مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

ممنون از احوالپرسی های خصوصی و عمومیتون... خوبم. همونطور که توی پست قبل هم گفتم، یه کم زیادی گره خوردم توی خودم و زندگی(!)، زیاد حال و حوصله نوشتن ندارم...

از طرفی چن روز هم مسافرت بودم، (البته چه مسافرتی!! بدو بدووو بدوووو!... نه فهمیدیم چطوری رفتیم، نه فهمیدیم کجا رفتیم، نه چطور گشتیم و چطور برگشتیم!!! والا!! آخرشم که یه مشت دلخوری و ....) ولی خب اینم دلیلی بود که بیشترتر نبودم! 


هر چند دلخوریه رو بعد از بیش از نصف روز تقریباً به گفتمان گذاشتیم ولی... واقعاً نمیدونم چرا اینطوری شدم؟ دلخور میشم و حتی حاضر نیستم حرفی بزنم. حوصله حتی حرف زدن رو ندارم. میگم بابا بی خیال، بگم که چی؟ طوری که دیگه مسترنیک امروز عاجز شد از دستم و گفت: "سابقاً من وقتی یه طوری میشد خفه خون (همون خفقان خودمون!) میگرفتم و کفر اطرافیان رو در میاوردم (و البته خودم فکر میکردم چون ساکتم هنر کردم!)، و تو به من یاد دادی که وقتی مشکلی هست باید حرف بزنی و حلش کنی، و خب من الان درست شدم، ولی الان خودت شدی مثل قبلاً من؟؟"... خیلی تلاش کردم حرف بزنم، ولی تا یه کم یهو وسط حرفام میپرید، کفرم درمیومد و باز ساکت میشدم!...

کلاً مث که نای حرف زدن هم ندارم چه برسه به نوشتن!!

نمیدونم شایدم اگه بنویسم مود خودم هم عوض شه، ولی... نمیدونم چه خبره دور و برم کلاً! گاهی ترجیح میدم حتی به راحتی همش رو کنار بذارم و بشینم به هیچی فکر نکنم!!! امروز عصر دیگه طوری شده بودم که حس میکردم کلاً منفعلم!! ولی جالبه که به کارام که فکر میکردم، میدیدم خوب هم کار کردم و به نظر خودم نیومده: خب ناهار که درست کرده بودم، فسقل رو حمام بردم، دو دور لباس شسته بودم (یعنی در اصل لباسشویی شسته بود و بنده پهن کرده بودم!). هال رو مرتب کرده بودم... ولی نمیدونم چرا همش فکر میکنم کاری نکردم!! بعد انگاری تنم هم عادت کرده به حمالی این روزا!!!! یه روزی که زیاد کار ندارم، خل میشم!!خنده

کلاً اون قد همه ذهنم به هم ریخته که شدیداً هم افتادم روی فاز خوردن!! (جالبه برام! قدیما اصلاً فکر نمیکردم پرخوری عصبی دارم! ولی مث که دارم!زبان). البته فعالیت هام اون قد زیاد هست که اضافه وزنی بهم نزدم با این همه پرخوری هم، ولی خب در اون مسیر کاهش وزن هم نیستم دیگه!!... اساساً تصمیم گرفتم از همین فردا خودمو ببندم به تخت!!

+ کلهم اجمعین همه چیزم قاطیه! نه صرفاً رفتارم با زندگی یا خوردن یا هر چی!! این روزا خیلی خودمو شخم میزنم، به چنان لایه های عمیقی از درونم رسیدم و ازشون ناامید شدم که دلم برا خودم می سوزه... چه چیزایی که دیگران در من می بینن و ازش برا خودشون غول ساختن ولی من اون نیستم و چه بسا پایه هام خیلی هم ضعیفه در اون زمینه... در بُعد اعتماد به نفس، در بعد مسائل اجتماعی، در بعد خیلی چیزا... خیلی دارم سعی میکنم این مسائل رو بیشتر ریشه یابی کنم که حداقل برای فسقل پیش نیاد... تنها گزینه ای که میتونم ربط بدم این مسائل رو بهش اینه که من پیش آدم بزرگا بزرگ شدم (مادربزرگ و پدربزرگ پدریم)، و تازه اونا هم از اون قشر فوق العاده دست پناه چراغ بگیر و محتاط و اینا بودن (مادربزرگ و پدربزرگ مادریم واقعاً متفاوت بودن. با این که همسن همونا بودن، ولی پا به پای بچه کوچیک میشدن و بهش جای مانور میدادن توی زندگی. کماکان که خواهر و برادرم که پیش اونا بزرگ شدن به خاطر شاغل بودن مادر و پدرم، خیلی روحیشون با من متفاوته. بحثم امروز خودم نیست و ظاهری که خودم دارم براش تلاش میکنم توی جامعه، بحثم ریشه های درونیِ خودمه که داره اذیتم میکنه) و خیلی از چیزایی که باید با بچگی کردن ازش انرژی و نتیجه گرفته میشد، نشد درون من!!... 

بگذریم... خیلی حاشیه داره این بحث و کند و کاو های درونیِ من با خودم... فکر نمیکم زیاد جاش باشه اینجا بازش کنم. شاید برا خودم یه موقع سر فرصت نوشتمشون. آخه یه طورایی حس میکنم با نوشتن راحت تر میتونم مسائل رو تفکیک و تحلیل و حل کنم... این تیکه رو هم نوشتم که هم از دغدغه های این روزام بگم، هم خودم یادم باشه که برا خودم بیشتر ازش بنویسم و در حد تفکر نَمونه...

+ نمیدونم چرا زده به سرم و همش حس میکنم حق هیچ توقعی رو ندارم!

+ باز یادم افتاد به پاراگراف بالاتری و اون همه تفاوت منِ درون و برون! اون منطقی که فکر میکنن دارم و به اون شدتی که اونا فکر میکنن ندارم، یا اون احساسی که فکر میکنن ندارم و به یه شدت مضاعفی دارم!

+ و شاید حتی رضایت درون...

-+ همینطوری تبلیغات روی صفحه فیس بوک اومده بود، عکس یه ساعت بود...

نمیدونم چی شد الکی به دلم نشست و هوس کردم برم ساعت و کفش سورمه ای بخرم!! مناسبت خاصی پیش رو نداریم کسی بره برا من کادو بخره؟! کفش هم اسپرت باشه پیلیز!نیشخند

+ نمیدونم بابام با این فک و فامیلاش چیکار کرد سر ماجرای آپارتمان سازی!!؟ اینم خودش یه ماجرای مفصله که باید بشینم سر فرصت بنویسمش! از اون ماجراها که بخوای همینطوری لایه هاش رو بررسی کنی گاهاً حتی به سی سال پیش هم میرسه! 

+ عااااا؟؟؟؟ ساعت یک و ربع هستتعجب؟؟؟ من رو باش فکر میکردم حداکثر یازده باشه!!!! اومدم یه لحظه گوشیم رو نیگا کنم ببینم کسی دوستم نداشته برام پیغامی، پَسغامی چیزی فرستاده باشه، یهو دیدم ساعت یک و ربع هست!! اووووه!... چرا پس من اینقد بیدارم؟!خنده

من برم بخوابم تا یهو ساعته جوگیر نشده صبح بشه! والا! ساعتم ساعتای قدیم!! دنبالشون گذاشتن این روزیا رو مث که!!

[ دوشنبه ٥ امرداد ۱۳٩٤ ] [ ۱:۱٩ ‎ق.ظ ]