مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

الک الکی سر خودمو شلوغ کردم رفته!! آنچنان درگیر بدو بدو هستم که نگو! اکثر چیزایی که مدت هاست استفاده نکردیم رو هم حتی دارم میفروشم! (معتقدم اگه یه چیزی رو در شش ماه گذشته استفاده کردم حداقل یه بار، ممکنه در آینده هم به دردم بخوره! وگرنه یا باید بندازم دور، یا اگه به درد بخوره بدمش به کسی!). خلاصه که بر اساس این فلسفه، خیلی از خرده ریزای خونه هم داره جمع میشه.

فقط بدبختیش این شده که یه ریز باید تماس و پیام جواب بدم و این که همزمانه با بچه داری، دارم اسکول میشم! خب!

بعد از طرفی شبا هم که تازه مسترنیک دیگه با لپ تاپش کار نداره و لپ تاپ دار میشم، باید بشینم به حذف و اضافه کردن آگهی های فروش رفته ها و جدیدها!

فک کن یه شب مث دیشب مثلاً دو و نیم میرم بخوابم، از سه هم فسقل ونگ و وونگش گل میکنه! عملاً تا خوده صبح نمیخوابم! (خواب نیم ساعت - نیم ساعت شاید!)... هفت و نیم هم پامیشم که ناهار بدم مسترنیک! اون که میره، فسقل هم یه نفس خور به آدم نمیده و بعدش تازه این پا میشه!!!... هـــعی...

بعد یه روز مث امروز که دیگه سوبله هم میشه! عصر بچه ها رفتن مبل رو تحویل بدن، دیگه بعدش با یه فسقل ریزه واسادم بدو بدو همزمان هال جارو کردن و تی کشیدن و غذا و چایی واسه بچه ها درست کردن و ... اونم در شرایطی که گاز خونه باز به پِت پِت افتاده!

وسطش هم گشنگی فسقل و غذا یا شیر دادن و ...! تازه موقعی هم که سیر بود فسقل و زیر پاش هم تمیز بود، بهونهء من رو میگرفت! مث فرفره میومد وسط دل آشپزخونه وامیستاد با این روروکش و نمیذاشت من تکون بخورم! یعنی خل کرد من رو! آشپزخونهء ما هم کووووچیک! یعنی اون با روروک بیاد داخل، دیگه واقعاً من نمیتونم راه برم.

(من نمیدونم این چه فلسفه ای هست که ما هر وقت یا کار عجله ای داریم یا مهمون، گازمون تموم میشه!!!!؟؟) اصلاً یه وعضی!!! در کمتر از یه ساعت و نیم، همه کارا رو کردم، و جالبه که خودمم نمیدونم چطوری انجام شدن؟!!؟ حالا هم که اینجام! (داشتم آگهی ها رو سر و سامون میدادم، گفتم قبل از خواب یه حاضری هم بزنم! بیس دقه به دو شبه...)


