آرایشگر سیار!
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ تیر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

حدس بزنید امروز موهای فسقل رو کجا کوتاه کردم؟... بله بله! : توی آشپزخونه!خنده 

بس که این روزا این دختر عجیب غریب شده! توی حمام که نمیذاره سرش رو بشورون، همش جیغ ویغ! دست به موهاش؟ عمراً! موهاش رو ببندم یا گل سر و اینا؟ عمراً! در میاره پرتاب میکنه و خودشم فرار میکنه...

امروز خواهره بُرده بودش حمام، حالا بماند که به چه مصیبتی اومد بیرون (میخواست بیاد بیرون، ولی حاضر نبود سرش رو آب بکشن که شامپوش شسته بشه!! بعد هم حاضر نبود لباس بپوشه! این قد رفتم گولش زدم تا تونستم یه کم معقول بیارمش بیرون!). حالا خودمم اون موقع یه دستم به غذا درست کردن بود، همینطوری یهو جوگیر شدم که: "مامان بیا تا موهای وَی وَی شده رو کوچولو کنم!"... دیگه اونم میومد وامیستاد و سرگرم وسایل آشپزخونه میشد و من دوزار موهاش رو فقط توی دست میگرفتم و کوتاه میکردم...

خوب شد آخرش البته. جلوش رو قبلاً طی یه حرکت انتحاری دیگه کوتاه کرده بودم (همش میرفت توی چشمش، نمیذاشت هم ببندمش). الان هم پشتش خیلی بلند شده بود و همش عرق میکرد توی گرما، نمیذاشت هم ببندمش باز. دیگه پشتش رو براش کوتاه کردم. صورتش شد کپی صورت خودم: گِرررررررد... مثل گردو!

خلاصه روزگاری داریم ما با این دخترک...

+ نشستم مثل آدمای مجبور(!)، تا الان که دوازده و نیم شب هست، همه سفارشای خرده ریزای تولد فسقل رو دادم (لباس برا خودش و تزئینات خونه و کلاه و شمع و اینا...). خودش هم هی میاد سراغ مانیتور و چیزا رو که رنگی رنگی هستن نیگا میکنه و هی میگه: خوشکله! قشنگه!

حالا ایشالا دو هفته دیگه تقریباً که تولدشه، عکساش رو میذارم...

تقریباً تصمیم گرفتم چه کسانی رو هم دعوت کنیم برا تولد. فقط مونده تصمیم نهایی برا غذاها...

++ وقتی دغدغه ات میشه پی.پی نکردن بچه ات و پا به پای زور زدنش گریه میکنی!!... 

+++ مدت ها بود از دست خیلی از دوستام خیلیییی ناراحت بودم. طوری که شدیداً تصمیم گرفته بودم که کاملاً بی خیالشون بشم و البته هم تا حدی شدم: طوری که حتی بعضیا رو توی اینستا حتی آن.فالو کردم. تا چن روز پیش، دیدم اولش هم وقتی عکس گذاشتم ری.اکشنی نداشت یکیشون. در صورتی که خودش عکس میذاشت و خب معلوم بود اینستاگرام میاد. گفتم خب خوبه متوجه شده که دیگه نمیخوام باهاش در ارتباط باشم زیاد (چون قبلش که هنوز فالوش میکردم هم، مدت ها بود دیگه هیچ عکسیش رو لایک نمیکردم). بعد دیدم فرداش اومد کامنت گذاشت!!!خنده گفتم زهی خیال باطل که بفهمن بعضیا که چقددد از دستشون ناراحتی...

اول هم اومدم همونطور ناراحت بمونم و محلش نذارم. ولی بعد یهو به خودم گفتم: بی خیال... بذا فراموش کنم آدما چطور بی معرفتن... خیلی دوستانه و حتی شوخیانه جواب کامنتاش رو دادم... شاید بهتره فراموش کنم خیلی از ناراحتی هام رو. دوست دارم قلبم رو بزرگتر از قبل کنم... بگذرم بیشتر، فراموش کنم بیشتر، به دل نگیرم بیشتر، و وسیع تر شم بیشتر و بیشتر...


