مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

اومدم بنویسم، داشتم به چیزایی که توی ذهنمه فکر میکردم دیدم خیلییی بیشتر از اونیه که در توان یا حوصله تایپ کردن با گوشی باشه! میدونم تیتروار کردنش لپ مطلب رو ضایع میکنه ولی خب گاهی آدم دلش میخواد فقط بگه!

- ماجرای عصبانیتم که توی پست قبل نوشتم، خودش خود بخود تا صبح فروکش کرد و نیازی به مسترنیک نشد ؛) ولی پیگرد همون مسایل، عصرش یه مشابهش هم سر خوده مسترنیک درومد که من فقط خندم گرفته بود و بهش گفتم: میبینم کهههه تو هم به درجه زورگرفتگیه این چن روز من رسیدی؟ ؛) (والا! آخه قبلش هی گیر داده به من که تو خودت حساسی! گفتم بیا تحویل بگیر تو که منطقی هستی و حساس نیستی ؛) من که دیگه زورگرفتگی دونیم اینقد پر شده بود که مسایل هی که تکرار میشدن دیگه فقط خندم میگرفت :پی)

ولی تمام اینا اصلا باعث نمیشه دلخوریم از اون دوستمون برطرف شه.... شاید البته اگه اینقد حساب دوستی و نزدیکی روشون نمیذاشتم اینقد هم از کار عجیبشون دلگیر نمیشدم. ولی خب... گذشت به هرحال... 

- حالا اینو بی خیال! اینو بچسب که من واقعا توی کف این موندم که چرا خیلیا اینقد نفهمن یا خودشون رو زدن به نفهمی؟؟؟؟ واقعا چرا؟ من با بچه کوچیک، دست تنها، غریب! یه تارف خشک و خالی نزدی!، بعد حالا عنر عنر پامیشی میای خونهء من؟؟؟؟؟ خوشم میاد به روی مبارک هم نمیارن!!! هی خواستم بحث رو باز کنم و به رووش بیارما، حیف ... این بزرگواریم نذاشت(!). مسترنیک هم که خدا رو شکر در این جور موارد مث ...! کلا بچه برا همه تریپ مثبت و داداش و اینا! بعد بنده هم این وسط باید تاوان مهربونی ایشونو بدم و جیکم هم در نیاد! حتی اگه موقعی باشه که خودم و فسقل که مریضیم که هیچی، شبش مهمون هم داشته باشم! ... نمیتونم واقعا بگم بی خیال! باید دنبال چاره ای غیر از حرف زدن بود! عمری گفتیم و افاقه نکرد مادر...!!! جالبه که خودشم میدونه ها! همش میگه: اینا رو نمیشه حساب دوست روشون باز کرد یا به امیدشون بود!!! فقط موندم چرا ایشون براشون اینطوری مایه رفاقت پیاده میشن!!!!؟ تا جایی که حتی کاری که اونا برا زن و بچهء ایشون نکردن رو هم ایشون در حق یه مرد خرس گنده انجام میده!!! و وقتی من اعتراض میکنم، میگه: سخت نگیر! میدونی که اینا توی فاز نیستن!!! حالا چرا ما باید برا کسی که توی فاز نیست یا اینطوری وانمود میکنه، اینقد وسط دل فاز باشیم رو هم والا اگه شما فهمیدین به منم بگین!!

- عروسی دخترداییمان بود و بگذشت... از معرفتش توی روزای آخر ایران بودنم که اومد شخصا یواشکی تاریخ عروسیش رو گفت (هنوز اعلام عمومی نکرده بودن) و خواست اگه امکان داره بمونم، خیلی خوشم اومد. راستش اعتراف میکنم که ازش توقع نداشتم... توی فکرم که زنگ بزنم تبریک بگم حداقل حالا که نشد بمونم...

- این فسقل و مریضیش گرچه خفیفه ولی امونم رو بریده... خیلی نق نقو و بهونه گیر شده. مصادف هم شده با درومدن دندونای بالاییش، کلا روی فاز نق هست. غذا نمیخوره شیر نمیخوره، به پستونک عادت داشت برا خوابیدن، که اونم چون دماغش گرفته نمیخوره و نهایتا نمیتونه به این راحتیا بخوابه... کلافه شده و شدم! از طرفی هم تازه یاد گرفته چار دست و پا بره (تا الان میخزید!) و دست بگیره جایی و پاشه، دیگه 24 ساعته باید مواظبش باشم. از کمر افتادم!!

- باز این تایپ با گوشی اینقد طول کشید بقیه حرفام یادم رفت!!

- وایبر و لاین رو دیلیت کردم (لاین که البته کلا دو سه بار اونم در حد هر بار دو سه روز اکتیو داشتم :پی)، خلاصه که هر کی کاری داشت فعلا فقط واتساپ و ایمو و اسکایپ دارم :)

[ دوشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٤ ] [ ٦:۳۸ ‎ب.ظ ]