+ این گازه فعلاً این روزا برا ما همش داره اوضاع در میاره: اون روز هم یه پسر سیاهه اومد که یعنی فقط تخت رو بخره، بعد بقیه چیزا رو هم که دید، جوگیر شد همه خونه رو جارو کشید خرید که ببره! قرار شد چند ساعت بعدش بیاد برا بردن وسایل. بعد خب این مدل خرید کردنش یه کم میتونست جای شک هم داشته باشه (خب به هر حال اون الان هم خونه رو دیده بود و میدونست چیا توش هس، هم پول نقدی که خودش داده بود دستمون رو میدونست توی خونه اس) این شد که مسترنیک گفت برا اطمینان بیشتر بگیم دوست قدیمی هم بیاد پیشمون وقتی این بشر میاد وسایل رو ببره. خلاصه که پسره قرار بود دو ساعت قبل از اومدن خبر بده، ما هم سر دل استراحت خب ماهی ای برا ناهار پختیم و داشتیم یواش یواش سِرو میکردیم که یهو زنگید که ماشین باربری زودتر اومده و منم خودمو تا 20 دقه دیگه میرسونم و پایین مجتمعم!! خب در درجه اول ما شک مون باز بیشتر شد! در درجه دوم زنگولیدیم سریع به دوست قدیمی که ماجرا اینه پاشو بیا اینجا! اونم طفلک ساعت دو ظهر خب میخواس بره ناهار، گفتیم بیا اینجا خب. اون و هم خونه ایش و یه دوستشون که مهمونشون بود قرار شد بیان. منم گفتم این فاصله که برسن، یه چی درست میکنم دیگه! اول اومدم به ماهی های خودمون چند برش اضافه کنم، اونا رو گذاشتم بیرون، یهو مسترنیک گفت نه مرغ درست کن شاید همه غذای دریایی دوست نداشته باشن! مرغ رو گذاشتم توی زودپز و برنج رو داشتم میشستم که دیدم ... نه! این گاز اصلاً با ما نیست! این قد شعلش ضعیفه که حتی زودپز رو هم جوش نمیاره!! چه برسه به این که دو تا شعلش با هم روشن بشه که من بتونم برنج رو هم درست کنم!!! خلاصه در حال التماس به گاز بودم که اون پسر سیاهه هم اومد و خب نمیشد درب رو هم به رووش باز نکرد که!!! دیگه اومد و سریع با دوستش در عرض کمتر از ده دقه همه چی رو گذاشت بیرون و گفت بعدش خودمون میبریم پایین و خدافظ! (ما رو هم نخورد خوشبختانه!). و خب بچا هنوز نرسیده بودن!!... غذا هم هنوز نداشتیم!!!... نتیجتاً که چون به خاطر ما مسیرشون رو اینوری کرده بودن، نمیشد هم کنسل کنی که! این شد که در یه فکر انتحاری، برنج رو توی آب ول کردم، زیر مرغ نیم پخته رو هم خاموش کردم و ماهی و برنج خودمون رو هم به امون خدا ول کردم(!) و رفتیم پایین و با بچه ها که تازه رسیده بودن رفتیم پیتزا زدیم!!!خنده. بعدشم من موندم و برنجی به اندازه شونصد نفر! (خب برنج ظهر خودمون بود، برا بچه ها هم به هر حال چون سه تا پسر بودن، پیمونه رو همچین پر برکت گرفته بودم!! دیگه فک کن چقد برنج داشتیم!! برا بار اول در عمرم اومدم برنج رو فقط آبکش کردم و فریزش کردم! (خیلی بود بابا! ما این قد برنج نمیخوریم خب یهو! خراب میشه!) امیدوارم خراب نشه فقط)

خلاصه که با همچین وعضیتی داریم زندگی میکنیم ماها!!! خدا رحمتمون کنه!! (خداییش تا بچه نداشته باشی که در حین همهء این کارا مجبور باشی یهو به اونم شیر یا غذا بدی، یهو پوشک عوض کنی!، یهو بچه عر بزنه و فقط و فقط هم بغل تو رو بخواد و مجبور شی بغلش کنی... واقعاً نمیتونی درک کنی که یه غذا خوردن ساده هم با بچه چقد اوضاع داره چه برسه به این همه کار و بار! بعد طرف مقابلت هم یکی باشه مث مسترنیک که مثلاً امروز بعد از شام ِ اونا که خیالم راحت بود که دو دقه میتونن فسقل رو بگیرن و من تازه داشتم شام (سمبوسه) یخ کرده میخوردم، یهو برگرده بهت بگه: وای بچه رو بگیر میخوام چایی بخورم، چرا نمیگیریش؟ و بنده چشمام چارتا بشه که: نرفتم برقصم که! من حق شام خوردنم ندارم؟! خب باشه بده بگیرمش!!!... البته خداییش همیشه اینطوری نیس، ولی خب خیلی وقتا اینطوره! اصولاً بخواد فسقل رو بگیره، همهء زندگی خودش رو تعطیل میکنه چند دقه که اون رو فقط ثابت نگه داره! هر چند خیلی زود خسته میشه. تازه نه میخواد به بچه غذا بده که هی براش اطوار بیاد، نه پوشک عوض کنه نه چیزی!چشمک)

++ با این که بچه شیر نمیدم ولی هنوز نمیدونم آیا امسال با این اوضاع کارا و بچه داری و اینا، روزه هم میتونم بگیرم یا نه؟! خیلی جالب بود برام که بابام که تازه به این جور امورات اولیه دینی خیلی پایبنده و به اصطلاح یه آدم مسجدی و اینا هست، اون روز تا حرف از روزه شد، گفت: تو هم که امسال روزه نمیخواد بگیری که...! گفتم بابا من که بچه شیر نمیدم که! باید بگیرم! گفت: چه بایدی هست؟ تو اعصابت رو نیاز داری برا بچه داری. بخوای روزه بگیری، اگه کم صبر شی در حق بچت ظلم میکنی. اونی که قانونش رو گذاشته، شرایطش رو هم خودش درک میکنه!، این تویی که الان باید درک کنی شرایط خودت رو!... هر چند با تمام این اوصاف بازم ترجیح میدم اول تست بزنم ببینم میتونم یا نه...

[ سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٤ ] [ ٩:۱٢ ‎ب.ظ ]