مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

خداییش خیلی دقت کردما، گاهی همین یه جمله که بگی ساکن ایران نیستم، در اکثر جاها معجزه میکنه!

دیروز رفته بودم بانک، وکالت همهء کارای بانکی من رو مامان داره. حتی افتتاح حسابا. این سپرده که دیروز میخواستم ببندمش رو هم خوده مامان به نام من باز کرده بود. بانکه دیروز تازه چشمش به دیدن جمال روی من روشن شد. خلاصه که داشتم میگفتم: داشتم براش شرح میدادم که حساب رو وکیلم باز کرده و من کلاً ساکن ایران نیستم و الان چک بین بانکی میخوام برا فلان حساب، از طرفی میخوام یه حساب کوتاه مدت هم باز کنم فعلاً برا مابقی پوله. این قدر هم دستی میخوام. یه کارت عابر بانک هم برا فلان دفترچم میخوام. و یه کم هم عجله دارم، اگه میشه اول چک رو صادر کنید، بعد به بقیه کارام برسید... جالبه که باجه کناری منم یه خانومی نشسته بود با تقریباً همین کارا! اول که به اون گفتن باید بری حداقل دو تا شماره بگیری چون زیاد کار داری! بعدشم که خانومه گفت عجله دارم، خیلی شیک و مجلسی(!) بهش گفتن خب پول نقد بگیر خودت ببر بریز به حساب! مشکل ما نیست که تو این قد عجله داری که!!

ولی من چی؟؟... بعله جانم! کارمنده خودش شروع کرد کلی از کارام رو انجام دادن. به یه باجه دیگه هم گفت که شما چک رو صادر کن! همزمان خودش پاشد رفت اون ور یه کار دیگه هم کرد. وقتی هم اون همکارش اعتراض کرد که: بابا خودت بیا انجام بده، کلی هول هولکی گفت که: نه عجله دارن! زود باش زود باش!!...

این قد خندم گرفته بود! یه کلام گفتیم خارج از ایرانیما!! معجزه شد (بارها برام اتفاق افتاده! البته بماند که بعضی جاها هم انگار ارث باباشون دست من بوده که کلاً دیگه محل نمیذارن یا بی احترامی میکنن. ولی توی اکثر بانکا خیلی برخوردا خوبه).

خلاصه که سیم ثانیه کارای ما رو انجام داد و رفتیم...

امروز صبح هم توی داروخانه که بودم دوباره همون کارمنده رو دیدم، چنان سلام و علیک گرمی کرد که خواهره همینطوری مونده بود که: این کی بود مانی؟ من فک کردم پسرخالمونه خودم خبر ندارم!خنده


خواستم بیام سر گوشیم ببینم بچه ها برا امشب چه برنامه ای گذاشتن (توی گروه واتساپ هماهنگ میکنن)، یه لحظه خندم گرفت: چقد این سری که اومدم ایران عوض شدم! من آدمی بودم که حتی نصف شبا هم گوشیم سایلنت نبود. ولی الان تقریباً تمام روز گوشیم سایلتنه! و اصلاً برام مهم نیست که پیام تا تماسی رو متوجه بشم یا نشم! هر وقت حوصلم بشه میام سر گوشی و یه نگاه بهش میندازم... حالا نه که از عمد هم یام بره از سایلنت درش بیارما، نه... همینطوری کلاً یادم میره. البته تا حالا هم که اصلاً مهم نبوده. چون هیچ تماس خاصی رو از دست ندادم!! (تا این قد آدم مهمی ام من و زِرت و زِرت تماس دارم!!! بعله!!خنده)

+ آقا ما دو روز نبودیم، این مالزی چی شد؟؟؟؟ امروز داشتیم نرخ ارز رو چک میکردیم برا انتقال پول، دیدم کن فیکون شده که!!! تا قبل از ایران اومدن ما، نسبت رینگیت به دلار به 3.8 رسیده بود و میگفتن در پونزده شونزده سال اخیر این افت ارزش پولیشون بی سابقه بوده. الان شده بود 4.2 که!!!! جل الخالق!!! دو روز دیگه اس اقتصادشون بترکه و مالزی رو به حراج بذارن ! پولاتون رو جمع کنین بریم بخریمشزبان

