مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

یعنی لِه هستماااا... لِه...

از صبح مثل بولدوزر کار کردم!! شایدم بیشتر!! دو دور لباس شستم (یعنی پهن کردم!)، آشپزخونه شستم. اجاق گاز شستم. هال رو مرتب و جارو کردم و بعد جوگیر شدم شستم! اونم با وجود یه فروند فسقلللل! (موقع کارای آشپزخونه خواب بود). موقع شستن هال بیدار شد. اولش تا میگفتم بشین، نمیومد جلو. ولی بعد مقاومتش طاق شد! اول چار دست و پا اومد، یهو لیز خورد، خودش ترسید نشست سر جاش! دوباره اومد، باز لیز خورد و استپ کرد! بار سوم... چهارم... دیگه خوشش اومد!! هی میومد برا خودش لیز میخورد توی آب و کف ها!!! دیگه تصور کنید من با چه فجاعتی(!) کارمو تموم کردم!!کلافهخنده. دیگه بعد هم بردمش حموم و ... بعله! حمومش که تموم شد و گذاشتمش بیرون، به فاصله ای که خودم فقط و فقط بخوام یه آب خالی روی خودم بریزم و حوله بپیچم دورم، دقیقاً سه بار مجبور شدم پاشم برم این بشر رو بذارم جلوی تلویزیون و برگردم! خب مسلماً مسیری که میومدم و برمیگشتم خیس میشد دیگه! اینم خوشش میومد هی میومد توی آب ها دوباره لیز میخورد و بازی میکرد!!! فکککک کن!!! یعنی لِهم کرد! لِه!!

حالا براتون سوال پیش نیاد که چرا مرضم گل کرده بود این همه کار رو یهویی انجام دادم: راستش کلاً در مورد مسائل اخیر سه روزه میخوام بنویسم، ولی همش کار پیش میاد وسطش میرم، اینه که فعلاً این فاز رو که خیلییییییی کار داریم رو داشته باشین تا بعد برسیم به اینجا که: فردا مهمون دارم. از طرفی خب این کارای خیلیییی که گفتم هم با وجود فسقل اصلاً شدنی نیست. این شد که به دوست قدیمی گفتیم اگه میشه تو بیا اینجا فسقل رو نگه دار که ما به کارامون برسیم (حالا اگه پست قبل پابلیش بشه، دلیل مرضم برا مهمون داشتن وسط این همه کار هم شاید معلوم شدچشمک). خلاصه که خب اگه اون میومد، من که نمیتونستم فسقل رو حموم کنم که! (فعلاً فقط حموم بیرون از اتاق خواب امکانات داره، خب وقتی مهمون وسط هاله که من نمیتونم بچه رو ببرم حموم!). خلاصه که دوست قدیمی و مسترنیک هم گفته بودن ساعت سه از سر کار میان خونه با هم. این بود که بنده به سرعت فشنگ خب مجبور بودم همه این کارا و حتی حموم کردن فسقل رو تموم کنم که فردا هم که مهمون داریم تمیز باشه!

و این گونه بود که به دار شهادت دار زده شدم!!

البته تا اینجا فقط گره خوردم به دار شهادت! بعدش اینگونه بود که داشتم به فسقل غذا میدادم که مسترنیک زنگ زد که ما داریم میرسیم، بیا پایین که بریم خرید کسری مهمونی فردا!! خلاصه که ننه با تلاش هر چه تمام تر، به این شیطونک غذا دادم و رفتیم خرید و برگشتیم و ... یه دستم به شام درست کردن بود، به هر حال دوست قدیمی هم بود و نمیشد بی شام! یه دستم به آگهی دادن برا فروش وسایل همچنان(!)، یه دستم به جمع و جور کردن!! اصلاً اسکول شدم! جالبه که فسقل رو هم داده بودم دست این دو تا، بعد دو تایی با هم از پس ِ یه نخود بر نمیومدن!! وسطش ولش میکردن میومد وسط دست و بال من! یا هی میگفتن این دلش برا تو تنگ شده!!! ... 

خلاصه که من الان جنازم!! الان هم اومدم ادامهء آگهی هام رو درست کنم، دیدم یه کم زیادی تعطیل شده مُخم!! اول هم خواستم اون پست ِ سکته ای که میگم چن روزه مونده رو تموم کنم، دیدم خیلی طولانی شده، حوصله ریویوش رو نداشتم. گفتم فعلاً یه گزارش بدم خودم یه کم خیالم راحت شه که یه کم نالیدم تا بعد!!

حالا اگه بعد از آگهی دادنا هنوز جون داشتم که میام همونو درستش میکنم. اگه نه که دیگه فردا شایدم پس فردا! ...

[ جمعه ٩ امرداد ۱۳٩٤ ] [ ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ ]