مالزی نشین...!
 

فسقل مریضه... درگیر اونم شدید...

چیزی بین سرماخوردگی و مسمومیت...

نمیدونم شایدم بالاآوردنش اثرات سرماخوردگی یا سرفه های شدیدش باشه...

سرفه میکنه، به خودش میپیچه، بالا میاره. چشماش رو میبنده و اشک میریزه تا خوابش ببره نخودکم...

تنهایی، دور از خانواده، بی دسترسی به تجربهء بزرگترا، همسر بیزی و سر کار... هـــعی... خدا خودت مواظب همهء آدما باش...

+ دیروز تا حالا اینطوره فسقل. دیشب اوج خط چهارم بود! شب تا صبح نخوابیدم. قطره قطره شیر میدادم بهش که گلوش خشک نشه و گرسنه هم نمونه و البته معدش هم اذیت نشه که بالا بیاره یهو. امروز صبح بهتر بود. ولی ظهر باز 70 درصد شبیه خط چارم بالایی شد!... شبی فقط سرفه و به خود پیچیدن و گریه تا خواب...

[ ۱۳٩۳/۱۱/۸ ] [ ٧:٢٩ ‎ب.ظ ]

کلاً این مسئلهء ویزا مث که قصد کرده اساساً ما رو از مالزی بیرون کنه ها!! نمیدونم شایدم مامان بزرگ بابا بزرگای بچه خیلی داره از اون ور دعا میکنن که ما به یه نحوی بریم ایران!!


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۳/۱۱/٧ ] [ ۸:۳٩ ‎ق.ظ ]

احساس تراکتوری رو دارم که به هِلنگ هلونگ افتاده! از صبح ساعت هشت یه بند روی پا بودم. این اینترنتی های لامصب هم قرار بود ساعت 10 بیان برا نصب اینترنت جدیده، هنوز نیومدن (دوازده و نیم هس!)

نمیدونم حالا چرا این قد ضعف کردم... لِه هستما، لِه لِه... مثل کسی که حداقل یه ساعت بی وقفه و با سرعت زیاد دویده!

باید پاشم برم برا فسقل هم ناهار درس کنم. هیچ ایده ای هم ندارم... هـــعی... کاش اینا نمیخواستن برا نت بیان، تا فسقل خوابه منم میرفتم میخوابیدم!


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۳/۱۱/٦ ] [ ٧:٥٦ ‎ق.ظ ]

وقتی به این روزای خودم نیگا میکنم، می بینم خیلی تراکتور شدم! این حس مخصوصاً وقتی بیشتر بهم دست میده که مثلاً نصف کارا رو مسترنیک هم پا به پام بوده، ولی وسطش یهو آف شده! ولی من همچنان "باید" زنده باشم!


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۳/۱۱/٤ ] [ ٦:٢٩ ‎ب.ظ ]

امروز عصر میخواستیم بریم یه حراجی. یه مدت پیشا یکی از بچا پیشنهاد داده بود. خلاصه که آدرس رو از سایتشون هم درآوردم زدیم جی.پی.اس و رفتیم. ولی هوا به شدت بارونی بود و گوشی مسترنیک هم به شدت مُرده بود، این شد که آنتن نمیداد! گفتیم خب اون دوسته که پیشنهاد داده،، گفته فلان طرف! اون مسیر رو که بلدیم، میریم، برا پیدا کردن محل فروشگاه هم لابد تا اون موقع دیگه آنتن جی.پی.اس زنده شده دیگه (آدرس جزئی ای که سایت خوده شرکت زده بود برامون زیاد اسامی آشنایی نداشت. کلاً همه اسم خیابونا رو که بلد نیستیم ننه که!)...

خلاصه بیش از 40 دقه رفته بودیم که جی.پی.اس آنتن داد و فرمود که: برگردین!!! بعله!!! جای حراجی اصلاً اون قسمت که دوست محترم فرموده بودن نبودن! شایدم اون اسم خیابونا رو اشتباه کرده. نمیدونم...

خلاصه که مسترنیک هم حالا عصبانی که چرا وقتی یه برنامه ریخته، نتونسته بهش عمل کنه. گفت بریم خونه. دیدم داره قاط میزنه، گفتم من پیاز و اینا میخوام، بیا هر جا یه هایبرمارکت دیدی واسا بریم خرید... دیگه الک الکی رفتیم و الک الکی یه مشت خرت و وپرت خریدیم و الک الکی وقتی داشتیم میومدیم بیرون، من جوگیر شدم گفتم بریم یه سر به سامسونگ جون بزنیم ببینیم حالش چطوره که ... الک الکی دیدیم یه گوشی جدید آورده، ما هم الک الکی ورداشتیم نیگاش کردیم و همینطوری الک الکی عاشقش شدم من و ... هیچی دیگه! به همین الکی ای الان لج رفتم که اینو میخوام! دارم همه سایتا رو هم زیر و رو میکنم که بهترین قیمت رو پیدا کنم!نیشخند

البته کلاً گوشی میخواستم نه که نخوام! گوشیم هم کلاً از دیشب مث که بوی نویی به مشامش خورده بود! چون هم نصفه شب یه بار هنگ کرد وقتی خواستم ساعت رو چک کنم، هم صبح که میخواستم زنگول کنم... ولی خب نه دیگه به این زودی که بخوام بخرم. الانم بعید میدونم فعلاً اقدامی بکنم (یعنی دارم با این حسِ "هر چی خواستی تا نیت کردی بخر" ِ خودم مقابله میکنم!خجالت ولی خب شما که من رو میشناسین! خدا رو چه دیدی، شاید فردا صبح اومدم گفتم خریدم!زبان).

حالا گوشیه همچین هم مالی نبودا! ولی چون قیمتش به نسبت خیلی مناسب بود، خیلی بیشتر به دلم نشست فک کنم. ولی حالا هر چی هم قیمت مناسب، کو پول؟ باز دوباره حقوقا رو واریز کردن من دیدم توی حساب دو زار پول هس، جوگیر شدم! بی خیال ننه! این ماهه بدبختیِ ویزا داریم ما! بعدشم شاااااااااید بدبختیِ ایران رفتن! (فعلا داره از سرم میپره! خخخخ! شاید ایران رو فروختم به یه گوشی!نیشخند)


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۳/۱۱/۳ ] [ ٧:٢۳ ‎ب.ظ ]

کیک کدو حلواییه لامصب بدجووووور خوشمزه است. بدجوووور... یه طعم بی نظیر داره... طوری که منی که این قد سفت و سخت رژیمم، حاضرم صبح تا شب هیچی نخورم که مقدار غذاییم رو حفظ کنم که فقط کیک بخورم! بار اول از همون رسپی که لینکش رو چن روز پیش دادم درست کردم. امروز با رسپی دیگه ای درستش کردم. خیلیییی بهتر شد. هم بافتش، هم مزش. (البته تزئیناتش رو دیگه من انجام ندادم. کیک ساده درست کردم. من کلاً با این رسپی همیشه همهء کیک میوه ای هام رو درست میکنم. برخلاف این که میگن چون میوه ای هست یه کم آبدار ممکنه بشه کیک، با این رسپی کیک خیلی هم پوک و عالی میشه.) چون دیدم تجربهء خوبی از این شیوه دارم، گفتم حالا که اینجا هم این شیوه رو ارائه داده برا کیکه، اینم تست کنم که دیدم بعله! مثل همیشه عالی.

عالیه! عااااالی...

+ قدیما فقط دغدغهء اینو داشتم که خودمون ناهار چی بخوریم، شام چی بخوریم؟ حالا فسقل هم اضافه شده: صبونه چی بهش بدم؟ ناهار چی بدم؟ شام چی بدم؟!زبانخنده

[ ۱۳٩۳/۱۱/۱ ] [ ٥:٤٧ ‎ب.ظ ]

امروز یکی از گندترین اتفاقایی که ممکنه برا یه مادر بیفته برا من رخ داد: فسقل موند توی خونه و من بیرون و درب قفل! موبایل و کلید هم داخل!!


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۳/۱٠/۳٠ ] [ ۸:۳۸ ‎ق.ظ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

شیرازی ام و 29 سالمه! 9ساله متاهلم و حدود 7 ساله که با همسرم برای ادامه تحصیل فعلا در مالزی هستیم. تیرماه 93 هم خدا یه فرشتهء کوچولو بهمون هدیه داده... از مهر 82 وبلاگ نویس بودم و خیلی ها مدت های طولانی با من همراه بودن و میشناسن من رو، ولی فعلا همهء نوشته های قبلی رو آرشیو کردم و قابل دسترس نیست... راستی من زیاد وبلاگخون نیستم. ببخشید اگه میاید و نمیام. اینجا صرفاً لحظه هام رو ثبت میکنم.
آرشيو مطالب
RSS Feed