مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

خدا روزگارتون رو به آدم گیر نندازه!!! یعنی نندازه هااااااا!

عامو یه غلطی کردم برا آگهی فروش وسایل، شماره خودمو دادم، یعنی دهنم سرویسه ها!!! تا میگی ببقشین لطفا انگلیزی بنویسین، دیگه شروع میشه: کجایی هستی مگه؟ چرا داری وسایل میفروشی؟ کجا مگه میخوای بری؟ چن ساله اینجایی؟ چن سالته خودت؟ چن تا بچه داری؟ مالزی چطور بوده این مدت به نظرت؟ کار هم میکنی؟... یعنی فقط مونده بپرسن غذا چی خوردی الان!!!

این سوالا زمانی کفر درآر تر میشه که بعد از سحری خواسته باشی بخوابی، مالاییای محترم تازه یادشون اومده باشه بیان جنس بخرن! یعنی دهن آدمو سرویس میکننا!!

جالبه که بعضیاشون تا میفهمن ایرانی هستی کلاً انگاری باهات پدرکشتگی دارن و دیگه محل نمیذارن! بعضیای دیگه مث این امشبی، شعف زده میشن و کلی ذوق که وااااای من تا حالا با یه ایرانی حرف نزده بودم!!! (یه چی توی این مایه ها که انگاری مثلاً تا حالا پری دریایی از نزدیک ندیده بودم!! در این ابعاد ذوق!!)

+ این روزا یکی نیس به من برسه و دلش برا من نسوزه!! ها ها ها! دوست قدیمی جان دید دیگه خیلی در زجر و عذاب ِ خماریِ بی لپ تاپی هسم، یه لپ تاپ داشتن به قول خودش میخواستن بندازن دور(!)، آورده داده من که نمیرم از گشنگی!خنده جالبه که میگه: حالا که دستت توی خرید و فروش هست، آخرش که کارت تموم شد با لپ تاپ، تو که دستت سبکه اینم بی زحمت بفروش، پولش نصف نصف! (یعنی همچین آدمی ام من ها!! کارهای تجاری خود را به من بسپارید!خنده)

++ صابخونه هم فردا داره میاد!! همین مونده اینم از خونه بندازدمون بیرون! جا و مکانِ قول داده و نداده شده هم که خبری ازش نیست و بر خلاف گفتشون که دو هفته دیگه صد در صداً میگیم که آیا جا و مکان هم میدیم یا نه (تازه توی "آیا" بودن ما این قد جوگیر شدیم وسایلمون رو فروختیم! فک کنم اگه قطعاً گفته بودن خونه هم میدیم، من خونهء صابخونه رو هم میفروختم!!!)، ولی فعلاً که هیییییچ خبری ازشون نیست!! وسایل رو که خودم فروختم، خونه رو هم صابخونه بگیره!! آقا چن تا کارتون اضافی ندارین ما شبا توی کوچه تووش بخوابیم؟! یعنی خدایی جوگیرتر از ما خودمون!

+++ همه اطرافیان منم خدا رو شکرررر مرجع تقلید! اون از بابام که اون روز برام فتوا میداد در مورد روزه (که البته گوش نکردم و فعلاً دارم تلاش میکنم! هر چند روز اول و دوم از تشنگی و سر درد مُردم! تا امروز ببینم از چی قراره بمیرم به سلامتی!!)... بعد روز اول این قد همه زندگیم قاطی شده بود، یادم رفت اصلاً نماز ظهر رو بخونم! شب داشتم به مسترنیک میگفتم که این چه روزه ای هس که من میگیرم که حتی نماز هم یادم رفته؟! خیلی با جدیت میگه: مشکلی نیست که! این کارایی که تو میکنی، از صدتا نماز بالاتره! نیاز نیست این قد به فکر نماز باشی که! خدا خودش درک میکنه!... خوشم میاد فعلاً همشون افتادن توی پروسهء تحلیل نظریات و درکِ خدا از شرایط بنده و سبک گرفتن امورات دینی برا بنده و انتقالِ تحلیلای خدا به بنده!!! (حالا نیست کلاً خودمم خیلی سختگیر بودمممم!!! اینا هم اومدن کمک!خنده

++++ این قد ایران که بودم تا ملت میگفتن چه عجله ای هست حالا بری و بمون و اینا، الک الکی میگفتم که: نه مسترنیک گفته بیاید که برا تولد فسقل هم بریم یه کشور اطراف بگردیم، که خودمون هم باورمون شد!! دیروز تا حالا جوگیر شدیم پاشیم بریم سنگاپور وسط ماه رمضونی! ها ها ها! وسایل خونه رو فروختیم با پولش بریم سفر!زبان (برا گوشی هم هنوووووز تصمیم نگرفتم! وگرنه بقیه پول وسایل رو هم میدادم/میدم گوشینیشخند) آقا هر کی تجربه سنگاپور داره بی زحمت مددی...

[ شنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٤ ] [ ۸:٢٠ ‎ق.ظ ]