مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

سه شنبه نوشت:

ماه رمضون امسال یه طوریشه یا من حس میکنم یه طوریه؟! نه بوی ماه رمضون میاد، نه حسش هس، زود زود هم عید میشه جاهای مختلف!!!زبان منم برا این که از قافله عقب نمونم امروز رو استثنائاً عید اعلام کردم! پنج روز اول رو روزه گرفتم، هر چند داشتم به دار شهادت میرسیدم، ولی خب تحمل کردم. طفلک فسقل! اصلاً حس نداشتم باهاش بازی کنم! همین که البته از خونه بیرونش نکردم شانس آورد!نیشخند ولی دیگه دیدم در حق اونم خیلی ظلم هست. امروز رو فعلاً عید کردیم تا فردا ببینم چی میشه... (البته خوده خدا هم مث که میخواست عید باشه! چون گوشیم رو گذاشته بودم که سحر پاشم حداقل یه لیوان آب بخورم و اگه دیدم زندم (آخه از روزای قبل شدیدددد سردرد داشتم)، روزه بگیرم. ولی آلارم نزد! مسترنیک هم دیروز به رحمت خدا رفت(!) و یه ساعت قبل از افطار مجبور شد خودشو نجات بده! اونم نمیتونست روزه بگیره امروز... این شد که کلهم عید شدیم رفت!)

هر چند وقتی عمیق تر به روزه نیگا میکنم، بیشتر برام یه عادت و وظیفه بوده تا این که چیزی ازش دستگیرم بشه! اون حس عرفانی و روحانیش هم تا حداکثر 7-8 سال پیش بود و ... کلاً گذشت!! نمیدونم این ربطی به زندگی در یه کشور دیگه داره (اصلاً اپسیلونی تصور نکنید لطفا که اینجا 60درصد مسلمونن. نه جانم! اینجا شدیداً و قویاً فقط کپی پیست سعودیا هستن، ماه رمضون اعراب هم یعنی از افطار تا سحر یه ریز بخور، از صبح تا افطار یه ریز بخواب! کلاً کار و زندگی هم تعطیل!!! بعله جانم! بعد از اون طرف هم بهتون ببندن به غیر مسلمونا که شما کافرید و کلی مسائل و توهینات جانبی که جاش نیست من اینجا بگم! خبرگزاری های فارسیِ مالزی نشین ها رو فالو کنید خواهید دید چه گندهایی میزنن حتی نسبت به بچه مدرسه ای های کوچیک!)، یا ربط به بزرگتر شدن و درگیری های بیشتر ذهنی و روحی، یا کلاً کمرنگ شدن خوده ماه رمضون... ولی هر چی هست، نه من دیگه اون منم، نه حس هام، نه رمضون ها برام!

توی فک و فامیل هم که کلاً یه موج اساسی ِ دین ستیزی افتاده اصلاً خفن! توی گروه نشستن شدن دو دسته، یه سری اساسی مطلب دینی میذارن گاهاً حتی بدون وجود منبع، گیر هم میدن که دین گفته! حالا کجا فلان چیزی که اینا میگن رو گفته یا به چه دلیل گفته هم الله اعلم! یه سری هم نشستن از این ور از جبر جغرافیایی دین و مخالفت با جزء به جزء گفته ها میگن... دعواشون نشه شانس آوردیم! چون گاهاً حتی طی شعر و جمله بزرگان، به همدیگه تیکه های بزرگی هم میپرونن و عقل همدیگه رو هم زیر سوال میبرن!!

اون میگه روزه بد هس، اون میگه خوبه! اون از مضرات مشروب میگه، اون یکی از فوایدش میگه! اون میگه ال! اون میگه بل!! کلاً جنگ سردی بین خودشون راه انداختن اساساً سرد و نرم!

هی چند بار خواستم بیام بگم: چه کار به اعتقاد همدیگه دارین؟ این قد همه ماشالا عاقل و باغل(!) هستن و از طرفی هم مخصوصاً با وجود اینترنت، منابع در دسترس همه این قد هست که هر کی بتونه انتخاب کنه که چه راهی داشته باشه؟ با این افراط و تفریط ها هم مطمئن باشین هیشکی نه به راه میاد نه از راهش برمیگرده!... ولی گفتم بی خیال بابا! خودشون میدونن! از من بزرگترهاش هزارتا توی گروه هستن! خودشون هم اسیر این بحثای بی نتیجه هستن! منِ کوچیک جفت پا بپرم وسط ِ چی؟! همون ساکت باشم بهتره...

واقعاً به تجربه برام ثابت شده که دین، وجدانِ خوده آدمه... خیلی مسائل دینی هم برا برگردوندن آدم به اون وجدانِ کار درست هست احیاناً. هر چند خیلیا که چه دین خاصی دارن و چه ندارن، اون قد همیشه خودشون صیقل خورده هستن که صدتا نماز و روزه بعضی مسلمون نماها رو هم میذارن توی جیبشون...

و به قول شاعر: حقیقت نه به رنگ است و نه بو، نه به های است و نه هو...


امروز نوشت:

بالاییا رو نوشتم و نمیدونم چی شد که پابلیش نکردم! بعدش همونطور که حدس میرفت، توی گروه خانواده، جنگ بالاتر گرفت! پسردایی جون(!) (ما اسم اینو همیشه با پسوند "جون" میگیم! خودم میدونم کدومشونه! البته به خودش نمیگیم فلانی جون ها! نه بابا! همینطوری بین خودمون به مسخرگی میگیم فلانی جون! فلسفه هم داره، ولی یادم رفته فلسفش چی بود! فقط یادمه دیگه بهش میگم فلانی جون!) اومد یه شعر نوشت دال بر این که فقط علف خوردن نشانهء خریت نیس، نفهمیدن هم خریت هست! بعد خب خاله د. اومد گفت مهم اختلاف اعتقاداتمون نیست، نوشتهء هر کی نشونهء شخصیتشه، سعی کنید با شخصیت باشید! آقا پسردایی جون هم اومد بی مقدمه یهو جفت پا رفت توی شکم ملت که من نظرمو گفتم و هر کی شعورشو رسونده و ازشون البته بیشتر از اینم توقعی نیست و آدما رو خوب شناختم و ....!!! اصلاً ما رو میگی هنگ کردیم! طوری که تا چن ساعت کلاً گروه خاموش بود و همه خودشون رو شطرنجی کرده بودن!! بعدش دیگه دختره همین خالهه اومد نوشت که فلانی جون(!) اگه یه بزرگتر یه چی میگه برا خودمون میگه و حرف بدی هم نزدن و فقط گفتن مواظب شخصیت هامون باشیم، و این که شما توهین کنی که کسی که روزه دار هست خر هست و از اون ور هم حالا این که شما کی و چی رو شناختی ما نمیدونیم!!!... بعد پسرداییه هم انگار باور کن مست بود، چی بود رو نمیدونم! اومده یه مشت اراجیف که: اول که من یادم نمیاد که گفته باشم کسی خره! (یعنی شیطونه میگفت برو یه پرینت اسکرین بگیر از شعری که خودش گذاشته دوباره شِرش کن ها!! حیف که ترجیح میدادم سکوت کنم!) بعدشم من اگه کسی رو بشناسم یا نشناسم به خودم مربوطه به شما ربطی نداره!!!! (بازم شیطونه میگفت بیا برو بهش بگو: خب اگه به خودت مربوطه چرا اومدی وسط گروه جار زدی که من خوب شناختم بعضیا رو!! خب شناختت رو میذاشتی توی جیبت میرفتی باهاش دور میزدی! والا)... خلاصه که بعدش دیگه همه ترجیح دادن سکوت کنن!! زن پسرداییه هم که دید خیلی دیگه گندش داره در میاد، با این که کلاً زیاد فعال نیست توی گروه، یه ریز نشست مطلب کپی کرد که متن ها روی صفحه اول نباشه!!... اولشم خاله اینا تصمیم گرفتن همه از گروه لفت بدن، ولی بعد گفتیم بابا اون احمقه به ما چه! بی خیال! اصلاً به روی مبارک نیارید و هر کی زندگیشو بکنه...

من میگم جای بحث اعتقادی توی فامیل نیس، هی اینا الکی میان میخوان همدیگه رو تربیت کنن!! تا حالا چندتامون هم تربیت شدیم والا من نمیدونم!!! (والا به نظر من که اشتباه در درجه اول از خالهه و اون یکی شوهرخالهه بود که بحثای اعتقادی رو باز کردن. خالهه از جناح اعتقادیِ شدید، شوهر خاله کوچیکه از جناح مخالف! هم که خب از بقیه بزرگترن، هم وقتی اینا شروع کنن، جوون تر ها هم به خودشون اجازه نظر دادن میدن، اونم هر نظر نسنجیده و خامی... هر چی هم میشه یادم میفته به اون سال سر ماجرای سقطم... من کلاً آدم بی اعتقادی نیستم، ولی این قدرا هم پایبند همه جزئیات نیستم، مخصوصاً در سالهای اخیر... ماجرای بارداریم قبلیم مصادف بود با شروع بی حجابیم توی فامیل. بعد خب به این خالهه مث که خیلی سخت گذشته بود! طوری که فک کن دقیقاً روز بعد از سقط من، که هنوز حالم بد هست و توی جا هستم بعد از اون سقط فجیع، اومده نشسته ور دل من که: خاله من خیر تو رو میخوام ولی به نظر من این که سقط کردی اونم با این شرایط سخت، خدا خواسته بهت تلنگری بزنه که راهی که اومدی توش اشتباهه!!!... نمیدونم میتونید عمق دردی که به قلب من وارد شد اون موقع رو درک کنید یا نه؟، ولی واقعاً هنگ کردم. اونم در شرایط روحیِ خیلی حساس کسی که میخواست مادر بشه و نشده بود و خودش الان با چالش این شکست روبرو بود... یعنی خدا این قد محتاج پوشونده بودن یه تار موی من هست؟ اصلاً این همه آدمای مسیحی و کلیمی که دین دارن و بی حجابن هم نه، چینی و هندیای بت پرست چی؟ اگه خدا قراره اینطوری تلافی کنه، الان باید نسل منقرض شده باشه! مگه مسلمونای کار درست چقدرن؟!... من که چیزی نگفتم اون موقع، ولی اثرات این حرفش اون قد روی من قوی بود که حتی توی بارداری بعدم سر فسقل همش به خدا میگفتم: خدا جون اگه واقعاً این بی حجاب شدن من این قد اشتباهه، لطف کن سر این یکی هم همون بلایی بیار که سر قبلی آوردی چون من هنوز بی حجابم!! (استغفرلله از گفتهء بشر... ببین یه حرف نسنجیده آدم رو تا کجا و چه دعاهای نابجایی میکشونه...) روی تولد فسقل رو که دیگه نگووو... تمام هشت ساعت و نیمی که توی پروسهء زایمان بودم، همش در حال دست و پنجه نرم کردن با این کابوس بودم... و بعدش مخصوصاً تا چهل روز اول زایمانم... خوده روحیهء زن بعد از زایمان حساس، خوده بچه نحیف و بی جون، بعد فک کن یه همچین تفکری هم مثل خوره بیفته توی کله ات...! نمیدونم هیچ وقت خالم آیا خواهد فهمید که چه اشتباهی کرده که برا من نمایندهء خدا شده و اینطوری من رو از خدا ترسونده یا نه، ولی هر چی هست این یک سال که از تولد فسقل میگذره، خدا روز به روز بیشتر بهم ثابت کرد که واقعاً خدا و اعتقاد و دین و حقیقت، اصلاً به این های و هو ها نیست، و کاری کرد که الان روزانه شاید ده ها برابر کسی که وامیسه نماز میخونه یا روزه میگیره، سر به آسمون بلند کنم و از ته دل فریاد بزنم که: خداااا شکرت، خدایا عاشقتمممم.... مرسی که به من فهموندی خدای من با خدای اونا فرق داره و این تویی که خدای منی! همون خدایی که عمری بابام بهم شناسونده بود که نه قصی القلب هست و نه اهل تلافی... بابایی که خودش نماز و روزه و جدیدنا حتی مسجد رفتنش ترک نمیشه، ولی کاری به ما هم نداره و فقط یادمون داد آدمای خوبی باشیم، و بارها بهمون یادآوری کرد که: خدا مهربون تر از چیزیه که شما تصور میکنید، ازش نترسید! جهنم وجدان شماست!... نمیگم منم الان خیلی آدم خوبی ام که این قد یه خط درمیون کارای دینیم رو انجام میدم، نه اصلاً! ولی خدای من خوبه و من رو رها نکرده و میدونم نمیکنه)

خلاصه که خیلی دلم میخواستم تمام این حرفا رو به خالهه هم بگم، بگم بهش که نکن همچین کاری با دین و اعتقاد جوون ها! همه کس مثل من نمیتونن با این مسئله کنار بیان. یکی ممکنه با حتی این تذکر به ظاهر دوستانه های تو(!)، تمام وجدان و زندگیش به فنا بره. بذا هر کی با اعتقاد خودش و خدای خودش زندگی کنه، مطمئن باش خدا خودش میدونه کی و چطوری هر کسی رو در مسیری که باید قرار بده، و البته همهء مسیرها اونی نیست که تو تصور میکنی... ولی خب از اونجایی که عمری خالم هست و میشناسمش که چقد اعتقاداتش تک بُعدی هست، میدونم فایده نداره. 

بگذریم! امروز اومدم چیزای دیگه ای اضافه کنم به ادامهء پست نصفه نیمه اون روزی، ولی نمیدونم چی شد یهو سر از اینجا درآوردیم!زبان

+ و هنوز هم خبری از قرارداد کاری جدید نیست!

+ اون روز یکی از دوستان مالزی نشین اومده بود برام کامنت گذاشته بود و از تجربه مشابهش موقع فروش وسایل و نالیدن از دست پاکستانیا گفته بود، منم توی دلم گفتم: خوب شد من با پاکستانی جماعت روبرو نشدما!! آی بدم میااااد ازشون! بعد خدا گفت بگیر که دارم برات!!! دیشب یه مشتری بدپاکستانی از آسمون نازل شده بود! اه اه اه! شانس آوردیم در حد مکاتبات فیس بوکی خاتمه یافت!! ولی خیلی طلبکار و تریپ تخریبی بود!! فقط کم مونده بود فوشش بدم!!!

البته گاهاً بعضی مالایی ها هم دست کمی از اونا ندارنا!! طرف اومد خودشو کشـــــــــت که قیمت وسایلات خیلی خوبه، من ست ظرف چینی ها رو میخوام ولی پست کن! هر چی گفتم بابا پست نمیتونم، بیا ببر، گفت نه یه شهر دیگه هستم. این قد التماس کرد تا براش پست کردم. بعد خب از اونجایی که اینجا مالزیست و هیچ کس کارشو درست انجام نمیده، گرچه به مامور پست گفته بودیم که شکستنی هس، ولی یادش رفته بود روی بسته بنویسه و خب چن تا از ظرفا شکسته بود. بعد این زنه هم اومده بود حق به جانب که: چرا ننوشتی!! گفتم بابا اینجا مملکته تو هستا! هم وطن هات رو نمیشناسی که چطوری ان؟ بعد هی دیگه برام رفت فاز عجز و التماس که شوهرم داره غر میزنه و اینا، منم گفتم جهنمو ضرر! فک میکنم میخواستم اینا رو بریزم دور!... شماره حساب گرفتم و پولش رو برگردونم و ذکر کردم: گرچه اشتباه از من نبوده، ولی بیا اینم پولت!! بعددددد!! جالبه که به جای تشکر، دو قورت و نیمش هم باقی هست که: خودت گفتی پولت رو برمیگردونم! وگرنه من که نگفتم که!!!!! اگه میخوای تا پسش بدم!!!!... یعنی از مالاییا بی چشم و رو تر خودشون!! گربه صفت هایی هستن بدددد جور (اکثرشون!). یه طومار نوشتم با این مضمون که تجربهء هفت سالهء من از مردم مملکت تو چی هست و خیلی ناراحت کننده هست ولی من و هم وطن هام مثل شما نیستیم و از این جور چیزا، ولی آخرش پشیمون شدم! گفتم آدمی که این قد نفهمه، مطمئناً از نفهمیش بیرون نخواد اومد! فقط براش زدم وقت خوش! (بیا و خوبی کن!)

بگذریم...

برم یه کم به کارا برسم تا فسقلک خوابیده امروز... خدا رو شکر خوب خوابیده. ولی یحتمل دیگه ظهر نخوابه و یه کله داشته باشمش تا شب... خدا بخیر بگذرونه! (یازده و ربع صبحه الان!)

[ پنجشنبه ٤ تیر ۱۳٩٤ ] [ ٦:٤٤ ‎ق.ظ ]