+ این روزا از شدت بیکاری نشستم همش آهنگای پی.ام.سی و اینا رو می بینم... نمُردیم و بعد از مدت ها چارتا آهنگ معقول هم شنیدیم! از آهنگایی که این روزا از کامران و هومن، سعید شایسته، گوگوش و اینا هست خوشم اومده... این فسقل هم که تا یه آهنگ میذارن فقط باید بیاد بغل که وایسه نی نای نای کنه!خنده

+ گاهی هر چیزی یهو یه بهونه برا به یاد یه نفر افتادن میشه!! داشتم سرچ میکردم ببینم اسم آهنگا از خواننده هایی که بالا گفتم چیا هست، دیدم توی آرشیو ها نوشته محمد اصفهانی... زدم دانلود شه، شروع کرد به خوندن که: آمدم ای شاه سلامت کنم... یادم افتاد به نوشتهء چند سال پیش یه نفر (ابیاتی از همین شعر) در مورد امام رضا و .... البته ریمایند من ربطی به امام رضا و مشهد و اینا نداشت! من در اصل یاد خوده اون فرد افتادم!

+ قرار بود بلیط رفتن به مقصد جدید رو از همین شیراز با ایرلاین های خارجی بگیرم... ولی ظاهراً دوباره مجبورم برم تهران! هر چند برا ویزا هم شاید مجبور شم برم و بیام... هی هر روز به خودم میگم یه زنگ بزنم به سفارتشون ها! هی یادم میره! دقیقاً 4-5 عصر که میشه یادم میاد که دیگه تعطیله!

+ از دارالترجمه خبری نیست...! فقط همینم مونده که به خاطر اینم مجبور شم پاشم برم تهران!زبانخنده

+ آن زمان که حتی خواهرت هم وقتی میخواد چیزی بهت بگه با طعنه و کنایه میگه... و متنفر میشی از این که حتی تصمیم گرفتی شاااااید دو سه هفته بیشتر ایران بمونی ولی حالا به خودت میگی بمونم که چی؟؟! ولی خب از اونجایی که حس میکنی یه کم بزرگ شدی(!)، سعی میکنی در اوج ناراحتی و دلشکستگی هیچی بهش نگی و بذاری فردا صبحش (امروز!) حین حرفایی که میتونست مرتبط باشه، بهش بگی که این مدل حرف زدنت درست نبود و حتی اگه میخواستی به من تذکر بدی که از فلان کار من دلگیر شدی، بهتر بود مستقیم بگی... اونم حالا که آروم شده راحت تر بگه که: فکر میکردم اینطوری یه کم بهتره و کمتر بهت برمیخوره!!! (عجبببب!... هر چند هنوزم بهش حق میدم. چه اینطور حرف بزنه چه اونطور! شرایط روحی و بلاتکلیفی زندگیش، خیلی دلنازک تر از پیشش کرده... و لابد کسی که خواهره باید این بد قِلِقی ها رو تحمل کنه... که میکنم...)

+ گاهی شب قبل به برنامه های روز بعدم که نیگا میکنم، خندم میگیره! فک میکنم اون روز دیگه تمومه و الان که فردا شبه هست که بخوابم!! بس که فشرده است و جای نفس خور و پیش بینی شرایط جدید یا متفاوت نداره. فور اگزمپل دیروز: از شب قبل داشتم مرور میکردم که: خب فلانی گفته پول میخواد و صبح باید هفت و نیم برم بانک و فلان سپرده رو کنسل کنم و پول رو براش حواله کنم. مسلماً دو تا بانک رفتن تا هشت و نیم نُه طول میکشه. نُه که باید باشگاه باشم. ده و نیم اینا برگردم خونه و خب وقت نشستن نیست! چون ظهر مهمون داریم، باید یه کله سر پا بود. ظهر مهمونه میاد، پذیرایی و ناهار، سه چار که بره سریع باید شام رو آماده کرد که با بچه ها که برا 5-6 قرار داریم فلان پارک، برسیم!... پارک هم لابد تا دوازده یک ادامه دارد و ... خب شب شد بخوابیم!خنده (البته شب یه برنامه هم اضافه شد! بعد از پارک رفتیم خونهء جدید خالهه و بعد از یه ساعت اومدیم خونه...)

و طوری دیگه لِه هستم (شب قبلش دو و نیم خوابیدم! یعنی اکثر این شبا تقریباً...) که امروز دیگه باشگاه نرفتم... بچه ها برا استخر کانفیرم نکردن... شاید تنها برم. شایدم با دو تا دخترخالهء دیگه...

[ چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٤ ] [ ٢:۳٩ ‎ق.ظ ]