مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

آنچنان همه چی با هم دس به دست هم دادن که قاطی بشن که منم دارم بینشون گم میشم!...

واقعا نفس خور ندارم. دارم مث تراکتور کار میکنم! صبح پاشو بدو بدو صبونه آماده کن (عملا برا داداشه. مسترنیک زودتر از ما بیدار میشه خودش یه چی میخوره عموما). همین حین و وین فسقل بیدار میشه و ... یعنی آتیش پاره شده ها، شیطوووون! طوری که از داداشه پاس داده میشه به مسترنیک و از اون به اون دوباره، تا نهایتا دوباره بیفته گردن خودم! غذا خوردنشم که افتضااااح! کلهم صبح تا شب اندازه یه سوم تا نصف فنجون!!!! فقط شیطونی کنه! توی روروک هم که دیگه نمی مونه، هنوز راه هم نمیره، دیگه من رو تصور کنید با یه بچه ی از گردنم آویزون که یه ثانیه ثابت نیست و کلا داره دست و پا میزنه که یا بره بالا یا به چیزی دسترسی پیدا کنه از روی هوا!!! دو ثانیه هم که رضایت میده توی روروک باشه میشه مث امروز که یهو تا بهش برسی جعبه بیسکویت رو پخش زمین کرده و یه جارو کردن اساسی هم انداخته روی دست آدم!!

از اون طرف هم که مسترنیک کم بود، داداشه هم اضافه شده! هر چی رو این یکی وسط راه ول نمیکرد یا یاد گرفته بود برداره بذاره سر جاش هم اون یکی زحمت شلخته کردنشو میکشه! (حالا اینکه توی این بهبوهه بازار من یهو باید واسم ناهار و شام هم درست کنم با این فسقل که دیگه فبها! یه دستم به بچه! یکیش کار خونه، یکیش ناهار و شام، یکیش شستن لباسا که این روزا عملا شده سه بار با لباسشویی، ولی خب پهن کردن و جمع کردن داره و ...  اوف! بی خیال!) ...

در این حین خیلی مساله های خونه خودمم هست که باید هندل شه... تفاوت نظرها و اعتقادای مسترنیک و داداشه و تلاش برا تعدیلش، مساله های درونی خودمون به خاطر شرایط کنونی و تلاش برا حفظ آرامش(!) و عدم ایجاد مشکل جدید، تعدیل مسایل دیگه و تحمل و سکوت و سیاست...

گاهی واقعا فک میکنم دیگه دارم کم میارم! شبا واقعا دیگه از شدت همه چی بیهوش میشم ولی خب به دوساعت نکشیده باید به هوش اومد برا شیر یا نق نق بچه! از اون طرف هم حس بلاتکلیفی و غیرمشخص بودن همه چیز تا حتی یه ویزای کوفتی موقت، همه ذهنم رو از درگیر که رد هست، منفجر میکنه!!!

از طرفی میگم این مدت بگذره یه کم متعادل شم و زندگی روی دور بیفته شاید درست شه همه چی و ایضا من! از طرفی میگم کاش این مدت کش بیاد که جاهای متنوع رو بتونم به داداشه نشون بدم! کلا گیجمولنگ گرفتم!! و خیلی چیزای دیگه که نه توان تایپش با گوشی هست و نه توی این وبلاگ بی در و پیکر جایی داره!

در کل خوبم! فقط گیجم و حس میکنم هیچی سر جاش نیست و تکلیف هیچی هم معلوم نیس! دارم با ویوها و امیدهای روزانه و هفتگی پیش میرم!!! و چقدرررر مسخره است این نامعلومی و غیر روشن بودن مسیر!!

+ اضافه شد: بی خیال.... اینا رو چن روز پیش نوشتم و مابقی روزای گذشته از اون روز تا حالا هم کاملا منوال خونه ما همین بوده. حتی شبایی که فرداش خواستیم بریم تفریحی که نیاز بوده ناهار ببریم همرامون! دو تا آقایون با خیال تخت به کاراشون رسیدن و من و فسقل و کارا هم به هم!!! حالا غرغرهام و درد و دل هام از این باب هم بمااااند! (کلا این روزا فاز غرغر خفته یا درد و دل فروخورده زیاد دارم ننه! همون ساکت موندن بهتره فکر کنم... کلا روز به روز دارم بیشتر به قعر سکوت فرو میرم! به عمق بی توقعی و تحمل کردن همه جانبه، ایگنور کردن خودم حتی! اصلا یه وعضی شدم آسف بار! بعید میدونم اگه همینطور ادامه بدم تا چن صباح دیگه چیزی به اسم "من" هم حتی وجود داشته باشه! شاید فقط یک تراکتور خفقان گرفته! اونم با ارفاق البته!!!)

خلاصه که داشتم میگفتم...: فردا دیگه داداشه برمیگرده و .... تا ببینیم کی روی روتین خودمون میفتیم باز...

++ کلا دلم خیلی پر هست! بعید میدونم این دل به این سادگیا دل شه دوباره برام!

+++ تصمیم گرفتم فعلا اصلا نه گوشی بخرم نه لپ تاپ!

++++ گاهی توی فلسفه زندگی گیر میکنم! قدیما گاهی میزد به سرم و یه ساعت درگیر این مساله میشدم که: من چرا انسان آفریده شدم؟ مثلا چرا صندلی نشدم؟!! و اصولا جوابی نمیگرفتم! ولی الان خدا داره عملی نشونم میده که: عزیزم اگه انسان بودن برات جای سوال و چرایی داره، علی الحساب تراکتور باش! فایدش از صندلی بیشتره! اصلا خودش صندلی هم داره! والا!! (فقط الان یه کم شک دارم که تراکتورها هم احساس و دل دارند آیا؟! اگه دارن چیکارش میکنن؟ یا بهتره بگم کجا میذارنش که توی دست و پا نباشه و لگد خور نشه یا له نشه؟ ... فک کنم باید برم از خودشون بپرسم ؛)

بی خیال این اراجیف بابا! هم تایپ با گوشی سخته، هم چرت و پرت خوندن برا شما ضرر داره ننه! یه نفر خل و چل باشه بهتر از اینه که بقیه هم وا بگیرن! والا!

[ یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٤ ] [ ۸:۱٥ ‎ب.ظ ]