مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

صبح اومدم با گوشی هلنگ و هولونگ کلی مشق نوشتم، بعد اشتباهی دستم رفت روی دکمه برگشت گوشی، همش پرید!

بعدشم دیگه هرچی فک کردم دیدم حوصله ندارم بیام این همه سختی بکشم! این شد که الان که لپ تاپ مسترنیک آزاد بود، اومدم جغد شدم! (دوازده و نیم شبه!)

خلاصه که قبل از مشقای صبح اومدم تک تک کامنتا رو جواب بدم، دیدم جوابا خیلیش مشترکه. گفتم همینجا بگم: بابا زیاد نگران کیک و شیرینی اینا نباشینچشمک قرار نیس کلا آتیش بزنم به مالمون و شکممون چشمک فقط داریم اسباب کشان میکنیم، و از اونجایی که برا قرارداد جدید کاری مسترنیک، احتمالاتِ شامل شدن محل زندگی هم ذکر شده، ما پیشاپیش جوگیر شدیم گفتیم وسایلامون رو بفروشیم و بقچه به دست واسیم دم در منتظر!! آره بابا! وگرنه دیگه من و این کارا؟ نه عامو! سنی ازم گذشته!

ولی خداییش توی اوج کارای خرید و فروش که قرار میگیرم، اصلا انگار جون میگیرم! شبی مسترنیک نامرد یهو یه کیسه فریزری دیده روی زمین، ورداشته میگه: اینم وردار بزن 50 سنت بفروشش!!!خنده (نه خب خداییش یه عرب بیاد ست ناهارخوریت رو بخواد بخره، تو همه چیزای بُنجُل خونه رو هم بهش قالب نمیکنی؟ والا!!! دقیقاً اندازه قیمت ظرفه، جنس به درد نخور هم ورداشت رفت!! منم نامردی نکردم هر چی داشتم بهش فروختم! البته خب انتخاب با خودش بود! ولی خب انتخاب کرد!!! مثلاً از سرویسای استکان هام، هر کدوم سه تا مونده بود، حتی اونا رو هم خرید!!!!زبان بعد حالا مسترنیک هم برا من دست گرفته و کیسه فریزری نشون میده میگه پاش برسه اینم میفروشی!خنده)

ولی خداییش توی مسائل اقتصادی که میره آدم، بیشتر تفاوت فرهنگ ها معلوم میشه. مثلاً این عربه از پایه دست گذاشته بود روی شیک ترین سرویسی که من داشتم. سرویسم هم خداییش شیک بود. ست سفید و مشکی ایکیا. مثلاً بشقاباش مربعی بود حتی. کلاً ساده نبود!زبان حتی چیزای دم دستی هم همش جنسای چینی و بلور و شیک رو بر میداشت (حالا اگه تعدادش ست نبود خب اوکی بود). ولی مثلاً مالایی ها اکثراً برا چیزای ارزون میان دنبالش و توی سر خودشون میزنن...

خلاصه که ننه هنوز یه پنجم چیزا بیشتر فروش نرفته! اونم مثلاً چی؟ کمد لباسی! (به هر حال آدم هر خونه ای بره دیگه کمد داره دیگه! کمتر پیش میاد مث خونهء الانِ ما این قد بدبخ باشه!زبان) اصلاً یه وعضی! (البته سعی کردم ظاهر خونه مرتب باشه وگرنه خودم گم میشم!!... ولی هنوووووز خیلی چیز میز هست که باید رد شه بره.... (بعد فک کن بهمون خونه ندن!! یا قرارداده قطعی نشه! ها ها ها ها! ما میمونیم و یه خونهء خالی!خنده خداییش خوشالیما!!! یکی نیس بگه خب ننه دو هفته صبر میکردین ببینین چی میشه، بعد این قد هول ورتون میداشت! والا!!!)

همین دیگه ننه! فر که سهله، فعلاً حتی استکان برا چایی خوردن هم نداریم!خنده باز خدا رو شکر که یه ست لیوانامون رو نبرد! وگرنه مجبور بودیم توی دست آب بخوریم! مث اون موقعا که بچه مدرسه ای بودیم!خنده

این قد هم قیمتا رو پایین زدم که ملت یعنی هول کردنا! صدبار صدبار مسیج میزنن که واقعاً این قد؟ سالمه؟

امیدوارم زودتر همه چی ختم بخیر بشه و اشتباه نکرده باشیم!

+ گاهاً سرم گیج میره یهو حس میکنم زلزله داره میاد یا اجسام دور و نزدیک میشن خفیفاً! نمیدونم چرا حس میکنم چربی خونم رفته بالا!؟ یه بار فقط توی آزمایشا کلسترولم لب مرز بود که اونم شش هفته بعدش که ورزش کردم و رعایت کردم، تنظیم شد! نمیدونم ولی چرا همش همچین حسی دارم!؟ این روزا که فعالیتم هم بالاس و چیزی هم نمیخورم، جز همین بستنی مارس که توی پست قبل گفتم هم چیز دیگه ای این روزا نخوردم که چرب باشه، حتی روغن هم اصلاً مصرف ندارم این روزا (یعنی عملاً چیزی نمیخورم که روغن بخواد!). یعنی میتونه اثر بستنیه باشه؟!... اِنی وی همشو که تموم کردم!! اگه اثر اون باشه، از فردا که ندارم و نمیخورم باید به مرور بهتر شم!زبان

++ فعلاً بی خیالِ پست غیبتانه یا جزئیانه نویسی شدم! (البته در حد چندین روز یا هفته). ولی خداییش این رسمش نیست که اینجا رو مث کتاب داستان بخونین و اگه من یهو اخطاریهء رمزی نگاری زدم یهو روشن شین!! این باره آخره که میگم، اگه به هر دلیل من یهو عشقم کشید که رمزی بنویسم، الا یا ایها الـ آنهایی که مدت هاست خوانندهء اینجایین ولی مدت ها تر هم هست خاموشین، اگه تقاضا هم دادین و رمز ندادم، بهتون بر نخوره! (والا! به هر حال گفتم الان که خبری نیست بگم، که چار روز بعد که یهو انتحاری شدم، کسی بهش برنخوره و تریپ قهر و غیض و اینا! دلت میخواد خاموش باشی؟، حوصله کامنت ِ خالی هم حتی نداری، اوکی ننه! موقع رمزی نگاری هم همینطوری دست به سینه و ساکت و آروم بشینچشمک)

[ پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٤ ] [ ۸:٢٠ ‎ب.ظ ]