مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

مرسی از راهنمایی های همگی بابت دارالترجمه. زبونی که میخوایم فک کنم خیلی عتیقه اس! با همه دارالترجمه هایی که گفتین و خودم هم توی سرچ ها پیدا کرده بودم تماس گرفتم. همه یا میگفتن نه، یا میگفتن سه چار هفته ای!! بالاخره از بین اون همه، دارالترجمه پیشنهادیِ فنجونه رضایت داد ترجمه به زبون مد نظر رو در زمان مد نظر هم تحویل بده. جالبه که هزینش هم از بقیشون مناسب تر بود!! و منم این قد جوگیر شدم که اصلاً دیگه باهاشون چَک و چونه هم نزدم!... مکاتبه ای هم کار کردیم. اسکن مدارک و پیش پرداخت رو فرستادم که کار توی پروسه بیفته که اگه پست تاخیر داشت، کار من به تعویق نیفته. تا بعد که اصل مدارک برای برابر اصل کردن و اینا به دستشون برسه... دیگه احتمالاً به یکی از دوستامون هم بگیم بره تهران تحویلش بگیره و مهر سفارت اون کشور رو هم بزنه و برامون بفرسته که دیگه نخواد فعلاً بیایم تهران... همچنان خیلی مرسی از همکاری همگی.

+ این اپل هم خداییش خُله! تا مالزی بودم واقعاً مشکلی نداشتم باهاش و روز به روز بیشتر داشتیم با هم رفیق میشدیم. هفته اول ایران بودم هم خوب بود، ولی بعدش دیگه زد به سیم اون وری!! هی گیر میداد که کشوری که توش هستی نمیشه چیزی رو دانلود کنی! نمیشه آپدیت کنی! نمیشه اصلاً دست به گوشیت بزنی! برو گوشیت رو بذار توی کمدت دستشم نزن!!... تا بالاخره امروز درست شد و گذاشت من چارتا اپلیکیشن آپدیت کنم (من کلاً از اون مدل آدمام که تحمل این رو ندارم که چار تا نوتیفیکیشن حتی در مورد آپدیت روی گوشیم باشه و ولش کنم به امون خدا!! باید حتماً همه چی ردیف باشه یا حداقل نوتیفیکیشنی نباشه (دلیل این که گاهی توی گروه هایی که عضو هستم هم فقط صفحه رو باز و بسته میکنم که نوتیفیکیشن تعداد پیامای نخونده پاک بشه هم همینه! وقت ندارم بخونما، ولی تحمل دیدن نوتیفیکیشن مثلاً هشصد نهصد تا پیغام نخونده رو هم ندارم!زبان)

آقا تا بحث گوشیه، آیفون دار هاش یه وی.پی.ان/فیلترشکن خوب معرفی کنید به من! ماشالا ایران که همه چی فیلتره خب!آخ

- درگیری هام یه کم کمتر شده. یه کم وقتم آزادتره. مخصوصاً که بدو بدو های دنبال فسقل رفتن رو هم کاملاً واگذار کردم به بقیه و خودم اساساً وقتم مال خودمه! به روی مبارک هم نمیارم که دارن خرد میشن از دست این جوجه! (جدیداً مسیر راه پله رو یاد گرفته، کافیه درب هال باز باشه، مثل فشنگ میره توی پله ها که بره طبقه بالا! کمر خواهره شکست بس که رفت با این بچه بالا و پایین! فسقلک رضایت هم نمیده که نره بالا که! باید حتماً با توقعاتش راه بیای). ولی من واقعاً خودمو خیلی مرخصی دادم... فقط پوشکشو عوض میکنم و حمومش میکنم (هر چند اینا گاهی هم که یهو من خوابم از دستم فرار میکنن و بچه رو هم خودشون حموم میکنن). غذا دادنش هم پنجاه درصد با من هست. جدیداً رضایت میده از دست بقیه هم چیزی بخوره. اینه که حتی برا خودم برنامه ریختم از هفته دیگه هر روز برم باشگاه و حتی شنا هم برم. شایدم البته شنا رو گذاشتم برا مهر به بعد که استخرا خلوت تر میشه (الان یه روز در میون میرم باشگاه. ولی کلاً روحیم هنوز طوری اوکی نشده که بتونم تمرکز کافی رو برا حرکتای هماهنگ باشگاه داشته باشم... ولی خب بهتر از هیچیه. مخصوصاً که مربیه هم خیلی پر انرژی هست، خیلی حس خوبی بهم میده وقتی میرم باشگاه. امیدوارم با ادامه دادن و اضافه کردن شنا بهش، زودتر به مود خودم برگردم...)

همونطور که گفتم، هنوز روحیم خیلی فاز منفی داره. کاش میشد آدم دوتا سیم به خودش وصل کنه و وصلش کنه به زمین که تمام بار منفیش خالی بشه!!!

+ اگه فرصت شد بشینم یه کم هم درمورد مسافرته و مسائل جانبیش بنویسم ... بس که این روزا نمینویسم، همه چی یادم میره ولی اثرات مثبت و منفیش گاهی روم هست! هر چند مسائل مسافرت هم هندل شد و چیزی توی دلم نمونده تقریباً! جدیداً یاد گرفتم هر چی توی دلم هست رو راحت به زبون میارم که دیگه ذهنم درگیرش نشه!!... بذا اصلاً تا دستم به کیبورده(!) چن تاش رو بنویسم:


رفته بودیم اصفهان آخر هفته رو... خدمت مادرشوهرجان! خاله شوهره حالش خوب نیس، سه ماهه مادرشوهره رفته اصفهان پیشش و نمیتونست بیاد شیراز. اینه که ما رفتیم اصفهان که هم سلامی عرض کنیم و هم اوشون نوه جان رو زیارت کنن که دلشون یه ریزه شده... البته اول گفتیم فلان موقع میایم، ولی این برا موقعی بود که فسقل حالش خوب بود. خب توی همون یه هفته ای که زمان بود تا رفتن، فسقل یهو حالش بد شد! واقعاً دوست نداشتم برم و ترجیح میدادم صبر کنم بهتر شه که به بعد برم، ولی خب از اونجایی که اختیار و انتخاب فقط با من نبود، یه طورایی مجبور شدم که برم! (قرار بود با پدرشوهر بریم!)...

حالا بماند که به چه فجاعتی رسیدیم از دست فسقل! زانو و کمرم خشک شد یعنی!!...

ولی خب جاده خوشکل بود (از راه سپیدان و یاسوج رفتیم ما. جاده سپیدان هم که کلاً برا من نوستالژیه!.. جاده خیلی قشنگ بود... برعکس برگشتن که از راه شهرضا و آباده اومدیم و همش خشک بود!)

اونجا که بودیم مادرشوهره نمیذاشت من دست به سیاه و سفید بزنم. البته صرفاً فکر نکنید این از لطفشه که من مثلاً چون بچه داری میکنم، خسته تر نشم! نه! مادرشوهر من یه کم (و شاید بیشتر از یه کم!) وسواس داره! حتی توی خونشون رفتن و اومدن هم آداب داره! وگرنه همه خونش رو میشوره! دیگه چه برسه به ظرف و ظروف... خواهرش حالا از خودش هم بدتر! فک کن حتی گوشی موبایلشو میشوره!!!!

خب من وقتی دو بار رفتم کمک کنم توی ظرف شستن حداقل و دیدم مادرشوهره اینطوری اصرار میکنه که دست نزن، اعتراف میکنم که یه طورایی بهم برخورد. مخصوصاً که یه بارش که یواشکی تا اونا بقیه ظرفا رو بیارن خواستم یعنی زرنگ بازی در بیارم و سریع ظرفا رو شستم، ولی مادرشوهر باز اومد اسکاچ رو ازم گرفت و خواهر شوهر اومد ظرفا رو دوباره شست!!!!!... منم دیگه هیچی نگفتم...

تا روز آخر که پدرشوهر یهو شروع کرد که: من هر جا برم کاری ندارم خونه خودمه یا نه، وامیسم کمک! کار ورزشه! کمک کردن عیب نیست! آدم نباید اِل باشه، نباید بل... منم حالا از یه طرف کفرم درومده بود، از طرفی خب هیچی هم نمیتونستم بگم. فقط سکوت کردم. و همزمان رو کردم به خالشون و گفتم: "والا من میخواستم کار کنم، ولی مادرشوهر نذاشت. ایشون که شوهر خودشون رو میشناسن، نباید وقتی من میخوام کاری کنم جلوی من رو بگیرن، حتی اگه کار کردن من رو قبول ندارن (این رو از عمد گفتم که خوده این بنده خدا بفهمه!!)." دیگه اونم سریع نکته رو گرفت و گفت که: نه! کی گفته کار تو رو قبول نداره؟ میخوان خودت خسته نشی!!... منم فقط گفتم: به هر حال من که برام مهم نیست و عادت کردم به این مدل حرف زدنای پدرشوهر، برا خوده پدرشوهر میگم که ناراحت نشه که کسی کار نکرده...

بعد هر چی فکر کردم دیدم هنوزم توی دلم هست و باید به مادرشوهر هم بگم! هر چی هم فکر کردم دیدم اگه جملهء "قبول نداشتنِ ظرف شستن و کار کردن من" رو اضافه کنم، خیلی دیگه بهش برمیخوره و این مدته که ما بودیم کوفتش میشه(!)، دیگه فقط موقع خدافظی بهش گفتم که: "ببخشید این مدت همه کارا رو هم خودتون کردین، ولی کاش گذاشته بودین کمکتون کنم که پدر هم اینطور سختشون نشه که بخوان به من تیکه بندازن!"... اون بنده خدا هم یهو هول شد که: "نه! اون اگه چیزی میگه چیزی توی دلش نیست و اینا. شما هم به دل نگیرید اصلاً و فراموش کنید"... منم گفتم مهم نیست، من ده سال هست که عادت کردم به این حرفا ولی میخوام خودشون هم سختشون نشه و فکر نکنن من نمیخواستم کار کنم...

و خلاصه اینگونه بود که خودم راحت شدم که حرفم رو زدم! به هر حال اونا به خاطر وسواسشون مخصوصاً (و ده درصد هم به خاطر خسته نشدن من!) نذاشتن من کار کنم. وگرنه اشتباه از من نبود که بشینم طعنش رو تحمل کنم! والا!!...

بعدشم مادرشوهره این قد توی دلش بود مث که، که باز فرداش زنگ زده بود به مسترنیک که نکنه این زنت ناراحت شده باشه و بابات چیزی توی دلش نیست و اینا! فرداش هم باز خودم که زنگ زدم، یه ساعت توجیه...! هر چند من واقعاً برام مهم نبود...

کماکان که یه روز دیگش که اونجا بودیم هم فسقل خیلی داشت شیطنت میکرد موقع ناهار، یهو باباش برگشت گفت: من اگه بودم میرفتم بچه رو میذاشتم توی اتاق و درب رو میبستم میومدم غذام رو میخوردم!!! منم خب اصلاً به روی مبارک نیاوردم. همچنان با فسقل هم بازی میکردم و هم غذا میخوردم... بعدش خالش اعتراف کرد که: خوب شد ری.اکشنی نداشتی! من همش میترسیدم میگفتم الانه که مانی بهش بربخوره و یه چی بگه یا دعوا بشه! به هر حال آدم بچش جیگر گوشه و عزیزشه!... منم خندیدم گفتم من به این حرفا عادت دارم. مهم نیست... (اونا همش میترسن عکس العمل های من مثل جاری بزرگه باشه و یهو جنگ شه مثل اونا که هنوز بعد از اِن سال جنگشون تموم نشده. طوری که حتی الان که ما اومدیم هم نه اوشون تشریف آوردن، نه زنگ زدن، نه حتی وقتی داشتیم ویدئو کال میکردیم و گوشه دست و آستینش پیدا شد، اومد حرف زد!!! انگاری با ما هم قهره!!!... ولی خب من اینطوری نیستم... مدت هاست خیلی چیزا رو زدم به فاز بی خیالی... گاهی حس میکنم خودم هم توی این فازا به بی خیالی خوردم برا خودم و یادم میره خودم رو هم حتی!!زبان)

بگذریم! مسائل زیاده اگه بخوام بگم... فعلاً اینا رو به عنوان نمونه گفتم تا بعدچشمکزبان

[ چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٤ ] [ ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ ]