مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

امیدوارم هیچ وقت به شرایط من دچار نشی!! نه تلویزیون داشته باشی واسه سرگرمی بچه نه حتی روروکش موجود باشه دیگه (حالا از یه ماه قبلش دیگه سوارشم نمیشده ها! ولی حالا میخوادش!!) بعد شوهرت هم سر کار باشه اکثر وقتا و تو باید سه سری چمدون با بسته بندی به مقصدهای مختلف هم داشته باشی! اونم در کنار تموم کردن فروش وسایل خونه و تحویلشون و خالی کردن خونه و تفکیک چیزای قابل حذف و غیرقابل حذف...!!!

اینا رو دیروز صبح نوشتم... ظهر مسترنیک و دوست قدیمی گفتن میان خونه، دیگه هول هولکی روی یه شعله گاز (اجاق گازمون که البته اونم دو شعله بیشتر نداشت(!) رو فروختیم، روی گاز مسافرتی آشپزی میکنم!!خنده)، ماکارونی درست کردم که دم آخر کپسولش تموم شد!!). دیگه اونا کپسول خریدن اومدن و پختن و خوردن تموم شد و فسقل رو برام سرگرم کردن، تقریباً تونستم 70 درصد وسایل رو تفکیک کنم برا مقاصد مختلفی که باید برن (مابقیِ زندگی مسترنیک در اینجا تا قبل از رفتنش[خونه رو تحویل میدیم، میره خونه دوستاش]! بارش برا رفتن به مقصد بعدی! رفتنِ من و فسقل به ایران و بارمون از اون ور برا مقصد بعدی ولی از ایران!!... اِ وا این که شد چار تا که!زبان) و حالا مصیبتِ یه گرم بالا پایین شدن بار هام داره شروع میشه!!!آخ

سی درصد باقیموندهء کارا هم توی آشپزخونه است... یخچال رو امروز باید تحویل بدیم و خب وسایلش باید نجات بیاد، خیلی هاش هم جزء همون تفکیک بازار هست! کمد ادویه ها! کشوها... وای دارم خل میشم! الان هم دوباره من هستم و فسقل، دست به سیاه و سفید نمیذاره بزنم! هی میاد مثل موش توی دست و پای من... حق هم داره طفلک... هر روز من رو فول تایم داشته و هر وقت خواسته شیطونی و بازی و بغل بوده، ولی حالا خب مجبورم به کارا برسم، تلویزیون هم نداره، شاکیه...

پاشم تا فسقل بیدار نشده...

اومدم لپ تاپ رو آگهی کنم، از آخرین فرصتای لپ تاپ داری هم استفاده کردم!!

+ ببخشید که وقت ندارم هیچ کامنتی رو جواب بدم. چه تقاضای رمز ها، چه کامنتای پست رمزدار یا هر چی... فقط اونایی که رمز ندارن: زیاد غصه نخورین! من حتی توی پست رمزدار هم نگفتم دقیقاً کجا میخوام برم!! همین دور و برها هستیم. البته نه که مهم باشه کلاً گفتن یا نگفتنش، نه! همینطوری فقط عشقم کشیده تا نرفتم نگمزبان!... همین آسیا هم هست، جای دوری نیست. و برا دو سال هم بیشتر نمیریم. فقط یه قرارداد کاری دوساله... نوشته های من اینجا فقط درد و دل هام از خستگی های این روزاس، چیز خاصی نیس...

++ و دم آخری، از دست خیلی از دوستان مالزی خیلی خیلی دلگیرم. طوری که میخواستم برم توی گروهمون هم عکس العمل تندی داشته باشم. ولی فعلاً فقط خودم رو به صبوری دعوت کردم... به هر حال میریم و دیگه تموم میشه همه چی... 

[ سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٤ ] [ ٤:٥٩ ‎ق.ظ ]