 
منِ اون روزا! +
ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ تیر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

دیروز مسترنیک یکی از هاردای بکآپ رو آورده بود، میگفت ظاهراً بعضی اطلاعات من توش دو بار کپی شده. قرار شد چک کنم که اضافیا رو پاک کنم. همینطوری سطحی داشتم نیگای فایلا میکردم، چشمم افتاد به چند تا عکس قدیمیم... وااااای خدای من! این من بودم؟؟؟ عکسای 3-4 سال پیش بود فک کنم. پینانگِ مالزی... خدااا چه خوشتیپ و خوش هیکل بودم من اون موقع (از این شکلکا که از چشماشون داره قلب فوران میزنه...! چیه بابا؟ یه کم به خودم محبت نشون بدم! والا!!). نه خدا وکیلی خیلی خوووب بودم. هعی هعی هعی... منِ اون روزا کجا و من الان کجا!!! هـعـــــــــــــــی...

بعد همینطوری که من دیشب تا عکسا رو دیدم داشتم غصه میخورم برا خودم تا حالا، خواهره میگفت: به قول فلانی، شما از اونی که فکر میکنید بهترید! پس از الان خودتون لذت ببرید و البته تلاش کنید اگه میخواید لاغرتر هم بشید، ولی بدونید الان هم خوبید!!... بعد من الان هی این رو به خودم میگما، ولی هی میبینم دلم میخواد همون قبلیه بشم!!... کاش آسمون و زمین و چرخ و فلک بکنن یاری که بنده بشم همونی که میخوام!

+ مدارک رو فرستادن مالزی آخر سر!!! فککککک کن!! و البته دوباره پول پستش رو هم از خودمون گرفتن! من نمیدونم برا دوزار مدرک، چند بار ما باید پول پست بدیم، اونم در زمانی که مشکل از ایناست که دستگاه ندارن یا کار نمیخوان راه بندازن، نه از ما!

فعلاً که رفتم سامانهء شکایت و اعتراضات وزارت امور خارجه رو پیدا کردم. تا ببینم واقعاً پیگیری میکنن؟؟؟

++ خوابم میااااااااد... البته صبح که بیدار شدم اینقد خوابم نمیومد! ولی بس که نشستم زل زدم به مانیتور، چشمام ترکید! یه مشت که داشتم دنبال اون سامانهء شکایته میگشتم، بعدش داشتم لیست خرید برا مسترنیک میفرستادم، بس که هم طولانی بود خرده فرمایشاتم، ترجیح دادم با کامپیوتر بیام تایپ کنم تا با گوشی، بعدشم دنبال قالی (فرشی که داشتیم از این مخمل ها بود، جنسش اصلاً خوب نبود. شش ماه بیشتر کار نکرده، هم که همه مخمل هاش کوبیده شده، هم لایه مخملی رویی از موکتی زیری جدا شده و آدم رووش لیز میخوره!... گفتم برم یه چی درست حسابی بخرم، خودمون هیچی، بچه میخواد راه بره میفته بابا...) همزمان هم که اینجا دارم ول میچرخم!!... کاش تا ملت خوابن باز برم بخوابم! (ماه رمضونی خونهء ما ساعتاش به هم ریخته! شب تا دو سه بیدارن ملت، صبح تا 9-10 خواب...)

+++ برنامهء سفر به یه شهر دیگه هم برا ماه آینده تقریباً چیده شد. مامان رضایت داده فعلاً هنوز بمونه...

++++ پاراگراف دو تا بالاتری رو دو سه ساعت پیش نوشتم. بعدش واقعاً گیج خواب بودم، طوری که پست رو پابلیش نکرده ول کردم برم بخوابم، ولی مگه شد؟؟؟؟ دقیقاً من نیت کنم میخوام بخوابم یا غذا بخورم، همون موقع فسقل یادش میاد یا لج بره، یا یه چیزی بخواد و بازم لج بره! یا گشنه باشه و غذا نخوره و بازم لج بره! یا بازم لج بره!!!... خلاصه که به همین نوم و نشون، بنده تا الان که شش عصره همینطوری یه لنگه پا هستم! (البته مابینش به بهونهء خوابوندن خوده فسقل خانوم، کنارش روی زمین دراز کشیدم که یعنی اون بخوابه، ولی خودم یه ربع فک کنم خوابم برد. ولی بازم از صدای گریه و جیغ جیغ بیدار شدم...!)

حالا توی این بهبوهه هم امروز مسترنیک رفته بود خرید، مامان توی آشپزخونه داشت گوشت و این چیزا رو تمیز میکرد. من واقعاً نمیدونم دو زار گوشت و دو تا ماهی که حتی پاک شده و برش هم خورده و فقط یه آب زدن داره، چقد مگه کار داره که مامان قشنگگگگگ سه چار ساعت توی آشپزخونه علاف بود؟ چند بار صداش کردم که: مامان بیا بشین والا، من عذاب وجدان گرفتم بس که زبون روزه واسادی کار کردی... اونم حالا اومده برا من تریپ غرغر که: چیکار به من داری؟ تو هم شدی بابات که تا من میرم توی آشپزخونه هی میگی بیا بشین؟! خب لابد کار دارم!!! (بیا و دلسوزی کن!!!!!)... بعدشم من بدخواب که شده بودم از دست گریه بچه، ایشون بازم بهش برخورده بود که: چرا غر زدی!... بعله حق دارن البته! ولی خب چه کار کنم؟ به خدا گاهی خسته میشم دیگه بس که یه ریز گریه توی گوشمه...

گاهی نمیدونم دعا کنم اینا بمونن کمکم باشن یا برن که حداقل اختیار خیلی چیزا بیفته دست خودم؟!... خیلی شرایط قاطی پاتیه...! هر چند هنوز به نظرم شرایط موندنشون ارجحیت داره به رفتن... به هر حال از این روزا که هممون خسته هستیم و یه کم دوز غرغرهامون میزنه بالا داریم، ولی منطقی که باشم، ارزش با هم بودناش و آرامشش خیلی بیشتره فک کنم...

+ اضافه شد: چقدددد وقت بود حتی از موسیقی فاصله گرفته بودم... امروز این هارد بهونه ای شد که بعضی آهنگا رو کپی کنم روی لپ تاپ دوباره... همای داره میخونه: بی ساغر و پیمانه و دلدار نشاید، پیمانه بباید زد و تردید نباید/ بر دلبر دیوانه بگویید بیاید، دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید...

و همچنان خودش: ای یار فرخ پی...

آخـــــــی یادش بخیر (اگه بدونید چطوری من این آخی رو نوشتم!!... همچین با نوشتنش یه آهـــــــی هم خودم کشیدم که تمام وجودم تخلیه مغناطیسی(!) شد!!)... انگار سالها از خودم هم دور شده بودم... وجود من با خیلی از این آهنگا عجین بود. یادم افتاد به اون سالای دانشجویی توی مالزی... مسیر خونه تا دانشگاه، بارون و پنجرهء پایین همیشگی ماشین من... صدای موسیقی بلند و من و دنیای خودم... خیلی وقتا دلم میخواست از اون حال و هوای خودم فیلم بگیرم و برا خودم نگه دارم. ولی بس که امروز و فردا کردم، اون روزا هم تموم شد و فیلمی هم گرفته نشد و خاطره ای هم ثبت نشد و حتی زندگیِ مالزی نشینی هم تموم شد...


 
و همچنان امان از کنسولگری و سفارت...
ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ تیر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

این بار دیگه یعنی خودی نشون دادن این حقوق بگیران ایرانیِ اینجا ها!!! یعنی کاردم بزنی خونم در نمیاد از دست ایناعصبانی

آدماااای غیرمسئوووول!عصبانی

بعد از این همه بدو بدو و ده بار رفتن و اومدن به کنسولگریِ خوده شانگهای و بالاخره هماهنگیِ خودشون با سفارت در پکن برا ارسال مدارک، و البته گرفتنِ پول پستش از ما، مدارک رو فرستادن، امروز مسترنیک زنگ زده ببینه نتیجه چی شد؟ تموم شد که بریم بگیریمش؟، خیلی شیک و مجلسی فرمودن: پکن مدارک رو پس فرستاده، گفته وقت ندارم انجام بدم!!!هیپنوتیزم

یعنی بنده فقط همینطوری موندما: هیپنوتیزم وقت نداره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ببقشین؟؟؟ اگه وقت صدور چارتا شناسنامه و پاسپورت نداره، وقتِ چی داره؟؟؟؟؟ اصلاً پول میگیرن از بین المالِ این ملت برا چی؟؟؟؟؟ خوبه توی سایت وزارت امور خارجه، جزء سرتیترهای وظایفشون هست این مسئله!!...

