مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

و همچنان روزهای نفسگیر من با تمام قوا دارن ادامه میدن! ولی من همچنان زندم!! نمیدونم شایدم فکر میکنم که زندم!!!

مریضی فسقل همچنان ادامه داره و بدتر هم شد. تا دیشب که شاید حتی به جرأت میتونم بگم دو سه شب اصلاً پلک هم نزدم. طول روز هم که دیگه پیشکش!... ظاهراً داره دندون نیشش در میاد و همزمان سرما هم خورده و ... دیگه فرض کنید من رو با یه بچهء اینطوری!! که مثلاً پریروز روزی، از ساعت دو که من میرم مهمونی یه ریززززز داره گریه میکنه (اونم این بچه ای که کلاً صدای گریه اش رو معدود میشه شنید و همیشه صبور بوده طفلک)، تا خوده هشت و نیم نُه که برگشتم خونه... و از اون مزخرف تر کسانی هستن که درک نمیکنن و مثلاً کسی که اون روزه خونشون مهمون بودیم، بیاد واسه حق به جانبانه به من بگه که: بارها گفتم! قبل از تایم ناهار بچه رو بخوابونید که خودتون راحت باشین!!! یکی نیس بگه آخه باانصاف! نمی بینی بچه چه حالی داره؟ بچه ای که حتی شبش پلک به هم نمیاره رو توقع داری من ظهر چطوری بخوابونم؟! (هر چند البته این قد دیگه این مسئله بدیهی هست که همون شخص آخرای غذاخوردن خودش، به خودش میاد و پامیشه بچه رو از بغل من میگیره میگه شما یه لقمه بخور!

بگذریم... و زندگی همچنان باقیست!

و امروز هم از سر اجبار باید برم سفر! هر چند ظاهراً حق انتخاب دارم! ولی .... ولش کن! حوصله و وقت جزئیات نگاری ندارم. باید پاشم برم به زندگی برسم تا فسقل خوابه!

هنوز خستگی کارای ماه آخر مالزی نشینی از تنم در نیومده که فعلاً به این اوضاع هم افتادم... امیدوارم زودتر به روزای قابل استراحت(!) برسم! هر چند بعیده... حداقلش اینه که اینجا مردم هی میخوان برات نسخه بپیچن برا هر کارت و ... اوووه!

+ و این چن روز متوجه شدم چقد بیشتر و بیشتر از خصلتای یکی از زندایی هام خوشم میاد! من وقتی خواستیم از مالزی بریم، توی فیس بوکم استاتوس گودبای مالزی رو زدم... و البته استاتوس واستاپم هم تا یه روز همین بود. و من حداقل 60-70 تا از اقوام رو اد دارم چه توی فیس بوک و چه خب اونایی که شماره من رو اد دارن توی گوشیشون! (نشون به اون نشون که تا بنده مثلاً لاین نصب کردم، هزارتا پیغام برام اومد که: فلانی تو رو اد کرده با شمارت! فلانی تو رو اد کرده با شمارت!!! بابا حداقل اوتو اد ها رو از اپلیکیشن هاتون بردارین وقتی میخواین ما نفهمیم که شماره ما رو اد دارین!! ... میدونی چرا اینطوری میگم؟ جالبیش اینجاس که یکی که باهات کار داره، این قد ادای آدمای از دنیا بی خبر و بی اطلاع رو در میارن توی این مایه ها که: شماااااره؟! شماره چیه؟ مانیا شماره هم داره مگه مثلاً؟) بعد حالا ری.اکشن های ملت چیه نسبت به این استاتوس های من؟! هیچی!! فوق فوقش یه لایک توی فیس بوک اونم از طرف حداکثر 5-6 تا از اون هفتاد تا فامیل! بعدش به این در و اون در زدن و سر در آوردن از منظور من برا خدافظی از مالزی! حالا انگار خودم مُردم که جواب بدم!!!

خلاصه که داشتم میگفتم از این زنداییه خیلی خوشم میاد. همیشه خیلی بی حاشیه با آدم برخورد میکنه. خیلی ریلکس دیروز زنگ زده بود به مامان که: دیدم مانی اینطوری استاتوس زده. چی شده مگه؟ کجا میخواد بره؟!... بعدشم با خودم حرف زدن و یه مقدار هم از تجربیات سفرشون به اون شهر و کشور برام گفتن و ... ختم کلام!

کلاً از خصلت هاش خوشم میاد! از اون دسته آدمایی هست که میشه حساب کنی که دنبال نکته نمیگرده توی برخوردات. هر چند خوده داییه یه کم خصلتای باحال داره! مثل این که مثلاً بهش میگی فلان چی رو نمیخوام کسی بدونه، ولی فرداش از خواجه حافظ شیرازی میشنویش!خنده

من برم آماده شم که تا فسقل پانشده باشگاهم رو برم و بیام... هنوزم نمیدونم این باشگاه رفتنه توی این اوضاع خستگی و کارا، غوز بالاغوز هست یا یه ساعت نفسگیری بین هر دو روز خسته کننده و نفسگیر زندگی!!!؟...

[ چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٤ ] [ ٤:٠٠ ‎ق.ظ ]