مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

اومدم بنویسم، دیدم فعلا تنها چیزی که در مورد حال کنونیم صدق میکنه اینه که شدیدا خوابم میاد! گفتم فعلا این رو بنویسم!، تا بقیه چیزا خدا کریمه :پی

ولی خداییش مث که خدا با ما خیلی شوخی داره ها! کلا خوشش میاد دور همی هی ما رو گیج کنه و ما گیجمولنگی بگیریم! اون بخنده :پی هی با خودمون سر و کله زدیم و یه تصمیم رو گرفتیم آخر، بعد فرداش دوباره یه گزینه جدید گذاشت روی میز! عجبااااا! 

+ دیروز خیلی خسته شده بودم، این که مسترنیک هم یه کم هوای منو نداشت و حتی وقتی آزاد میشد به کارای جانبی میرسید دیگه خیلی کفر منو در میاورد. طوری که دیگه یه موقع دیدم هر چی بهش میگم فسقل رو بگیر من یه چرت بزنم اصلا به روی خودش نمیاره یا بهتر بگم: توی کوچه علی چپ هست!، منم دیگه طاقتم تموم شد و به شدت بنز اخم کردم(!) و روی مبل همونطوری نشسته چشمامو بستم و هر چی هم فسقل نق زد اصلا به روی خودم نیاوردم طوری که دیگه اون مجبور شد به روی خودش بیاره!! بعدشم اومد هی گیر داد که خب من بچه رو میگیرم تو برو دراز بکش ولی خداییش هم تریپ قهرم گل کرده بود و هم اصلا نمیتونستم بهش اعتماد کنم! (یهو بچه توی بغلشم باشه حتی غرق کاراش میشه یادش میره!). خلاصه که هیچی اصلا جوابش ندادم و همینطوری نشسته و اخمول خوابم برد یه ده دقیقه ای و بعد پاشو بدو بدو برو سر قرار با دوستان... بعد جالبه که حالا اینقد عصبانی بودم، ولی یهو تا مسترنیک یه چی پرسید که چکار کنیم، با روی گشاده جوابشو دادم و انگار نه انگار که من اخمولم! بعدشم هی حرف بزن و بپر و با فسقل بازی کن حین رفتن، طوری که سرم هم که داشت درد میگرفت وسط راه پشیمون شد! (خداییش خودمم مونده بودم که چطوری در عین این همه بی حوصلگی دارم اینطوری برخورد میکنم؟، ولی حس خوبی بود ؛) )

+ هی به خودم میگم اینجا این روزا خیلی رفت و آمد مشکوک داره، ننویس! بگذر!، ولی خداییش آدم گاهی واقعا دیگه منفجر میشه! به خودم میگم حرف ناحق که نمیخوای بزنی که! ملت خودشونم میدونن! حالا اگه هیچی نمیگی دلیل بر هیچی نبودنش نیست که...! ولی دیشب واقعا کفرم درومد! حالا نه به شدت دو سه هفته قبل که وقتی بچه ها دعوت ما بودن، اول قبول میکردن بعد یهو به یه بهونه های فضایی میگفتن نمیایم، حتی یه تعدادشون که یه دقیقه مونده به تایمی که قرار داشتیم! اونم نه تلفنی حتی اعلام کنن نیومدنشون رو! توی واتساپ پیام بذارن!!!!! و با اینکه میبینن سین نشده ولی بازم یه زنگ نزنن!! خب آدم خیلی بهش برمیخوره که اینطوری دعوتشو پس بخونن... به هزار و یه دلیل هم نمیخوای بیای، از اول مث آدم بگو، اول میام میام بعد اینطوری دیگه چه صیغه ایه؟ ... خلاصه که دیشب شاید نه به شدت اون هفته، ولی خب بازم خیلی ناراحت شدم.

برنامه میذارن و خودشون اصرار که بیاید (ما اصولا و کلا با این که بچه کوچیک هم داریم و راهمون هم دورتر از بقیه است ولی همیشه پایه ایم)، ولی دریغغغغ از هیشکی! اولش خیلی زورم گرفت. جالبه که تا نیم ساعت قبل از تایم قرار هم که ما اعلام کردیم ممکنه با تاخیر بیایم، هیشکی نگفت نمیاد. ولی بعد رفتیم و کسی نیومد. جالبه که اولشم به چندتاشون که زنگ زدیم حتی جواب تلفن هم نمیدادن!! خیلی زورم گرفت اولش. ما این همهههه راه، با بچه کوچیک...محل قرار هم به اوناها نزدیکه نه ما! قرار هم شب قبلش گذاشته شده نه صدسال پیش که بگی یهو معجزه شده بعدش یا ملت از برنامشون خبر نداشتن! اگه قرار نبود کسی بیاد خب مگه ما مرض داشتیم بکوبیم بریم اونجا!؟ ... اولش اومدم به مسترنیک بگم بیا بریم خونه، بعد تا پیشنهاد داد که میای بدمینتون؟ گفتم آره و اصلا به روی خودم نیاوردم که ناراحتم ( خوده اونم اصلا آدم سختگیری نیس و همیشه سعی میکنه از جانب بقیه خودشو توجیه و قانع کنه!) خلاصه که بدون کوچکترین اخم و به روی خود آوردنی، واسادیم بازی و سه ربع بعدش تازه یه خونواده دیگه هم اومدن ولی اونا دیگه خیلی شاکی بودن! طوری که به دو تا از بچه ها که برنامه در اصل با اونا ست شده بود زنگول کردن و اعتراضات خودشون رو با مقادیری کنایه گفتن. البته حق هم میدم بهشون. به هر حال بچشون به امید بازی با بچه اونا اومده بود و میگفتن تا یه ساعت پیش هم که باهاشون در تماس بودیم حرف از کنسلی و مریضی و اینا نبوده، حتی گفتن ما قبلش اونطرفا کار داریم زودتر میخوایم راه بیفتیم!!

طوری هم شاکی بودن که زیاد هم بازی نکردن و همش در شرایط مختلف اعتراضشون رو میرسوندن... دیگه زود هم جمع کردیم رفتیم یه جای دیگه زیر پنکه که خنک تر باشه نشستیم و یه کم چایی و تنقلات و ... 

برا خودم جالب بودم دیروز! اون از بعدازظهر که اونطوری یهو فاز عوض کردم توی خونه، اونم عصر که با اینکه از این بی برنامگی مسخره زورم گرفته بود و هیچ رقمه توجیه نمیشد برام، ولی یهو زدم فاز بی خیالی و خودمون بازی کردیم و واقعا هم لذت بردم و بهم خوش گذشت...

جالبه که شب که اومدیم خونه دیدم بچه ها تازه یه ساعت و ربع بعد از تایم قرار(!) یعنی عملا زمانی که ما اونجا بودیم و نت هم نداشتیم دیگه، اومدن توی گروه نوشتن نمیان! بسیار هم ممنون! 

انی وی... خود دانند ملت! ما که سعی کردیم به خودمون خوش بگذرونیم با تمام این اوصاف ؛)

+ گفتم زیاد هم ننویسم حناق میگیرم ننه! گیرم خودشونم بخونن، دروغ گفتم مگه!؟ 

++ این روزا حس خونه تکونی بهم دست داده! دیروز چار جای خونه رو کوبوندم دوباره وسایلاشو سرهم و مرتب کردم! ماشالا یکی دو تا هم نیست این وسایل!!!

[ دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٤ ] [ ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ ]