مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

من عاشق شکلاتای مارس هستم. هر بار میخوام وعده یه چیز خوشمزه به خودم بدم هم مسلما در هشتاد درصد مواقع شکلات مارس گیرم میاد :دی

البته بستنی هم دوست دارم. ترجیحا بستنیهای کریمی (cream) مثل لاکریمریا ی نستله.

بعد فک کن حالا مارسی که من عاشقشم بیاد بستنی بزنه... یام یااااام:

امروز یکی از خوشمزه ترین روزای منه :دی (بستنیش هم کاملا مثل شکلاتشه، فقط سرد و بستنی ای :پی)

+ اون روز با یکی از بچه ها که بچش و فسقل یه هفته تفاوت سنی دارن میچتیدیم... اشتباه نکرده بودم(!) طبق معمول اومده بود توانایی های جدید بچش رو مقایسه کنه و بره!! : فسقلت چن تا دندون داره؟ من: تازه شده چارتا. هشت ماهگی تازه دوتا درآورد و ده ماه و نیم هم دوتای دیگه. ولی فک کنم بچه تو بیشتر داشته باشه، یادمه زود دندون درآورد؟... اون: (بعد از مقادیری شکلک دندون و مغرور و اینا) اووووه بچه من هشت ماهش که بود هشت تا دندون داشت!! ... دو دقه بعد: فسقل راه افتاده؟ من: نه هنوز. من عجله ای ندارم زود راه بیفته چون خیلی عاجزم میکنه. هر چی هم گفتن کمکش کن زودتر راه بیفته نکردم. تازه دست میگیره به وسایل و پامیشه ولی فک کنم بچه تو خیلی جلوتر باشه. یادمه خیلی پیش ها میگفتی دست میگیره لبه تخت و وامیسته... اون (دوباره بعد از مقادیری شکلک): آره الان دیگه بدون کمک یه دو قدم میره ... و بعد هم مقادیری نصیحت به بنده در این باب که راه بره خودت راحت تری و اینطوری که نمیتونه مستقل وایسه خیلی بیشتر مراقبت میخواد و اینا، که خب حوصله تایپشو ندارم!

خلاصه که کلی کفری شدم اون روز. من واقعا درک نمیکنم همچین آدمایی رو! مثلا دندون درآوردن بچه دست منه؟ دو روز دیر و زودش کلاس داره؟ یا مثلا بنده اگه با بچه همکاری نکنم بچه هم صدسال افتان و خیزان میمونه و یاد نمیگیره راه بره!!!! یا بچهء اوشون که مامانش باهاش همکاری کرده مثلا این دوره افتان و خیزان و مراقبته رو نداشته!!! اخ بدم میاد بعضیا فک میکنن فقط خودشون بلدن یا کار خودشون درسته که نگووو! ... یادمه همون اوایلم که بچه هامون به دنیا اومده بودن همینطوری بود. مثلا فسقل رو ندیده بود و نمیدونست موهای فسقل هم بلند بوده که به دنیا اومده (اینقد بلند بود که همون اوایل هم میتونستم راحت موهاشو آبشاری ببندم بالای سرش!) بعد یه بار اومد عکس بچش رو برا من فرستاد و کلی پوز که موهای بچم بلنده! من خب هیچی نگفتم. بعد خودش عکس فسقل رو خواست و خب وقتی دیدش یهو هنگید که: ا وا بچه تو هم موهاش بلنده!!؟... (انگاری توی دنیا فقط یه نوزاد مو دار به دنیا اومده و اینم بچه ایشون بوده!!!!)

کلهم اجمعین از این مدل آدما خیلی بدم میاد. جالبه که کلا تریپ مار و پونه هم هست! :))))

بذا تا پای غیبتیم بقیشم بگم ؛) مثلا همون اوایل که آشنا شدیم، با کلی افاده و اینا که: شوهر تو چکار میکنه؟، شوهر من پی.اچ.دیییییی میخونه و یکی دو سال دیگه بیشتر نداره!!!... یه طوری که انگار اینجا همه سیکل دارن و فقط شوهر ایشون دکتری میخونه! (عامو این چیزا که اول که کلاس نداره، دومم نداره! ولی سوم اگهههه هم به نظرتون چار کلاس درس خوندن کلاس داره، یه نگاه دور و برتون بندازین ببینین کجا دارین کلاس میذارین؟ جایی که نود درصد ایرانیا واسه تحصیلات تکمیلی اومدن!!!؟؟؟ :))) ). خلاصه که ننه ما فقط لبخند زدیم و گفتیم به سلامتی!، شوور ما هم در حال نوشتن تزشه (اون موقع در حال نوشتن بود. الان دیگه مهر مدرک سیکلش ماه هاست خشک شده :پی)

+ اینو بی خیال! تا فسقل خوابه و منم بیکارم بذا بشینیم دور هم نخودچی خورون ؛) ! قبلا هم فک کنم نوشته بودم که کمابیش به چشم نظر و اینا معتقدم (یا شرایط طوری پیش میره که معتقد میشم خیلی وقتا). یکی از دوستامون بود اینجا (حالا رفته)، آقا این هر بار که فسقلو میدید، فسقل یه طوریش میشد! حالا یا ناآروم میشد بعدش، یا دلدرد میگرفت، یا مریض میشد... البته با اینکه این مساله بارها هم تکرار شده بود و مامانم شدید بهش معتقد بود، من همش میگفتم نه بابا، بچه اس، پیش میاد... تا اینکه چن مدت پیشا که چت میکردیم گفت دلم برا فسقل تنگ شده چن تا عکسشو بفرس. و خب من فرستادم و ... دقیقا از فردا صبحش باز فسقل بی دلیل مریض شد و یه هفته اسیرش بودم!!! :)))) خداییش بعضی چیزا خیلی بدجور به سمت خیلی تفکرات سوق میدن آدمو! ؛)

+ همین جمعه عقد خاله کوچیکه اس! از صمیم قلبم امیدوااااارم خوشبخت بشه... خالهه خیلی دل ساده و کوچیکی داره، تا حالا هم زیاد تاوان دلشو داده. امیدواااارم به آرامش برسه و آرامشش مستدام باشه.

[ سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٤ ] [ ٧:٤۳ ‎ب.ظ ]