مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

هیچی خنده دار تر از این نیست که یه هفته منتظر یه اتفاق باشی، حتی حس و حالش رو هم بهم بزنی(!)، بعد تازه هفتهء بعد بفهمی تاریخ رو یه هفته زود رفتی!خنده 

+ بالاخره بعد از یه ماه آزگار سیم کارتم به گوشیم رسید! مبارکِ هم باشن!! (نانو نشده بود، به گوشیم نمیخورد! دزد سیم کارت هم که زیاد!!! سیم کارت بدبخت من رو ورداشته بودن هی باهاش پُز میدادن!! تازه برام تِز هم میدادن که: خب تو یه اعتباری بخر!... اخ اخ اخ بدم میاد از اعتباری! (با عرض پوزش از اعتباری دار ها! ولی خب کلاً من با سیم کارت اعتباری مشکل دارم. به خاطر همینم الان با این که هفت سال بود ایران نبودم، ولی سیم کارتم رو حفظ کرده بودم. چون کلاً هم بدم میاد آدم هی شماره عوض کنه. نهایتاً که پیروز شدم و سیم کارتم رو نانو کردم و گذاشتم روی گوشی خودم. آخیش!)

++ رمز پست قبلی، همون آخرین رمز هست. کسی اگه سابقاً کامنت نمیذاشته و رمز نداره، ولی دوباره قصد کرده بوده کامنت بذاره و در دو پست اخیر که میشه دو هفتهء اخیر، اثری ازش بوده، خبر بده تا رمز رو بدمش... (شرایط ارسال رمز رو قبلاً گفتم، میدونید دیگه فک کنم، و نیازی به تکرار نیستلبخند)

[ دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٤ ] [ ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ ]
[ یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩٤ ] [ ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ]

این روزا، مخصوصاً از پنجشنبهء گذشته تا الان، خیلییییییی سرم شوغول پوغول بود. خالهه برا جمعه و شنبه مهمون داشت، هر دو سری هم از خونوادهء خودمون بودن. دیگه گفتیمش بابا همه رو یکی کن و همون جمعه بگیر مهمونی رو، ما هم میایم کمکت. دیگه پنجشنبه رو ظهر تا یک دو شب من و مامان رفتیم کمکش (فسقل رو گذاشتیم خونه پیش بقیه. اگه می بُردمش که عمراً میتونستم دست به سیاه و سفید بزنم). دیگه شب که اومدیم خونه، ساعت یک و نیم تازه من فسقل رو بُردم حموم که واسه فرداش تر و تمیز باشه(!). بعدشم تا بخوابیم شد سه و نیم اینا. هشت صبح هم پاشدیم رفتیم یه دورهء فامیلی و دوباره از یازده اومدیم کمکش.

مهمونا هم تا هفت هشت بودن. و یهو در لحظات آخر خالهه که دید خیلی غذا زیاد اومده، تصمیم گرفت فردا شبش هم فک و فامیلای شوهرش رو دعوت کنه! و این گونه بود که ما همچنان به امر شریف همکاری ادامه دادیم! مامان که کلاً شب رو هم موند پیشش. ما اومدیم خونه که صبح باشگاهمون رو بریم و بعدش بریم کمکش.


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٤ ] [ ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ ]