مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

اومدم بگم امروز، دیدم نه: همین الان! همین الان بالاخره طلسمش شکست و من برا یه دوستی که خیلیییی دلم براش تنگ شده بود ایمیل زدم. یه دوست زمان دانشگاه... شاید آخرین باری که همدیگه رو دیدیم حداقل سه سال پیش بود... روبروی کلاس اون استاد عراقیه! خیلی اتفاقی!! و چه جالب بود که من همیشه حس میکردم فقط من دلم براش تنگ شده! ولی به نظر میرسید این مسئله از اون دل به دل راه داره ها باشه! چون اونم بر خلاف این که کلاس داشت و حتی دوستاشم یه ریز صداش میکردن، همه چی رو به نشنیدن و بی خیالی سپرد و واساد مدت ها با من گپ زد!

یادش بخیر! هر چی کلاس داشتیم و ما دو تا بودیم، همه به طور پیش فرض میگفتن این دو تا که با هم هم-گروهی هستن که!... چه تقلب ها که با هم نکردیم! بی این که قبلش با هم هماهنگ کرده باشیم...! ها ها ها ! یادش بخیر اون استاد چینیِ آزمایشگاهه!! چقد هم خوشال بود که کشف کرده ما دو تا خیلی از لحاظ روحی شبیهیم و شاید نزدیکیم!!...خنده

دو تا آدم از دو کشور و فرهنگ مختلف، که الان کشورهاشون در جنگ هستن با هم عملاً! ولی خب در خیلی موارد ملت رو چه به دولت!؟ سیاست در عاطفه جایی نداره... 

قبلاً هم ازش نوشته بودم یادمه... 

جالبه! چقد بعضی وقتا یه آدم دور و غریب میتونه ذهن آدم رو درگیر کنه و دلتنگش کنه...

حالا جالبه که آی.دی اسکایپش رو هم اد داشتما! همیشه هم می دیدم آنلاینه! ولی هیچ وقت این جرأت رو نتونستم به خودم بدم که بعد از این همه سال حالی ازش بپرسم! ولی امشب... یهو جرأت خونم زد بالا!

دلتنگیه دیگه! دست خوده آدم نیست... دنبال یه بهونه میگرده...! گاهی انگار جرأت نداره مستقیم و رک و راست بگه دلم برات تنگ شده بود! یه بار به بهونهء این که اشتباه شد و دستم خورد! یه بار به بهونهء این که آی.دی جدید فیس بوکت رو نداشتم و الان تازه دیدمش!... به هر حال دنبال بهونه بودیم که بحمدلله جور شد! ها ها ها!

+ شاید هم یه بهونهء قوی که تونست این جرأت رو در من ایجاد کنه که دلتنگیم رو بیان کنم، دیدن یه خانوادهء عرب دیگه بود امروز (البته اینا یمنی بودن. دوست من سعودی بود). برا یه سری چیزامون که آگهی کرده بودیم، امشب با یه خانوادهء یمنی آشنا شدیم که... چقدررر فرهنگشون به ما نزدیک بود. چقد خانوادهء دوست داشتنی ای بودن. چقدررر خانومه ممنون ایران بود! چقدرررر دلش از سعودی ها پر بود! (همچنان معتقدم سیاست در عاطفه جایی نداره البته! این بشر هم دلش از دولتمردان سعودی پر بود! ولی خب معتقد بود که خیلی مردم سعودی هم خیلی زیاد اهل تفاوت قائل شدن بین شیعه و سنی هستن و این هم ناراحتش میکرد. ولی خب اون دوست من... اونم مثل خودمون تیک ایت ایزی بود! شاید به خاطر همین به دل من نشسته بود!). بگذریم! حدود نیم ساعتی که باهاشون بودیم، زنه از کلی استرساش بابت جنگ گفت، از بابت از دست دادن زندگیش. کلی من رو برا لذت بردن از روند رشد فسقل راهنمایی کرد... و بحث و انتقاد در مورد سیستم مالزی و کورکورانه دنباله رو سعودیا بودنشون...! جالب بود برام! تمام اعتقادات و نظریاتمون همسو بود! (خانومه حداقل 15 سالی از من بزرگتر میزد. ولی کاملاً جوون و اکتیو بود. مسلط کامل به زبان انگلیسی. پزشک رادیولوژی. شوهرش هم ارتوپد بود. پسر اولش تازه پیش دانشگاهی بود و بچه دومش هم راهنمایی...). یه کم هم بحث اعتقادات دینی شد که... چقدددد برام جالب بود که کسی غیر از ایرانیا هم اعتقادی به آزاد بودنِ بعضی مسائل اعتقادی در دین (مثل حجاب) دارن! راستش اعتراف میکنم که همیشه حس میکردم امثال خوده من، دنبال توجیه خودمونیم با خیلی تحقیقاتِ اضافی! ولی برام جالب بود که تا گفتم من فلان مجتمع که بودم باحجاب بودم، ولی الان برام فرقی نداره که چطور باشم، سریع گفت: خب آره اسلام هم همین رو گفته، شما شرایط رو بسنج و بنا به مصلحت و راحتیت تصمیم بگیر، ته تهش آدم خوبی باش!!... 

بگذریم... آشناییِ جالبی بود، هر چند بعید میدونم تکرار بشه، و خب فقط سر همین مسئله معاملاتی شروع و خاتمه شد!

+ اعتراف میکنم که اگه دختر نداشتم، حسودیم میشد الان که میشنیدم بچهء توی راه برادرشوهر آخری دختره!! درسته سابقاً میگفتم برام فرقی نمیکنه، ولی الان می بینم واقعاً دوست داشتم دختر داشته باشم! نمیدونم شایدم تحت تاثیر علاقهء مسترنیک و خانوادم و خانوادش به دختر! هر چی هست الان خیلی خوشحالم که دختر دارم.

کلاً اگه بخوام اعتراف کنم، این روزا خیلی مسائلی دارم که میتونم اعتراف کنم که در اون موردا حسودم! و با خودم صادقم و حاضرم بیانش کنم! واقعاً فکر نمیکردم این قد دوز حسادتم بالا باشه! ها ها ها!... 

+ یعنی بدجور خستگی زده بالا این روزا ها!! فک کن سحر قشنگ یه ساعت قبل از اذون بیدار شدم، ساعت رو که نیگا میکنم هی می بینم یه ساعت بعده!! (اونم ساعت دیجیتالی! نه عقربه ای!!!!! یعنی خیلی اوضام وخیمه؟!خنده) بعد مسترنیک بدبخت رو هم هراسون بیدار کردم که پاشو که فقط 5 دقه تا اذون مونده!! اونم مثل سکته ای ها بیدار شد، بعد یه بار دیگه نیگای ساعتم کردم، گفتم نه اشتباه کردم! وقت داریم!!! بدبخ نمیدونست بخوابه، بخنده، فحشم بده؟! چیکار کنه؟!خنده یعنی اساساً قاط زدمااااا!!... الان هم ساعت یک و پنج دقه اس و من اینجام! (داشتم جواب سوال مشتریهای وسایلا رو میدادم، دیگه گفتم یه کم هم وراجی کنم اینجا!!)

برم بخوابم که سحر نزدیک است!

+ اون مالایی اسکول هم اون روز بعد از سحر این قد مخ من رو به کار گرفت، آخرشم نیومد هیچی بخره! ترسیدم هم بهش پی.ام بدم که چی شد، چیزی میخوای یا نه؟! دوباره یادش بیاد پسرخاله بشه و هی سوییت سوییت برام راه بندازه! (sweet)!!!سبز

[ یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٤ ] [ ۸:۳٧ ‎ب.ظ ]