مالزی نشین...!
 
آخرين مطالب

هیچی مزخرف تر از این نبود که یهو دیروز پنجشنبه نبود!! از صبح پنجشنبه بودا! باور کن! حتی پرشین اینا هم میزدن پنچشنبه اس! خب منم دیگه مطمعن تر شدم دیگه! اصلا به خاطر همینم تولد خالهه رو تبریک گفتم! وگرنه اگه پنجشنبه نبود که اون تولدش نبود خب!!! خب مسترنیک هم لابد برا همین زودتر اومده بود و زنگ زد به من که اگه میخوای بریم خرید! اگه پنجشنبه نبود خب ما بریم خرید چیکار؟ لابد پنجشنبه بوده که فرداش جمعه بوده و میخواسته نیمه وقت بمونه سر کار، گفته دیگه بعدش خونه باشیم استراحت کنیم!!! خب به خاطر همینم ماهی خریدیم برا ماهی شکم پر دیگه! وگرنه من تنها باشم اصلا وقت نمیکنم ناهار درست کنم چه برسه به ماهی شکم پر خوردن! والا...

ولی نمیدونم چی شد که ساعت یازده شب یهو تاریخ برگشت و چارشنبه شد! اصلا انگاااار وا رفتم از خودم! چقد به خودم وعده و وعید داده بودم که این هفته تموش شد و مسترنیک خونه اس آخر هفته و توی نگهداری فسقل کمک میکنه و من یه نفسی میکشم... هعیییی... اینقد ضدحال بود این که یهو مسترنیک گفت چارشنبه است که وسط کارا کلا ول کردم و دیگه دست و دلم نرفت تمومشون کنم!!! طوری که پرسید: واقعا اینقد خسته شدی؟ میخوای یه مدت بری ایران که توی نگه داشتن فسقل بیشتر کمکی داشته باشی و بتونی نفس بکشی؟... هعی ننه... هعی...

بگذریم... به هر حال دیشب هم گذشت و امروز همچنان پنجشنبه اس! :پی تازه با شرایطی که جمعه هم امکان زود اومدن بابای بچه کم هست چون میمون خارجی دارن، اونم به صرف ناهار! هعیییی...

ولی...بله! ولی داره ؛) من الان خیلی خوبم. همه خستگی هام هم در رفته! (نه بابا کارگر نگرفتم که! فسقل رو هم نفرستادم ایران؛) ) ... دیشب بین خواب و بیداریا برا شیر دادن فسقل که داشتم همزمان مسایل تربیتی و پیج هایی که فالو میکنم رو میخوندم، یه جا رسیدم به یه متنی در مورد والدینی که وسواس دارن در مورد چیزی (اصولا مسایل تربیتی بچه) و یا زود عصبی میشن در این زمینه ها... من اصولا زیاد آدم سختگیری نیستم. زیاد هم چارچوب خاصی فعلا برا فسقل ندارم جز اینکه سعی کنم از موبایل دور باشه حتی المقدور (اونم نه صد در صد. به هر حال اجتناب ناپذیره. خودم میتونم جلوش موبایل دست نگیرم تا بیداره، یا به باباش بگم دست نگیره، ولی به همه مردم و دوستامون که نمیتونم بگم که ؛) ) ولی خب به هر حال انرژیم هم حدی داره، فسقل هم ماشالا خیلی شیطونه. من حتی با شستن پاش هم اساسا مشکل دارم، اونم با این کمر چلاقم. پوشک و لباس و غذا خوردنشم که هر کدوم یه سناریوی مفصله... خب پیش میاد یهو دیگه خیلی که کفری شم، یه کم صدام رو ببرم بالا و بگم: وای مامان بشین، اه!!! ... ولی خب گرچه بعدش میبوسمش ولی مسلما همین یه جمله که شاید در روز بیش از دو سه بار هم تکرار نشه، توی روحیه خودم خیلی اثر منفی ای میذاره و خستگیم میچسبه ته وجودم(!)، هم ناراحتم میکنه که چرا با بچه ای که هنوز چیزی نمیفهمه اینطور برخورد کردم! 

گرچه بارها به خودم گفتم خب بچه اس، یا این دوره ها زود میگذره، یا هر چیزی... ولی خب مث که آدم گاهی به یه عامل خارجی نیاز داره. دیشب که داشتم پیج ها و اون مطلب رو دنبال میکردم، دیدم مادری نوشته بود که قبل ازبچه دار شدن حتی مشکلات اساسی روحی داشته ولی با خودش صحبت کرده که بچم یه بارکوچیکه و فرصت دارم از این دوران لذت ببرم، بزرگ که بشه حتی به راحتیه امروز نمیذاره در آغوش بگیرمش، از این فرصتا باید لذت ببرم.... و روش هایی که بقیه مادرا برا کنترل خشمشون استفاده میکردن... یه لحظه انگار به خودم اومدم. درسته که اینا رو میدونستم ولی هیچ وقت به این شدت بهش عمیق نیگا نکرده بودم. من اگه الان تحملم برا بچه زیاده، چیزیه که خودبخود درونم به وجود اومده حس مسوولیتش. تلاش مازادی نکردم... 

از صبح که پاشدم با انرژی بیشتری پاشدم. تا فسقل غرغر میکرد بغلش میکردم و کلی قربون صدقه اش میرفتم و حتی یه ساعت بدون برنامه ریزی بردمش بیرون گردوندمش و گذاشتم لذت ببره (همیشه یا صبح زود یا عصر میبردمش). اومدیم خونه کلی با انرژی تر باهاش بازی کردم. با صبوری بیشتری بهش غذا دادم. تا ساز مخالف میزد به جای ناامیدی به این فکر کردم که امروز آخرین روزیه که فسقل من این سن هست! و فردا یک روز بزرگتر میشه و فرداها و فرداها و بزرگترشدن ها... و من باید از لحظه به لحظه این روزا لذت ببرم...

و واقعا امروز با اینکه هنوز پنجشنبه بود ؛) خسته نشدم و لذت بردم... 

[ ۱۳٩٤/۳/٧ ] [ ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ ]

امروز از اون روزاس که زدم روی فاز اکتیوی و زرنگی! نمیدونم شایدم اثرات بدخوابی دیشبه :پی ! دیشب آخه فسقل کچلم کرد تا خوابید. از ده من این بشر رو بردم بخوابونم، دوازده بالاخره بیهوش شد! هیچی هم غذا لب نزد دیروز. شیر هم فقط دو زار! فقط پا به پای من هله هوله خورد!! :))) لواشک، کاهو، چوب شور! خخخخ ... اولشم خواستم مقاومت کنم بهش ندم، بعد گفتم چه اشکال داره بابا لواشک و این چیزا که خونگیه و سالمه. بذا بخوره! (حالا یه طور میگم انگاری چقد میخوره این! اندازه یه بند انگشت لواشک خورد. یه سانت کاهو که توی دستم پوره کردم که توی گلوش گیر نکنه. چوب شورش رو هم لیس میزد نمکاش که تموم میشد به من و باباش تارفش میکرد و به زور میچپوند توی دهن یا دماغ و چشممون :)))) )

خلاصه بعد از که رضایت داد بخوابه (= عملا از خستگی بیهوش شد!)، تا اومدم بخوابم، بیدار شد و شیر میخواست! شیر دادمش یه قلپ خورد ولی چون دماغش گرفته بود اذیت شد و ادامه نداد و به جاش زد ریر گریه! حالا گریه نکن کی گریه کن! دیگه بغلش کردم تا تونسته بخوابه، دوباره یه ساعت و نیم بعد همین آش و همین کاسه!... دوباره یه ساعت بعدش!... یعنی تا خوده صبح اسکول شدم دیگه!! طوری که هفت و نیم پاشدم گفتم حالا که خواب به ما نیومده بذا برا مسترنیک ناهار آماده کنم حداقل! (هشت - هشت و نیم میره بیرون از خونه).

دیگه همزمان یه پیرهن شلوارشم اتو کردم بس که قحطی زده شده بود! خودشم آدمی نیس که دست به این کارا بزنه! فک کن من قبل از ایران رفتن واسش ده بیس تا پیرهن و چار پنج تا شلوار اتو کردم، این دوماه و نیم با همینا سر کرده بود فقط آخراش که حس خطر کمبوده پیرهن اتوکرده کرده بود، همش تی شرت پوشیده بود و یه دونه پیرهن آخر رو نگه داشته بود که اگه جلسه رسمی ای چیزی براش پیش اومد به مشکل نخوره! :)))

ناهار و صبونه رو دادم و اونو راهی کردم، ظرفا رو شستم و لباسشویی رو هم راه انداختم، لباسای شسته شده سه سری اخیر رو هم تا کردم و جا دادم، دیدم دیگه دارم خفه میشم، یه دوش هم گرفتم و اومدم دراز بکشم تا هنوز فسقل خوابه که خب دیدم خوابم نمیاد دیگه! گفتم بیام گزارش بنویسم حداقل! :پی (البته فسقل هنوز گاهی بین تایپ کردن من یه غرغرهایی میکنه، پامیشم یه کم جابجاش میکنم و برمیگردم ؛) )

خواستم بشینم بقیه پیرهنا رو هم اتو کنم، دیدم واقعا جون ندارم. یعنی در اصل وقتی یادم اومد که وقتی فسقل بیدار شه چه انرژی ای از من میگیره، ترجیح دادم انرژیه رو ذخیره کنم)

+ امروز که داشتم کارا رو میکردم یه دقه مسترنیک اومده یهو میگه: میگما!! چقد ریزه شدی؟؟! ... خندم گرفته بود! ... بعد ادامه داده که: ولی هفته پیش که خواهرت گفت لاغر شدی، اصلا فرقی نکرده بودی!! ... و من همچنان فقط خندم گرفته بود! :پی 

کلا در خیلی موارد عادتشه که تا من یا اطرافیان من چیزی میگن، شدیدا در فاز مخالف گارد میگیره! بعد گاهی انصافش خوب میشه، اون مساله رو میپذیره ولی تا جایی که بشه تلاش میکنه زمان وقوعش رو اون موقع که ما گفتیم ندونه و بگه بعدا یا قبلا اینطور بوده! مثلا مثل همین ماجرای لاغرتر شدن من نسبت به زمانی که تازه از ایران برگشته بودم حتی... ده روزی بود اومده بودیم که یه بار یه عکس که فرستادیم برا مامان اینا، یهو خواهره گفت: وای تو چرا اینقد لاغر شدی این چن روز؟ فک کنم خیلی زجر کشیدیا ؛) گفتم نه بابا فکر میکنی، زاویه عکس خوب نبوده. گفت نه توی چن تا عکس دقت کردم. یه وزن کن خودتو... فرداش وزن کردم دیدم راست میگه، توی ده روز حدود دو کیلو و نیم کم کرده بودم! حالا جالبه که این ده روز مصادف با اومدن داداشه بود و همشم غذای بیرون و اکثرا فست فود! رعایت هم کلا تعطیل! ولی خب فشارا زیاد بوده مث که ؛)

بعد مسترنیک کاملا گارد گرفته بود که: نه به نظر من اصلا تغییر نکردی! (کلا البته ولش کنی معتقده من بعد از زایمان تا حالا با اینکه 14 کیلو کم کردم حدودا، ولی بعیده و اصلا تغییر نکردم :پی) (الان به وزن قبل از بارداریم رسیدم ولی خب یه کم مونده تا وزن ایده آلی که خودم مد نظرمه)

خلاصه که حالا امروز یهو یادش اومد نه مث که ریزه شدم ؛)

یا مثلا اون شب بیرون که بودیم موقع برگشت بهش میگم این سبزی خوردنا رو که من نیگا کردم بیش از نود درصدش خراب شده بریزش دور ماشین بو میگیره، نیگاش کرده میگه نه به نظر من بیش از نود درصدش سالمه! منم دیگه هیچیش نگفتم. گفتم اصرار کنم بدتر میشه. بعد اومده خونه دوباره نیگاش کرده، بعد دیگه اعتراف کرده که: حق با تو بود. سبزیا دیگه خراب بود، ریختم دور! (انگاری فقط ما توی ماشین باید بو رو تحمل میکردیم :پی)

خلاصه که توی زندگی این سکوت محترم خیلی جاها نتیجه نهایی رو به نفع ما و مطابق نظر ما پیش برد ننه! تجربه نشون داده اصلا نمیتونم روی نظرم پافشاری کنم که بد از بدتر میشه ؛) ولی یه کم صبر کنم حله ؛) البته الان و بعد از ده سال هر دوتامون خیلی تغییر کردیم... هم اون و در زمینه یه کم کوتاه اومدن از اینکه فقط خودش درست میگه، هم من و در زمینه صبوری و سکوت و فرصت دادن به اون برا بررسی نظر من و کنار اومدن باهاش...

+ تا حالا چار زانو خوابیدی؟ :دی الان بیش از نیم ساعته به این حالت دراز کشیدم و دارم با گوشی مینویسم، تمام خستگی پاهام هم در رفت :دی

++ اضافه شد: یعنی امروز له له شدما! تا خط بالایی تموم شد فسقل پاشد. تا ساعت یک اوکی بود همه چی. هر چند دو بار جارو کشیدم، دو بار لباسشویی راه انداختم و حتی کیف مسترنیک و کفش خودمم با دست شستم، و حتی یه بار هم فسقل رو نیمچه حموم دادم (با کله رفت توی غذا، منم تا پایان غذاش (عملا بازیش! چون کلا فقط یه دو قاشق خورد) ولش کردم خوش بگذرونه!). یک که دیگه فسقل خوابید گفتم به کارای خودم برسم و همزمان هم خواهره اومد احوالپرسی توی نت که ... بله دو نشده فسقل پاشد و به هیییییچ کار خودم هم نرسیدم... از اون طرف شووره هم زنگ زد که دیر میام. خلاصه که این نخودچی تا هشت پلک نزد. فقط گاهی که یه کم سرگرم بود میرفتم سراغ شام درست کردن که اونم تا میدید من پاشدم به سرعت فشنگ میومد سراغم و باید بغلش میکردم! فک کن یه سوپ ساده بیش از دوساعت وقت منو گرفت بس که این ریزه نمیذاشت تکون از تکون بخورم!! اینقد هم شیطونی کرد و هر چی خورد رو ریخت روی خودش که دو بار دیگه مجبور شدم سر اندر پا بشورمش و خونه رو تمیز کنم (مثل گوجه مثلا!! دید برا سوپ برداشتم، اونم خواست! پوستشو گرفتم دادم دستش، اونقد چلوندش که خودشو و همه زندگی قرمز شد :پی) آخرش دیگه هشت و ربع اینا بود خودش از خستگی بیهوش شد حین شیر خوردن. گفتم خوبه دیگه تا صبح میخوابه. ولی...!! بعله! 9 نشده با گریه بیدار شد. فک کنم خواب بد دیده بود. حالا حاضر هم نبود چشمش رو باز کنه که بس که خسته بود! دیگه کلی حرف زدم تا فهمیده من پیششم و آروم شده و متعاقبا بیدار و شیطووون دوباره!!! با این تفاوت که الان دیگه من بیهوش بودم، اونم با باباش غریبی میکرد و حاضر نبود دو دقه پیشش باشه!!! (حق داره بچه خب باباشو نشناسه ننه! دو ماه و نیم و زمانی که موقع تشخیصش بوده ما ایران بودیم. الانم که همش با منه و باباش نیس. مثلا همین امروز صبح این خواب بوده که باباهه رفته شب هم خواب بود که اون اومد. اگه خواب نمیدید که بیدار شه، چه بسا تا حتی فردا شب هم باباشو نمیدید!! خب از کجا بشناسه یا صمیمی شه؟)

خلاصه که بالاخره کمی دوست شد و رضایت داد در صورت حضور من با باباش هم بازی کنه... دیگه منم کف هال کنارشون یه نیم ساعتی بیهوش شدم و بعد فسقل خانون رو تحویل گرفتم تاااا دوازده که بالاخره به زووور خوابوندمش. هعیییی... 

[ ۱۳٩٤/۳/٥ ] [ ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

شیرازی ام و 30 سالمه! 9ساله متاهلم و حدود 7 ساله که با همسرم برای ادامه تحصیل فعلا در مالزی هستیم. تیرماه 93 هم خدا یه فرشتهء کوچولو بهمون هدیه داده... از مهر 82 وبلاگ نویس بودم و خیلی ها مدت های طولانی با من همراه بودن و میشناسن من رو، ولی فعلا همهء نوشته های قبلی رو آرشیو کردم و قابل دسترس نیست... راستی من زیاد وبلاگخون نیستم. ببخشید اگه میاید و نمیام. اینجا صرفاً لحظه هام رو ثبت میکنم.
آرشيو مطالب
RSS Feed