشب تا حالا! منتظرم پاشه اونم ببرم حموم. بس که دیروز با بچه ها بازی کرده و غذا به سر و صورت خودش مالیده، چرکولِ چرکوله!

+ این همه اراجیف گفتم، در اصل میخواستم از چن تا دلخوریم از آدما طی این چن روز و ایرادگیری های مسخرشون نسبت به برخورد من با بچم بنویسم، اونا همش از قلم افتاد!!! بس که حرف زدم! سر خودمم رفت!خنده... بی خیال... شاید بهتر بود هیچی نگم... امان از مردمی که حس میکنن دایه مهربون تر از مادر هستن واسه بچهء آدم! و حتی گاهی کسی که خودش هم بچهء همسن بچهء تو داره، ولی خب چون بچه خودش آرومه و راحت غذا میخوره، درک نمیکنه تویی که بچت یه دقه آروم یه جا نمیشینه و خب بالطبع غذا خوردنش هم با مصیبت هست و تا فقط یه لقمه خورد و ته دلش گرفت، میخواد پاشه که بازی کنه، و این رو میذارن پای این که تو بلد نیستی با بچه ات برخورد کنی... اون قد دلم گرفت که ... که گرفت!!!... باورم نمیشد این قد دلم شکسته که طرف همون موقعا یه چی سرش بیاد! واقعاً راضی نبودم ولی گاهی به چشم می بینم که خدا چه طوری جای حق نشسته! هر چند شاید ما آدما نفهمیم! کم پیش میاد دلم واقعاً بشکنه، ولی وقتی هم واقعاً دلگیر شم و دلم بشکنه، تا به حال پیش نیومده به چشم نبینم خدا جواب طرف رو نده... نکنیم همچین! وقتی جای کسی نیستیم، کاش قضاوتش نکنیم. دلهای آدما نازک تر از اینه که اینطوری کنیم باهاشون...

[ چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٤ ] [ ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ ]