چهارفصل!
ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

الان اینجا بد وعضیعتی شده! من لباس تابستونه می پوشم، خواهره و فسقل بهاره، مسترنیک پاییزه، مامان هم زمستونه!!خنده 

باور کن یه عکس دسته جمعی بذاریم، عمراً کسی بتونه بفهمه واقعاً هوا چطوره!خندهخنده

ولی خداییش برام خیلی جای سواله: در شرایطی که من دارم از گرما می میرم، چطوریاست که مامان این قد سردشه که حتی یه پتو هم میپیچه دور خودش؟؟ (حالا باز تفاوت لباسی من و اون بهاره پوش و پاییز پوش ها کمتره!!زبان)


 
حوصلم سر رفته!
ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

فک کنم خیلی حوصلم سر رفته! بیش از یه ساعته که نشستم دارم فیس بوک و اینستا شخم میزنم! وی.پی.ان گوشیم هم وصل نمیشد، ناچاراً اومدم با لپ تاپ... شاید اگه اون وصل میشد حداقل الان دراز کشیده بودم و گوشی به دست خوابم بُرده بود و از ملتِ خونه عقب نمی موندم! والا!!

 صبح ساعت هفت و نیم پاشدم، ولی هنوووووز ملت خوابن (الان نُه هست تقریباً). عامو حوصلم سر رفت خب!

این روزا به یکنواختیِ متغیری(!) میگذره! فسقل داره بیشتر و بیشتر با خواهره انس میگیره، از یه طرف خوبه که وابستگیاش از من کم میشه، از یه طرف خودم دلم براش تنگ میشه که مثل قبل بهم نمیچسبه، و از یه طرف نگرانِ زمان رفتنِ اینام... حمام رفتنش که دیگه کلاً با خاله است. سه شب هست که حتی شبا هم میاد پیش مامانم و خواهرم میخوابه. پارک و بازی کردن هم که با خاله... این روزا فقط صبونه تقریباً با من هست و همچنان پوشک عوض کردنش در شرایط سخت(!). البته گاهی هم یهو مث که دلش برا من تنگ میشه، میاد چنان گردن من رو میگیره که انگار من سفر بودم و صد ساله من رو ندیده!زبان (الان هم پیش اونا خوابه همچنان!)

دیروز و پریروز که حوصلم سر میرفت صبحا، مینشستم کم و کسری خونه و چیزای مورد نیاز رو سفارش نتی میدادم (بی احتسابِ سه تا آیتمی که دیروز رسید، هنوز 11 تا آیتم توی پُست دارم!). ولی دیشب یهو حس کردم دیگه دارم بالا میارم از شدت سرچ کردن! از مشرق تا مغرب هم متنوع بودن چیزایی که میخواستم! از لباس بچه بگیر تا پودر کاکائو و آبلیمو و سس کچاپ یا حتی باطری قلمی!! فروشنده ها هم که ماشالا قیمتا از عجیب تا  غریب! این قد باید بگردی که یه چیز نرمال پیدا کنی که نگوووو... دیگه واقعاً داشتم بالا میاوردم از نیگا کردن به مانیتور!

نهایتاً که یه کیک موس شکلاتی از همون سه لایه های معروف خودم هم پختم و دیشب زدیم توی رگ و حالمان نرمال شد! (از خودم که پنهون نیس، از شما چه پنهون: خیلی با خودم کلنجار رفتم که صبحی هم از مابقی کیکه نخورم. حتی با مخالفتای شدید درونم(!)، رفتم یه تخم مرغ درست کردم سریع خوردم که سیر باشم و هوس کیکه از کله ام بیفته! آخه خیلی چاق شدم این مدته! هم اینکه پا به پای ملت هی میشینم پای سفره غذا.، تا تنها بودیم، مخصوصاً ظهرایی که مسترنیک نمیومد خونه، من فقط با سبزیجات بخارپز و سالاد سر میکردم. شبا هم که تقریباً سالاد و اینا. ولی الان با اینا... به هوای ملت هم که شده فقط دارم میخورم!! بعد خب دنبال بچه دویدن و به کل تحرکم هم کم شده... وای نــــه.... خلاصه که داشتم میگفتم: خیلی داشتم تلاش میکردم که حداقل الان دیگه کیک نخورم! ولی مگه شد؟ پاشدم دوباره بعد از صبونه هم یه برش دیگه کیک خوردم و الان کیکه شده یه گولّه عذاب وجدان توی گلوم!خنده ولی خداییش خوشمزه اس خب... کاش زودتر اینا پاشن بقیش رو بخورن که خیالم راحت بشه نداریم و هی نخوام برم بهش ناخونک بزنمزباننیشخند)

