مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

این روزا با گوشت و پوست و استخونم معنی دنیای فانی رو حس میکنم... 

میدونی! برا ماها که این مدلی زندگی میکنیم، انگاری زندگیه یه مدل دیگه است. دل بستن نداره! اصلاً یه طورایی زندگی نداره انگار! نمیدونم شایدم چون ما ایرانیا عادت کردیم به همه چی دل ببندیم...

دقیقاً الان حس و حال کسی رو دارم که روزای آخر عمرش هست و میگن دنیات رو باید ول کنی و بری و جز خودت و اعمالت، هیچی رو نمیتونی ببری... منم خودم هستم و افکارم که دارم میرم!...

حالا درسته که اینجا زندگیمون به اصطلاح دانشجویی بود، ولی خب من همیشه معتقد بودم اینم یه برهه از عمرم هست و نباید زیاد به خودم سخت بگیرم، و باید لذت ببرم... این بود که در حد وسعمون، سعی کردم چیزایی که دوست دارم رو داشته باشم و زیاد به خودم سخت نگیرم توی زندگی...

ولی الان باید همه چیزایی که دوست داشتم رو بفروشم یا بذارم و برم!! 

+ باید یک زن باشی تا بفهمی حتی ظروف آشپزخونت هم برات خاطره انگیزه...

++ حالا بجز بُعد دلبستگی به وسایل، یه فاز دیگش هم واقعاً ضرر مالی ای هست که روی وسایل باید بدی! میای یه سری وسایل میخری اِن تومن! بعد خب الان باید بفروشی دو زار! ولی دوباره بخوای همون رو بخری، دوباره همون اِن تومن که عملاً شش هفت برابر قیمت هست پات در میاد! (بعضی چیزا مثل مبل و یخچال و اینا رو میشه 40-50 درصد قیمت فروخت. ولی چیزی مثل ظرف پیرکس و سرویس ناهار خوری و سرویس چدن و تفلون و اینا رو عملاً فقط باید رد کنی فقط!...)

+++ داریم از مالزی میریم کلاً...! توی همون پُست معلق، داشتم میگفتم چه خبره و چی و کی و کجا!! و حتی از حال و روز بیشتر ِ این روزا! ولی هنوز امکان و وقت پابلیش پیش نیومده!...

[ شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٤ ] [ ۳:۳۱ ‎ب.ظ ]