مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

من دوباره جوگیر شدم زدم توی فاز خرید و فروش! یکی هم نیس به من بگه آخه عاقل! یکی یکی! یعنی بلایی سر خودم آوردم که دارم میترکم! خدا رحمتم کنه!!

طفلک فسقل هم از صدقه سر کارای من سوء هاضمه نگیره شانس آورده! نرسیدم غذا بهش بدم حتی!! شامش هم فقط شیر شد طفلکی!! اونم فقط هنگ کرده بود بهت زده نیگای من میکرد! باور کن اگه زبون داشت میگفت: چی شد یهو مامان؟ خوبی؟؟؟؟خنده

جالب تر از اون اینه که چیزایی رو دارم میفروشم که گاهاً به دردم میخوره! مثلاً فر!!! فک کنننن! مسترنیک زنگ زد به دوست قدیمی که ماشینش رو قرض بگیره واسه جابجا کردن بعضی وسایل، داشت بهش میگفت که مانی دوباره شروع کرده زده توی این فاز و امروز هنوز آگهی نکرده، دشت اولش رو هم کرد! دوسته گفت چی فروخت؟ گفت فر و...!! دوسته یهو هنگید! گفت کیک چی خب؟؟؟!!!خنده*

* الانم به سبب همون آگهی کردنا، لپ تاپ دزدیدم! گفتم از فرصت سوء استفاده کنم یه پستی سر دل استراحت بنویسم با لپ تاپ! آخییییش! چه تایپ کردن راحته با این! مُردم بس که با گوشی مشق نوشتن سخت بود!!! (نیست که حالا مجبورم با اون هم این همه طومار بنویسم! والا!!!!)

+ مسترنیک که معتقده اینطوری که من آتیش زدم به مالمون، یحتمل باید این خونه رو هم تحویل بدیم بریم یه خونه فرنیش بگیریم! چون دیگه هیچی توش نمی مونه با این کارای من!خنده 

+ از این خرید و فروش من باحالتر هم این مشتری مالایی ها هستن!!! فقط دیگه موندنه ته نوشته هاش بنویسه: خوابای خوب ببینی، ستاره بچینی، بوس بوس!! (با صدای جناب خان!!خنده) (اکثراً توی واتساپ پیام میدن و چونه مونه میزنن! دیگه آخرش گاهاً پسرخاله دخترخاله هم میشن خیلیاشون!خنده چشم مسترنیک روشن! (جالبه که شماره خودمو میدم برا آگهیا، خب اگه واتساپی سوال کنن عکس منه، ولی کال که میزنن گوشی رو میدم مسترنیک جواب میده! هنگ میکنن بدبختا! خخخ! خیلی حال میده!شیطان) اون یکی زنه که نشسته بود از بدبختیاش برام میگفت که: شوهرم نیس! من فلان وسایلات خوشم اومده، حالا چیکار کنم؟ وای وای فلان آگهیت رو هم الان دیدم، میخوااااااام!...حالا تو خوبی؟ منم خونه دار هستم و ال و بل!!!خنده)

+ این قد یهو همه چی به هم ریخت با این جوگیریِ یهوییِ من، که اصلاً همه زندگی قاطی شد! همه چی اومده وسط هال یهو! خودمم یهو چنان هیجانی شدم که اصلاً دست و پام رو گم کردم!! شام که نفهمیدم چی خوردم که! دوباره الان رفتم برا خودم شام آوردم!! والا!! نمیشه که خب سر گشته زمین بذارم ننه! (دوازده و نیم شبه!)

به سر و سامون دادن آگهی که نرسیدم، برم بخوابم حداقل! البته اگه این خریدار واستاپی ها بذارن!!! هر چند فعلا دوز ِ هیجان خونم بالاس! اصلاً نمیتونم روی هیچی تمرکز کنم. مخصوصاً که شبی یه غر و لوند اساسی هم با این مسترنیک کردم، کلهم اجمعین قاطی پاتی ام ننه! هیجان و عصبانیت و غر و پشیمونی و خوشحالی و همه چی با هم شده! یهو حس میکنم هیجانه مالِ دعواهه هست و عصبانیته مالِ فروش وسایل!! والا!! نمیشه که! برم بخوابم حداقل حس هام برن سر جاشون و قاطی نکنن!چشمکزبان

-+-+ آدرس ایمیل هاتون رو بذارین، اگه دوز غیبتم بزنه بالا، خصوصی دیگه مینویسم. وقتی دوزه خیلی بزنه بالا، بعضی حرفا رو نمیشه عمومی نوشت. اکثرا چون با گوشی هم هستم، سخته برام سر زدن به بلاگا و آدرس دادن. ترجیح میدم زیر کامنتا ریپلای کنم. البته اگه جناب پرشین بلاگ دوباره مثل هفتهء پیش جوگیر نشن و ایمیلا رو ارسال نکنن!! (فعلا که درست شده مث که)...

[ پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٤ ] [ ۱:٤٢ ‎ق.ظ ]