* الان خواهره یه کم چشمش رو باز کرده، نیگای من کرده میخنده میگه: بشین یه کم چیز میز سفارش بده برامون!خنده (میگم که... بس که این چن روز من همش نشسته بودم به بررسی و سفارش دادن... هفتهء قبل هفت هشت تا آیتم داشتم که تا آخر هفته رسید. این هفته هم فعلاً که اینقدر! البته خداییش خیلی خوبه که با قیمتای خیلی متفاوت تر از بازار میشه خرید کرد، ولی واااااااااااااااقعاً وقتگیر تر از خرید حضوری هست. هی بگرد، نظرات بقیه رو بخون، قیمت مناسب پیدا کن، با فروشنده صوبت کن، اونم با این زبون ندونستن من... ولی تحویل گرفتنش و بسته باز کردنش خیلی کیف داره. من همیشه البته از این که بسته پستی داشته باشم خیلی خوشم میومده!نیشخند خیلی وقتا آرزو میکردم که کاش این همه تکنولوژی نیومده بود، بعد همینطوری یه موقع نشسته بودی توی خونه، یه نامه یا بسته میومد برات دم درب که نمیدونستی چیه... خیلی باحاله! هیجان داره برام این حس)


 
روز معلم
ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

ها! یادم اومد! ادامهء پست قبل میخواستم در مورد معلم ها بنویسم...

همونطور که سابقاً هم گفته بودم، اکثر خانوادهء پدریِ من جز یکی از عموهام و زنش، همهء زوج فرهنگی هستن. بعد حالا دیشب همون عموهه که معلم نیس، اومده بود اسم گروه رو عوض کرده بود و تبریک برا معلما گذاشته بود و اینا، بعد من نمیدونم عمه دومی بنا به چه فلسفه ای، اومده بود خطاب به خوده اون عموهه نوشته بود که روزت مبارک!! متفکرخنده 

کلاً از وقتی این گروهه راه افتاده، یه ابعاد دیگه ای از آدما داره خودشو نشون میده، آدم روحیش شاد میشه!

مثلاً اون روز هم عمه بزرگه اومده بود نوشته بود که: تلفن ما زنگ نمیخوره. بعد بازم این عمه دومی اومده بود نوشته بود: برای تلفن باید به مخابرات مراجعه کنید، فوراً اقدام کنید!

یعنی من رو میگی! فقط غش کرده بودم از خنده که: مثلاً اگه اینو نمیگفت، ملت فکر میکردن باید به پلیس زنگ بزنن؟؟؟ دیگه "فوراً" اش چی بود؟! حالا یه روز دیر و زود چه فرقی داره؟!... بعد اون روز تا حالا هم توی خونمون مُد شده کلاً هر کی تا به یه مشکلی برمیخوره، بهش میگیم: فوراً به مخابرات مراجعه کنید!خنده

+ حالا که بحث گروه و اینا شد، اینم یهو یادم اومد: یه زندایی هم دارم، توی گروه وقتی یه چی میذاره کسی، میگه: طرف "مقاله" گذاشته! یا فلانی از مقاله ای که گذاشتی خوشم اومد!... بعد من آی خندم میگیره باز! مقااااله! خخخخخخ....

حالا بازم به اون، به هر حال بنده خدا سنی ازش گذشته (شصت رو داره)، اون روز یه بنده خدایی همسن و سالای خودمون، برام مسیج زده بود و میخواست بگه که براش مسیج بزنم زمانِ آزادم رو، نوشته بود: برام پُست بذارین! بعد من همینطوری هاج و واج که: منظورش پُست بلاگه آیا؟! (نمیدونم چرا یهو ذهنم رفت سمت وبلاگ!؟ شاید چون پُست گذاشتن برام فقط اصطلاحِ اینجاست)... بعد یادم اومد که: خب این بشر رو چه به وبلاگ؟ و یهو به خودم اومدم که: بابا منظورش همون مسیج و پی.ام و پیام هست!زبان

بعضی وقتا یه کلمه هایی دیگه این قد بدیهی و جاافتاده میشه که به نظرم خیلی عجیبه اگه کسی یه چیز دیگه استفاده کنه. مخصوصاً جوون تر ها که توی این چیزا بیشتر هستن حالا تا مثلاً امثال سن های زندایی یا عمه های من... ولی خب در کل هم ایرادی نیس. آیه از آسمون که نازل نشده! ولی خب زیاد هم نمیشه آدم جلوی خندهء ناخودآگاهش رو بگیره برا بار اول که میشنوهچشمکزبان

++ (نزدیک بود بازم چیزی که میخوام بگم رو یادم بره ها!! حین در رفتن توی هوا گرفتمشزبانخنده): حالا این شوخیا و اینا به کنار، دیروز از بعضی از این مسیج های روز معلم هم خیلی کفرم در میومد. هر چیزی و هر شوخی ای حدی و جایی و زمانی داره. توی گروه خودمونیا که با چن تا از خاله ها هستیم، اول یکی از خاله ها اومد اون پیامی که طرف داره از معلمش قدردانی میکنه ولی همهء کلمات رو اشتباه مینویسه رو گذاشته بود، خب تا اینجا اوکی، بعد دیگه مگه ول میکردن؟ تا شاید عصر همینطوری داشتن هر چی میخواستن بگن رو با غلط املایی مینوشتن. بعد یکی از دخترخاله هام هم هست کلاً از معلما خیلی بدش میاد (کوچیک نیست دیگه، همسن های من هست)، اونم هی مسخره بازی تر و اینا که: از بس از خاله تعریف کردین، فک کنم دیگه رووش نشه تا دو هفته بیاد توی گروه! (فقط مامانم بابام و یکی از دایی هام معلم هستن توی خانوادهء این وری. که مامانه چون معلم دبستان بوده، بیشتر معلم به نظر میاد توی جمع ها. البته حالا که توی گروه خودمونیا فقط مامان هست). خلاصه بازم تا اینجا همچنان هیچی... مخصوصاً که مامان هم اومد این پیام رو براشون زد و خیلی حال کردم: توی دفترچهء پرحجم زمان، لحظه هاییست که تکرار نشد.، لحظه هایی که معلم با شوق، درس املا آموخت، و تو غائب بودی!خندهخنده... 

ولی بعدش اینا که ول کن نبودن که! شروع کردن اون یکی مسیجه رو توی همه گروها زدن که میگه: معلم که همیشه تعطیله و اینا...! یعنی آی کفرم درومده بود! هم توی خودمونیا کپیش کردن، هم توی گروه اصلی فامیل، هم اون گروهه که با خانوادهء مادریِ مامان داریم! همینطوری هی کپی میکردن!! خیلییییییی زورم گرفته بود! میخواستم بگم چِتونه حالا؟ اول که مگه حق شما رو کسی خورده؟ دوم هم: شما که این قد از تعطیلی معلما مینالین، این رو هم بفرمایید که حقوقشون چند درصد حقوق بقیه اقشار جامعه هست دیگه!!! والا! مامان من و خالم دوتایی با هم و با یه مدرک شاغل میشن، اون میره صنایع الکترونیک، مامان آموزش و پرورش. بعد اول که کلاً فاز حقوقی اون کجا و مامان کجا؟ حداقل سه چار برابر مامان حقوق داشت، بعدش هم که هر ماه کلی بُن های رستورانای مختلف و باشگاه و استخر و اینا، سرویس رایگان برا بچه هاشون، مهد رایگان، هدیه های خیلی توپ برا بچه هاشون... سالی دو تا چهاربار هم که اکثر اقلام خوراکی خونشون، اونم به طور مفصل، گوشت و مرغ و برنج و پنیر و ماکارونی و حبوبات و رب گوجه و تن ماهی و ... طوری که خیلی چیزا رو واقعاً اینا نیاز نداشتن آنچنان خرید کنن در سال و کمتر زمانی بود که قیمتاش رو هم حتی بدونن، همیشه شرکت به اینا میداد همه چی. آجیل و شیرینی شب عید، جدا از پول نقد عیدی که دیگه فبها... بعد یه معلم طفلک، آذوقه اضافی که کلاً یُخ! بن استخر این سالای آخر تازه داشت مُد میشد، اونم نه مثل اونا رایگان، با یه درصد تخفیف فقط. اونم فقط یه استخر اون سر دنیا! یعنی ما پول کرایه حتی اتوبوس هم اگه حساب میکردیم تا برسیم اونجا، از پول استخر نزدیک خونمون بیشتر در میومد!!!... بعد جالبه که همهء این سی سال که اینا دو تا کار کردن، خالهه همیشه حرص تعطیلی سه ماه تابستون مامان اینا رو میخورد!!!!!

و من آخر نفهمیدم مردم چی فکر میکنن با خودشون که تعطیلیِ اون رو می بینن، ولی تسهیلات و سطح حقوقی خودشون رو نمی بینن!؟

و حالا همهء اینا به کنار، الان بعد از سی و اندی سال که هر دو بازنشسته شدن و به هر حال سنی ازشون گذشته، دیگه این مسخره بازیا یعنی چی؟ (البته این پیام رو این خالهه نفرستاد، یکی دیگشون که خانه دار هست فرستاد. ولی بقیه هم پشت بندش هی کِش دادن ماجرا رو)... اصلاً کلاً گیرم هم که معلما نشستن دارن بادشون میزنن، و یه حقوق کلان هم بهشون میدن، واقعاً مسخره کردنِ یه شغل تا این حد؟ اونم شغلی که به قولی این قد مقدس حساب میشه؟ اونم در شرایطی که یکی مثل مامان من طرف مقابلشونه که کمتر کسی توی فامیل دور و نزدیک هست که از تجربیاتش استفاده نکرده باشه در شرایط خاص مخصوصا؟! 

هر چند وقتی داشتم به مامان میگفتم، مامان گفت: برا چی ناراحت میشی؟ بی خیال... تا بوده و نبوده همین بوده. ما معلما توی گروهای خودمون هم گاهاً از این مسخره بازیا داریم، ولی خب اونجا خودمونیم و خودمون. ولی مردم هم همینن... چرا ناراحت میشی؟ بذا راحت باشن اونا هم...!

+++‌ مخاطب دارد نوشت: ببخشید زهراجان که من اینجا جوابت رو میدم. جوابی که به کامنتا بدم ظاهراً ایمیل نمیشه، خودم هم دسترسی به جی.میلم ندارم فعلاً که ایمیل کنم برات. در مورد سوالی که پرسیدی: گروه های سمساری دانشجوها توی فیس بوک، و سایت مودا.


 
هدیهء دوست پسر مردم!
ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

از اونجایی که به لطف اسباب بازیای فسقل خانوم، من نتونسته بودم لباسای خودم رو هم حتی همرام بیارم وقتی اومدیم اینجا، کلهم اجمعین با کمبود لباس مواجه بودم اینجا. حالا خب تا زمستون بود (که شانس ما امسال زمستونشون هم همچین سررررررد و کِشداااار شد)، زیاد لباس نیازم نشد. یکی دو تا خریدم، یکی دو تا هم داشتم، دیگه زمستون سر شد باهاش. ولی الان با بهاری و تابستونه شدن هوا، نیازمند شدید لباس میبوده بودیم! فسقل هم خب در حال رشد هس بچه، لباساش همشون کوتوله شدن براش!

دیگه نهایتاً دیروز با مامان اینا رفتیم یه بازاری که قیمتاش یه کم مناسب تر باشه، ولی خب با خونمون زیاد فاصله داشت. سه تا مترو باید عوض میکردیم تا برسیم... 

حالا فسقل هم کلاً توی محیط بسته خیلی زود حوصلش سر میره. مترو و اینا رو هم به عنوان بیرون رفتن از خونه قبول نداره چون محیط بسته هست. ولی خب رفتنی گاهاً یا با بچه ها دوست میشد توی مترو، یا دست به میله و اینا میگرفت، یا آخراش با جیغ و گریه تا نهایتاً این مسیر یه ساعت و اندی رو طی کردیم. ولی برگشتنی دیگه واقعاً حوصله نداشت توی مترو بمونه، از همون اول میگفت بریم بیرون... 

ولی خب خوبی ماجرا اینجا بود که دختری که کنارمون نشسته بود توی مترو، یه عروسک گربه دستش بود، فسقل هم رفت توی بغل مامان، نشست هی دورادور به عروسکه نیگا کرد و دختره عروسکه رو داد دستش. حالا من از یه طرف دغدغه این رو داشتم که این بشر بخواد پیاده بشه خب چطوری عروسک رو از فسقل بگیریم بهش بدیم؟، از یه طرف هم یه کم راحت شده بودم که این بچه دیگه هی غر نمیزنه... دختره هم که حال ما رو دید، با هزاران تلاش و ایما و اشاره و انگلیزیِ دست و پا لِه شده (از شکسته رد بود!)، گفت نگران نباشید من هنوز 4-5 ایستگاه دیگه مونده به پیاده شدنم...

همین حین یهو احساسات فسقل گل کرد و شروع کرد ماچ کردن عروسکه! دختره هم که این رو دید، یهو منقلب شد مث که! گیر و گیر که: عروسک برا خودت! هر چی ما گفتیم نه اینو لابد خریدی برا خودت (آخه هنوز مارکش هم بهش وصل بود)، حداقل پولشو بهت بدیم، گفت: نه من این رو از دوستم هدیه گرفتم، اشکال نداره، برا خودش. فقط به فسقل اشاره کرد که اگه میشه بوسم کن و ازت عکس بگیرم (کلاً اینجا خیلی همه عاشق فسقل هستن. از یه طرف خوبه، باحاله که این قد مرکز توجه هست. ولی خب به مرور که فسقل داره عاقل تر میشه، حس میکنم خودش داره مغرور میشه. طوری که جایی که میره که خلوت هست، تحمل نمیاره و زود میخواد برگرده یا دنبال ملت بگرده. از طرفی بهش توجه هم که میکنن، قشنگ فخر میفروشه! هی ناز میکنه، لوس میشه براشون...!!!خنده بازم تا اینجاش این قد دغدغه آمیز نیس. این برا من خیلی دغدغه تر هست که اگه بنا به علاقهء مسترنیک به اینجا باشه که داره میگه ازشون خوشم اومده و شاید بخوام قراردادم رو تمدید کنم بازم، خب از یه مدت دیگه من باید فسقل رو مهد و مدرسه و اینا بفرستم یواش یواش. واقعاً تا چشم بهم بزنی بچه به این سن ها هم میرسه، دو سه سال راه زیادی نیست... ولی با این همه تفاوت فسقل با اینا و مرکز توجه بودنش، من واقعاً نگران مهد و مدرسه رفتنشم. واقعاً احساس امنیت نمیکنم که بذارم داخل جمعشون تنها بره... واقعاً برام شده دغدغه. اوایل خوده مسترنیک این قدرا براش مهم نبود و میگفت تو حساسی، ولی به مرور که داره بیشتر دقت میکنه و خوده فسقل هم داره بزرگتر میشه و بیشتر با مردم ارتباط برقرار میکنه، خوده اونم به این دغدغه رسیده که واقعاً نمیشه یه دختربچهء متفاوت و از نظر اینا قشنگ رو حتی توی کلاس درس تنها گذاشت...!!! مهد و مدارسِ خیلی اینترنشنال (که بیشتر اروپایی و امریکایی ها باشن که زیاد با ما تفاوت ظاهری نداشته باشن) هم از ما خیلی دور هست و مقدور نیست بره اونجاها (جاهای دیگه که بجز زبان خودشون، انگلیسی هم باشه که بشه فسقل رو گذاشت ولی نزدیک به ما باشه، عموماً همچنان بیشتر خودشونیا هستن و خارجی محدود هست)

بگذریم...

داشتم این رو میگفتم که دختره خلاصه چن تا عکس هم از فسقل گرفت و همزمان روی وی.چت فرستاد برا دوست پسرش و کلی هم ذوق کرد. مخصوصاً که آخرش هم فسقل هم کلی باهاش بای بای کرد و براش بوس فرستاد و دختره کلی ذوق مرگ شد. ولی من واقعاً شرمندش شدم که مجبور شد هدیهء خودش رو هدیه بده به بچهء ما.... البته ته تهش رو که فکر کردم، دیدم خودم بودم هم همین کار رو میکردم وقتی می دیدم یه بچه این قد ذوق چیزی رو داره که دستمه...

فسقل هم دیشب تا حالا مگه این گربه رو ول میکنه؟ حتی دیشب هم گرفتش توی بغلش و خوابید... تا هم ازش میپرسی عروسکِ میو رو از کجا آوردی، سریع میگه: خاله، دَدَر!خنده

+ تا الان هر وقت میرفتیم بیرون، همه متقاضی عکس گرفتن با فسقل بودن فقط. در هشتاد درصد مواقع هم البته اجازه نمیگیرن. اونایی که یه کم روشون بازتر هست، خیلی ریلکس میان ازش عکس میگیرن و میرن، اونایی که کمرو تر هستن، یواشکی دوربینه موبایلا رو سمتش کج میکنن! فقط موندم چرا بعضیاشون این قد باهوشن که خب گوشی رو سایلنت نمیکنن که صدای چیک چیک عکس گرفتنش نیاد یا حتی فلشش رو خاموش نمیکنن؟خنده حالا اینا هیچی، خب طبیعی هست، فسقل هم بچه هست و بچه به هر حال شیرین بودن خودش رو داره، هم خب واقعاً با اینا متفاوته. ولی دیروز باحال بود که یه فروشندهه گیر داده بود با خواهره عکس سلفی بگیره!خنده اونم کِی؟ آخر وقت که ما هممون قیافه ها خسته و لِه! گفتم اگه قیافهء با انرژی و با دو زار آرایش خواهره رو میدیدی چیکار میکردی؟!خنده (جالبه برام! خواهره برا خلاف ایران که به نسبت من خب خیلی بیشتر به ظاهرش میرسه، حالا چه لباسی و چه آرایشی، ولی خارج از ایران که میاد، اصلاً خودشو تحویل نمیگیره... نمیدونم شایدم بس که می بینه خیلی از اینایی که دو روز میان و میرن یه جایی، چنان جو زده میشن که دیگه به دماغشون هم میگن پیف پیف با من راه نیا!!!... اینم از اون وری میفته دیگه! البته نه که نامرتب و زشت بگرده، ولی خب خیلی ساده میشه یهو...). حالا داشتم این رو میگفتم که فروشندهه هی اومده بود با خواهره سلفی بگیره، هی مامانه میپرید پشت عکس اینا!خندهقهقهه بعد همچین هم قیافه میگرفت وقتی ما میخندیدیم و میگفت: چه معنی داره عکس بگیره با دختر من؟؟! که من بدتر ریسه میرفتم از خنده!خنده

+ چی چی میخواستم بگم دیگه؟ یادم رفت یهو!! یعنی حافظه دارمااااازبان


 
شخصی نوشت (بدون ارسال رمز)
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:
 
چشم؟
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:
 
حس خوب... + اضافه شد
ساعت ۳:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

ظهر خوابیده بودم که یهو دیدم مانیتور گوشیم خیلى خاموش روشن میشه! (گوشیم سایلنت بود). نیگاش کردم دیدم نوتیفیکیشن یه گروه جدیده ظاهراً. چون گروه هاى قبلى میوت هستن عموماً.
خلاصه که نیگا کردم دیدم بعله! اون یکى گروه فامیل مامان اینا که ایل و تبار خاله و دایى هاش و وابسته هاشون هم هستن (و گروه حضوریش رو بیش از بیس و چار پنج ساله که ماهى یه بار داریم)، به دنیاى مجازى هم کشیده شد...
و چه بسیاااار حس خوبى بود که همه رو اینجا هم میدیدم حالا که نمیتونستم هر ماه ایران باشم و توى جلسه هاى دوره فامیل ببینمشون.
من ایناها رو واقعاً دوسشون دارم. آدماى بى ریا و صمیمى و یه رنگ که بوى صمیمیت قدیما رو میدن هنوز...
+ میدونى...؟ گاهى بعضى چیزا شاید توى نگاه اول خیلى خوب باشن...
مثلاً: حس خوبى بود که یکى از دوستایى که بیش از دو ماه بود دیگه خودم از روو رفته بودم بس که بهش پیغام داده بودم، ولى یا صد خط در میون و با کلى تاخیر جواب گرفته بودم، یا کلاً جوابى نگرفته بودم؛ حالا خودش بیاد پى.ام بده و توجیه بیاره که گوشى عوض کردم و شمارتو گم کرده بودم... آره خداییش حس خوبى بود. ولى...
بذا اینو بعداً ادامه بدم... بذا هنوز توى حس خوب پاراگرافاى اول و اون گروهمون باشم...
تا فردا پس فردا میام همینجا ادامهء این پاراگراف رو مینویسم...

+ اضافه شد: داشتم میگفتم: آره حس خوبی بود. طوری که اصلاً به ذهنم نرسید که شااااید کاری باهام داشته باشه که یهو یادش اومده احوالپرسی کنه و مجدداً شماره بخواد (ایمیل زده بود). ولی وقتی دو روز بعد خواهرش مسیج زد و کارم داشت، کلاً یهو به خودم اومدم که: واقعاً مث که گوشم خیلی درازه!!!!


 
و اینگونه بود که قابلمهء ما گم شد!
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

خب بالاخره تکلیف بستهء ما هم مشخص شد! پیگیریِ خوده فروشنده و خودمون (البت از طریق دوستانِ زبان-دان!) به اینجا ختم شد که: یقیناً بستتون گم شده! پول بیمهء بسته به فروشنده برگردونده شده ظاهراً (به گفتهء پست)، فروشنده هم برا ما ایمیل زد که: اپلیکیشن ریفاند رو پُر کنید که پولتون رو برگردونم. بعدشم اگه دوست داشتین، من در خدمتتون هستم که دوباره سفارش بدین و براتون بفرستم. و یقیناً با پستی میفرستم که دو روزه برسه دست شما...

دیگه منم دیدم خیلی بنده خدا شرمنده شده، گفتم باشه مرسی، من فعلاً این رو کنسل کنم و پروسهء تموم بشه، بعد حتماً بهت سفارش میدم...

و اینگونه بود که قابلمهء ما گم شد!

+ ظاهراً شرایط پُستشون داره درست میشه. دیروز تا حالا دوباره سیل این پستچی ها هستن که مث مور و ملخ ریختن توی خیابون با این موتورا و گاری های آویزونه پشتش...


 
بازم ما و پُستِ اینا!
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

یعنی گیری کردیم با این خرید نتی هامون ها!! اون از اون هفته که فروشنده ها سایز سفارشامون اشتباهی فرستاده بودن، اینم این هفته که پُست زده به سرش!! کلاً مث که با ما سر سازگاری نداره!...

مامان اینا که میخواستن بیان، بار خیلی داشتن (=ما خیلی سفارشات و اضافات داشتیم!خجالت)، حتی لباسای شخصیشون رو هم نتونستن بیارن! دیگه اینجا که رسیدن، خواهره یه حوله سفارش داد. روند اولیهء اومدنش توی هر ایستگاه پستی هم که هی آپدیت میشد توی سایت، خیلی خوب بود، طوری که روز دوم تا نهایتاً سوم انتظار داشتیم برسه. ولی وقتی رسید پست محل خودمون، دیگه تکون از تکون نخورد!! یه روز، دو روز، سه روز... نه!! نیومد که نیومد! نوشته بود دست پستچی هست. ولی نمیاورد تحویل بده لامصب!!

حالا از طرفی هم خب ما شماره تماس داخل پروفایلمون برا این که احیاناً پستچی ها یا فروشنده ها باهامون تماس بگیرن رو هم شمارهء یکی از دوستای چینی مسترنیک دادیم (دوست که چه عرض کنم، همون فردی که وقتی مسترنیک میخواسته بیاد اینجا، از طرف دانشگاه گُماشته شد که کارای مسترنیک رو انجام بده و کمکش کنه. اصطلاحاً اینجا بهش میگن "بادی". و البته بازم بماند که به خاطر کم تجربگی طرف، چقد ما ضرر دادیم. از بِیس راهنماییش برا خونه گرفتنمون و اون همه مشکلات خونه و اینکه حتی فهمیدیم پول پیش هم زیادی ازمون گرفتن بگیر تا خیلی چیزای دیگه...). خلاصه که این مدت اخیر و قبل از این حوله حتی، یه دو بسته با تاخیر اومد و باهاش تماس گرفته بودن که مثلاً ما پایینیم بیاید بگیرید، یا نیستین میذاریم پشت در، این بشر هم یهو خسته و شاید هم جوگیر شد مسیج زد برا مسترنیک که: اگه میشه شماره من رو از توی پروفایلت بردار!!

آقا! مسترنیک رو میگی؟ آی بهش برخورد... خب البته اون پسره هم شاید حق داشت... (هر چند مسترنیک تمام تلاشش رو میکرد که اگه یه زحمت های اینطوری بهش میده مثلاً، یه طوری جبران کنه. مثلاً سر عید چینی ها یه عیدی مناسب (نقداً) بهش داد) ولی خب خودش هم چیکار کنه؟ دیگه شماره یکی دیگه از بچه ها رو گذاشت توی پروفایل، ولی خب سفارشات قبلی همش با همون شماره قبلی ارسال شده بود...

خلاصه که حوله و البته یه قابلمهء سفارش خودم یهو نرسید و ... حالا مونده بودیم چه کنیم؟ 

من توی سایت برا فروشنده ها ایمیل زدم و اونا گفتن دست پست هست و ما نمیدونیم. (هر چند یکیشون گفت سعی میکنم برات پیگیری کنم و در جریان هستم که برا پست این منطقه مشکل به وجود اومده، کمی صبور باشید لطفاً. ولی یکی دیگشون خیلی تند و یهویی، جواب داد که: به من ربطی نداره! ولی وقتی سعی کردم یه کم به خودم مسلط باشم و بهم برنخوره(!) و با آرامش بهش گفتم که: آخه من خارجی ام و نمیدونم چیکار کنم.، یهو نرم شد و کلاً 180 درجه چرخید و گفت باشه برات پیگیری میکنم خودم و اصلاً 24 ساعته در خدمتم هر زمان مشکلی بود با خودم تماس بگیر (معجزهء خارجی بودن!)). خلاصه که بازم مسترنیک از دوستاش خواست که پیگیری کنن و نتیجش این شد که حوله توی پست نزدیک خونمون کشف شد ولی قرار شد خودش پاشه بره تحویل بگیره...

