مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

سحر که پاشدم اومدم یه مشت چی بنویسم، بعد دیدم از فرصت استفاده کنم و برم بخوابم بهتره! مخصوصاً هم که این روزا اینجا پرشین خیلی سخت میاد بالا، گفتم بمونم یهو دعوامون میشه!!

حداقل سه چار تا چیز میز میخواستم بنویسم! هی هم به خودم گفتم سر تیترهاش رو توی نوت های گوشیم بنویسما، ولی خب دریغغغ! ولی خب الان اتفاقات جدید هم حادث شده به سلامتی!!

یکیش میدونم در مورد یه خریدار وسایل بود! اومده بود یه قالی رو رزرو کرده بود که پنجشنبه بیاد ببره. بعد یه نفر دیگه چارشنبه اومد یه سری چیزای دیگه رو بخره، از اونم خوشش اومد. زنگ زدیم ببینیم این طرف واقعاً میخواد یا نه؟ گفت آره میخوام! گفتیم یکی الان اینجاست و خوشش اومده، اگه بخوای یکی دیگه همین سایز و همین جنسی داریم ولی یه طرح دیگه و عکسشو برات فرستادیم و حاضریم ارزونتر هم بدیمت، گفت اوکی. بعد نصفه شبش اومده بود برا من ایمیل و اینا که نه من از همون قبلی بیشتر خوشم اومده... راستش منم اصلاً هنگ کردم. اصلاً دلم نمیخواست بدقول بشم. مثل این مالاییا که میخوان یه چی رو رزرو میکنن و آدم به مشتریای دیگه میگه فروخته شد، بعد یهو اونا هم غیب میشن (و نفر قبلی هم دوباره بر نمیگرده دنبال جنس. چون حس میکنه عیبی داشته که اون فردی که رزرو کرده نیومده ببره). خلاصه که همین طوری در عذاب وجدان بودم و در جواب ایمیلش فقط تونستم بگم اوکی! هر چی فکر کردم عذرخواهی ای چیزی بکنم هم، اصلاً زبونم نمیچرخید... حالا دیروز که خب نیومد (خداییش منم اصلاً فراموشش کرده بود و صرفاً توی عذاب وجدانش بودم فقط)، ولی نصفه شب باز دیدم یهو ایمیل زده که: ببخشید من آخر هفته ای یه کم بیزی ام، میشه هفتهء دیگه بیام قالی رو ببرم؟! (ظاهراً طرف فکر کرده بوده که من نوشتم اوکی، یعنی قبلی رو برات میذارم بیا ببر!!!). اصلاً اگه بدونین چقد خوشال شدم که نفهمیده بود من چیزی که بهش قول دادم رو فروختم!! دیگه منم سریع راه حل پیدا کردم و بهش گفتم که: از اونجایی که خودت به من گفتی 5شنبه میام، من تا دیشب رزروت رو نگه داشتم و به بقیه ای که میخواستن گفتم قراره بیای، دیشب بقیه زنگ زدن و سراغ گرفتن، من گفتم نیومد و رزروش کنسل هست، حالا اونا رزروش کردن! اونا هم الان مثل تو! باید صبر کنی ببینم میان دنبال جنس یا نه، اگه نیومدن بیا ببر!!نیشخند

وای خدا رو شکر که پیش طرف بدقول نشدم و ناراحت نشد... خیلی بدم میاد از این خصلت و چون دارم این روزا با مالاییا بیشتر و بیشتر این مسئله رو تجربه میکنم، خیلی بیشتر سعی میکنم اینطوری نباشم خودم...

+ یادتونه قدیما چقد ارادم برا رژیم و اینا خوب بود؟ یعنی سست شدما!! سستتتت! طوری که با این که با وجود بچه و دنبالش دویدن، روزه برام سخت هست و از نیمه روز به بعد دیگه اساساً دشارژ میشم و سردرد و اینا، ولی خودمو مجبور کردم که روزه رو بگیرم که حداقل بتونم سیستم خورد و خوراکم رو کنترل کنم! سحر هم فقط شیر و خرما!! دِ هَ ! نشد که!! (فسقل تا شش ماهگی بیشتر شیر مادر نخورد. من الان اگه روزه میرم، شیرده نیستم، زیاد به حالم دل نسوزونید!زبان)

+ طرف خودشو کشت بس که عجله کرد و دیروز دپوزیت برا یکی از وسایل نسبتاً گرون و اینا! ما هم خب به بقیه گفتیم فروش رفته! بعد کلهء صبحی یادش اومده که: ببخشید پولم جور نمیشه!!! مسترنیک میگه خب تا یکی دو هفته دیگه هم من اوکی هستم اگه میخوای. میگه: نه نه برو بفروش!! (میگما! بعضیا مفهوم دپوزیت رو نمیدونن آیا؟! خب بشر پول پیش که بر نمیگرده که! البته ما این قد وجدان داریم که اگه با همون قیمت مشتری گیرمون اومد، پولت رو پس بدیم، ولی خب یه کم فکر کن بعد بدو بدو کن!! عجبا!!)

+ یعنی منم برا خودم خنگی هستما!!! ما دو تا گروه داریم توی واتساپ برا خانوادهء مادری! یکیش همـــــــهء فک و فامیل هستن، یکیش فقط خودمون خاله ها و بچه هاشون و اینا هستیم که با هم صمیمی تر هستیم. بعد خب من اصولاً عکس فسقل رو فقط توی گروه این وری میذارم! توی کل فامیل نمیذارم. حالا پیش از این خب عادت داشتم که شوهر خاله کوچیکه فقط توی گروه خودمونیا باشه و هر جا ازش نوتیفیکیشن داشتم فکر میکردم گروه خودمونه! حالا که دیگه جزء فامیل هم شده و توی اون گروهه هم هست، من گاهاً تا میبینم نوتیفیکیشن از اونه، اشتباه میکنم و حس میکنم گروه خودمونه و یهو یه چی میگم که اصولاً توی گروه فامیل نمیگم! (من توی گروه فامیل عموماً ساکتم. گاهی یه شکلک لبخندی و چیزی فقط که یعنی زندم!). اون روز که داشت یه بارون مَشت میومد اینجا، یهو رفتم اشتباهی اونجا نوشتم اینجا بارونه و جاتون خالی و اینا! ملت هم که مث دیوال! هیشکی عکس العملی نداشت! امروز هم فسقل داشت شیطونی میکرد و رفته بود توی کارتونای اسباب و وسایل، یهو منم اشتباهی عکس یهوییش رو توی گروه فامیل گذاشتم و تازه زیرشم برا خودم مشق نوشتم که: اگه خودمون نامرتبه مسخرم نکنید! چون اسباب کشی دارم اینطوریه!!!اوه

+ توی گروه خونواده مسترنیک اینا اهم دیشب یه مطلبی گذاشته بودن که واقعیت نداشت (همین که یه خانوم فضانورد از توی فضا چن نقطه نورانی روی زمین می بینه و بعداً میفهمه مکه و مدینه و مشهد و ایناس! و مسلمون و البته شیعه میشه!. خب این صحت نداره). منم دیدم هیشکی هیچ عکس العملی نداره که نه بخنده نه تایید کنه، رفتم براشون نوشتم که این مطلب صحت نداره. بعد یکیشون اومده برام نوشته که: بعید میدونم کسی هم باورش شده بوده باشه، اصلاً تابلو بود!!!! ... یعنی آی زورم گرفت از دستش! کلاً تریپ دست پیش بگیر هس!! خب اگه کسی باورش نشده، حداقل چارتا شکلک خنده میذاشتین! نه که متن رو دو بار دو بار کپی کنید! ... یه بار اوایل که من رو اد کردن، دو تا مطلب گذاشتم، همین بچهه جفت پا رفت توی شکم من که: تکراری تکراری!! منم فقط خندیدم گفتم: خب یکی رو مسئول کنید کل مطالب قبلی رو برا تازه واردا بذاره که تکراری براتون نذارن! و خب دیگه از اون روز تا حالا که بیش از 4-5 ماه میگذره، هیچی نذاشتم. تا الان که باز اینو نوشت یهو و جفت پا رفت توی شکم من! ... منم گفتم دیگه عمراً هیچی بگم. یه دو روز از ماجرا بگذره هم لِفت میدم! نشستم فقط نوتیفیکیشن نیگا میکنم! چون حوصله خوندن مطلبای کپی پیستی رو هم ندارم به خدا! توی هر گروهی میری همه چی مثل هم دیگه اس! یه مطلب رو ده بار ده بار میبینی!

[ جمعه ٥ تیر ۱۳٩٤ ] [ ۳:٢٤ ‎ب.ظ ]