مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

شنبهء گذشته نوشت: از اون روزی که پست قبلی رو نوشتم تا الان، حداقل سه بار شرایط عوض شده!! و دو بار ما حرفی زدیم که بعد مجبور شدیم تغییرش بدیم. البته بار آخر رو با هزارتا احتیاط و بررسی و تاخیر حرف زدیم که دیگه زیادی فک نکنن ما زده به سرمون! (حالا حس و حال نوشتن نیست، میام میگم سر فرصت! البته اگه وقت هم پیدا بشه! چون بجز حس و حال، وقت هم یک گزینه مهم میباشد برای نوشتن!!)

+ دیروز داشتم با خودم به یه مدت گذشته و بچه داری فکر میکردم! یادش بخیر چقد هی ملت من رو میترسوندن هر کاری که میکردم و هی میگفتن اشتباهه و به مشکل برمیخوری!‌ در صورتی که توی عمل اصلاً این اتفاقاتی که اونا میگفتن نیفتاد! مثلا: خب من چون زود برا فسقل غذا رو شروع کردم، خیلی کوچیک بود و خب نمیتونست بشینه که! همینطوری که دراز کشیده بود، یه کم بالش بلندتر میذاشتم زیر سرش و غذا بهش میدادم. خب غذاها هم کاملاً رقیق بود و اوکی بود برا خوردنش... این قد همه دعوام میکردن که نکن و نکن و بچه باید غذا خوردنش نشسته باشه و یاد نمیگیره و اینا! ولی خب به مرور که خب خودش راحت تر تونست مستقل بشینه، خودش دیگه ترجیح داد نشسته غذا بخوره! اصلاً هم اینطور نبود که یاد نگیره یا به مشکل برخورد کنم من!!...

یا از هفت ماهگی اینا، گیر داده بودن به من که چرا هنوز غذاهاش رو میکس میکنی و بچه یاد نمیگیره بجوه و اینا! هر چی میگفتم خب بابا دندون نداره، دل درد میگیره (تست هم میکردم و دل درد میگرفت و بعدش تا چن روز کلاً غذا نمیخورد) ولی باز میگفتن نه باید مجبورش کنی و اینا! ... منم گوش نکردم! الکی میگفتم دکتر گفته میکس کن! و روش خودم رو رفتم! و آهسته آهسته غذاش رو سفت و بعد میکس نشده کردم، شاید طی 4-5 ماه (یعنی به این کندی تغییرات ایجاد میکردم براش. نه بنا به توقع اوناها و یهویی). طوری که الان با این که هنوز 4 تا دندون بیشتر نداره، ولی دیگه نیازی نیست غذاش رو میکس کنم و چیزی رو که بتونه توی دهنش لهش کنه، خودش راحت میخوره دیگه... و خب دیدم باز اینم این همه دلهره که اینا میگفتن نداره!

یا حتی در مورد راه رفتنش خب من اصلاً عجله ای نداشتم و هر چی میگفتن تمرینش بده و دستش رو بگیر راه بره، میگفتم نه. ترجیح میدادم دیرتر راه بیفته که دیرتر بخوام دنبالش بدوم. بعد همه هی استرس به من که: دیگه راه رفتنش خیلی دیر میشه بعدش. چو تنبل میشه و خودش هم ترجیح میده راه نره!! ولی خب بازم اینطور نشد و تنبل نشد و خودش یهو در عرض یه روز تصمیم گرفت دستش رو بگیره به لبه تخت و پاشه وایسه و دو سه روز بعدش دست بگیره به وسایل و حتی خیلی زودتر از بچه های دیگه که از مدت ها قبل تمرین راه رفتن میکنن...

یا حتی در مورد شیر شب! هی گیر میدادن از شش ماهگیش که شیر شبش رو قطع کن، وگرنه دیگه ول نمیکنه و عادت میکنه و .... در صورتی که به مرور که بزرگتر داره میشه، خودش خود به خود دیگه تمایلش برا بیدار شدن داره کمتر و کمتر میشه. طوری که الان گاهی حتی تا 8-9 صبح هم حتی بیدار نمیشه برا شیرخوردن و خب خوابیدن من داره راحت تر میشه.

واقعاً الان که دارم این چیزا رو به عنوان یه مادر تجربه میکنم، نمیتونم حساسیت های آدما رو زیاد درک کنم. این رو کاملاً قبول دارم که همهء بچه ها مثل هم نیستن و این حساسیت های اونا هم از تجربیاتی برومده، ولی خب همون تجربیات، مسلماً مشابهات بچهء من هم توش بوده! پس این قد نظر قاطع دادن رو نباید به دنبال میداشته!

++ دوشنبه نوشت: و چقددددر زمان زود میگذره! امروز رفتیم واکسن یکسالگی فسقل رو زدیم! البته فردا یکساله میشه! رفتیم پیشواز!

خدایا شکرت برای تمام داده ها و نداده ها و لحظات خوب یا لحظاتِ همراه تجربهء بیشتر ِ امسال... به برکت همین شب ها، به حرمت تمام بچه های بی گناه ازت میخوام به تماااااااااام عزیزانی که آرزویی دارن، مخصوصاً اونایی که آرزوی مادرشدن دارن، فرزندی سالم و صالح، و البته برآورده شدن آرزوهایی در مسیر تعالی ِ همراه با آرامش روحیِ بیشتر عطا کنی...

سه شنبه هم البته هیچ تولدی برا فسقل نگرفتیم و یک ساله شد! (خیلی مامان خوش ذوقی ام!؟ نه؟!خجالت). البته از همون شب تولدش، توی گروهای واستاپیِ خانواده مسترنیک، جاری کوچیکه و شوهرش اومدن تاپیک های گروه رو به هپی برت-دی برا فسقل تغییر دادن و کلی از خودشون ذوق و اینا ولی خب ما فقط گفتیم مرسی! توی گروه وایبری دوستامون هم مث تبریک گفته بودن، ولی خب من از اونجایی که وایبر نداشتم، دیر متوجه شدم ولی بازم فقط گفتم مرسیخجالت! (چقد ابراز احساسات! آورین به من!!) البته دوست قدیمی گیر داده بود که چه تولد بگیرین و چه نگیرین، من میخوام براش کادو بیارم، دیگه ما هم یه شام بهشون دادیم همیطو یهویی!! البته قصد داشتیم کیک هم بدیم که دیگه ذیق وقت و حجم شکم(!) اجازه نداد و شد طلبشون برا یه شب دیگه!

 هر چند هنوزم به نظر من یه سال نشده که بابا! به نظرم خیلی ارفاق کنم، سه چارماه بیشتر نیس فسقل گیر من اومده! باور کن زمان رو جهشی جلو بردن! این قدرا نگذشته! گذشته مگه واقعاً؟!

+ دیروز (جمعه) نوشت: و جوگیر که میگن، منم! من!!! باور کن!! فک کنننن: بدونِ همزن برقی، بدون فر! بدون امکانات، با بچهء کوچیک... واسادم کیک درست کردم! اونم کیک چی؟ سه لایهء شکلاتی!!! فک کننننن... کیک پایه رو که درست کردم (توی قابلمه تفلون درستش کردم) عالی شد. دیگه رفتم خامه هم خریدیم که موس های رووش رو درست کنم و الان فعلاً توی یخچال آرمیده برا خودش. تا شب سس شکلاتیش رو هم بریزم رووش و ببریم با دوست قدیمی و رفیقش کیک بزنیم...

واقعاً جوگیرم به خدا! شب عکسش رو میگیرم میذارم براتون... 

+ به لطف راهنماییای دوستان در مورد قِلق های ایفون و ایضاً فوضولیای خودمان، دیگه با گوشیمان هم با هم میسازیم و از هم راضی شدیم و دیگه دعوامون نمیشه زیاد!نیشخند البته یه دلیلش هم شاید اینه که این وقتام که نمیدونم کجا هستن(!) زیاد بهم اجازه نمیدن دست به گوشی بزنم که بخوام باهاش گلاویز شم!زبان

++ بقیش هم برا بعد! میترسم هی بخوام بشینم مطلبا رو بالا پایین کنم برا پابلیش کردم، باز یه کاری پیش بیاد همینم نذارم و برم!زبان


+++ اضافه شد نوشت: و این هم کیکمان:

و اینم برش کیکه (من بین لایه های موس با خود کیک، گردو و موز هم گذاشتم، به خاطر همین مثلاً لایهء موس شکلات قهوه ایم، یه کم سفید هم توش هست. موس ها رو هم به تقاضای بابای بچه(!)، نازک تر ریختم و به جاش یه لایه کیک هم اضافه کردم چون فرمودن موس سنگین هست و یه قلپ بخورن دیگه سر دلشون رو میگیره و دیگه نمیتونن کیک بخورن!):

[ شنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٤ ] [ ۸:۱۳ ‎ق.ظ ]