و مسترنیک که رفته بود، میگفت اصلاً نمیتونی تصور کنی چقدددد چیز میز اونجا روی هم چیده شده بود. طوری که من از یه درب انبار که رفتم داخل، نشد از همون ور برگردم بیرون! مجبور شدن بگردن یه راه خروج برام پیدا کنن... (باز جای شکرش باقی بود که حوله خواهره رسید!). ولی قابلمه خودمون؟؟؟... اصلاً انگار آب شده بود رفته بود زیر زمین!

امروز تماس گرفتیم دفتر پستی که آخرین گزارش ازش توی سایت آپدیت شده بود، و چی شد؟؟ بعله! گفتن اینجا ذکر شده که تحویل شده!! شاید اشتباهی تحویل کسی دیگه شده! ولی خب چون امضا نشده، بذارید دوربین ها رو بازبینی کنیم ببینیم کدوم پستچی برده و ازش بپرسیم چی شده!!!

خلاصه که گیری کردیم اساسی!

یعنی میخواستیم شماره بچه ها رو از پروفایل برداریم که زحمت بهشون ندیم، بدتر با این اوضاع، صدباره باید تلفن جواب بدن طفلکا!! فعلاً برا خیلی سفارشای دیگه که دست نگه داشتم... نمیشه بابا اینطوری که خب... 

حالا امشب هم با فروشندهء قابلمهه تماس گرفتم (همون یکی بود که اولش با روی گشاده گفت که گرچه بهش ربطی نداره و دست پست هست، ولی پیگیری میکنه)، گفت امروز هم تماس گرفته و متوجه شده که به دست ما نرسیده، ولی فردا باز تماس میگیره. تازه هم فهمید من خارجی ام (من که چه عرض کنم! کلاً من خودمو جای مسترنیک جا میزنم! به اسم اون هست پروفایل). بعد هم دیگه هی احوالپرسی که کجایی هستی و اینجا چه شغلی داری و ... گیر هم داده بود که الا و لِلّا انگلیسی حرف بزنه!! حالا مگه منم میفهمیدم چی میگه؟ یه جملاتی مینوشت خداااا!... ما فقط اینجا دور هم میخوندیم میخندیدیم! هی خواهره گیر میداد که: تو براش بنویس آی گُ توو اِسکول اِوری دِی!!خنده

خلاصه که ننه ما فعلاً اوضاعی داریم با این پست... حالا میخواستم چن تا ظرف پیرکس، رنگ مو برا مامان و یه مشت از این چیزا هم سفارش بدم، فعلاً میترسم! گفتم بذارم ببینم این مشکل پست منطقه ما چی میشه تا بعد... (ظرف پیرکس ها یا حتی رنگ موی مامان، قیمت سفارش اینترنتی با خرید فروشگاهیش شاید بیش از یه سوم بود. واقعاً دلم هم نمیاد بی خیالِ خرید نتی بشم آخه)

+ اصلاً نمیدونم چی به چی نوشتم!؟ یه جمله نوشتم، چار جمله با ملت حرف زدم! اگه قاطی پاتی بود ببقشین...

++ جواب کامنتای پست قبل رو ایشالا در اسرع وقت میدم. شایدم یه پست کلی برا خیلی از جوابای مشابه نوشتم... تا ببینم چی پیش میاد. فعلاً این روزا فسقل خیلی لوس شده بس که می بینه نازش زیاد خریدار داره، خیلی کلافم کرده... شاید حتی بیش از زمانی که مامان اینا نیومده بودن هنوز. گاهاً هم کاراش رو خب اونا هندل میکنن، ولی غرغر و لوس شدن ها و جیغ جیغ هاش، اعصابم رو قاطی میکنه و فقط سعی میکنم به خودم مسلط باشم... تا یه کم اوضاع نرمال بشه برا اونم خب طول میکشه...


 
کمی از جزئیات و... نتیجهء ماجرای خواهره!
ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:
 
← صفحه بعد