بعدشم ما اگه خودمون زنگ نزده بودیم، احیاناً میل نداشتین خودتون خبر بدین که انجام ندادین؟؟؟؟ ما اگه تا 13 روز دیگه پاسپورت رو تحویل ادارهء پلیس اینا ندیم که خب جریمه میشیم. مسئولیت این با کیه اون وقت؟؟؟؟

و نکتهء بسیار جالب ماجرا اینجاست که، پیشنهادشون اینه که: مدارک رو بفرستین ژاپن، بفرستین مالزی! اصلاً بفرستین ایران!!!!!

یعنی من کمال و جمال تشکر رو از شما دارم!!! خدا وکیلی اینا پول میگیرن چیکار؟؟ خوبه اینجا کلاً دو زار ایرانی بیشتر نیس! خداییش یعنی چی که وقت نداریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بعد حالا جالبه که وقتی مسترنیک از کنسول شانگهای میپرسه که: "مگه شما خودت نگفتی که با پکن هماهنگی کردی که مدارک رو براشون بفرستی؟، پس چرا برگردوندن؟" اوشون خیلی شیک میفرمایند که: "هماهنگی نمیخواست که! کار یه ساعت بوده!"... یعنی عملاً یه طوری هم میپیچونه که نه خودش متهم شه بابت عدم هماهنگی، نه هیچی!!... هر چن اینو تا به حال بازم  نشون داده بود... همون موقع که میخواست مدارک تحویل بگیره هم، برا دو تا ورقه، چاربار ما رو کشوند خوده کنسولگری و برگردوند!!

خداییش موندم چیکار کنم؟

سرم داره میترکه از دست اینا... نه به عصر که کلی هم خوش خوشانم بود و توی فکر برنامه ریزی نذریمون و بعدشم تولد و این چیزا بودم و داشتم ظرف برا نذری، و خامه و شکلات برا کیک تولد و این جور چیزا سفارش میدادم... نه به حالا که کلاً ذهنم ترکیده و دارم منفجر میشم...

+ عکس صندوق پستی رو به آخر پست قبل اضافه کردم.


 
هوای یک نفره! +
ساعت ٤:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

ساعت ۴:٣٠ صبحه... اگه دست خودم بود شاید الان وسط حیاط مجتمع بودم! هوا بدجووووور عالیه. اصلاً یه نفره اس :دی (همیشه که نباید دو نفره باشه! گاهی طوری خوبه که حاضر نیستی حتی با نفر دوم هم حتی شِرِش کنی ؛) )
آره خب دست خودم نیس... فکر صبح و انرژی مورد نیاز برا بچه داری و ... همین که الانم که کاری ندارم بیدارم و در حال ذخیرهء انرژی برا فردا نیستم، نصفیش قاچاقیه!
پنجره ها بازه. یه نسیم خنککک میاد، طوری که خزیدم زیر پتو! انگار نه انگار همین دیروز به کولر التماس میکردیم!...
+ در جواب بعضی کامنتای پست قبل: مساله الان بودن و نبودن مامان اینا برا تولد نیست زیاد. چون اونا هنوز برگشتشون رو اوکی نکردن، ویزاشون شش ماهه هست (تا حالا دوماهش گذشته)، بلیطشون روی ۴ ماه رزرو، ولی اوپن ١ ساله. فعلا فقط زمزمهء رفتنشونه... مشکل من فعلا دغدغه های فکری خودم هستن. من مسلماً بخوام تولد بگیرم، تاریخشو با اونا هماهنگ میکنم. فعلا ابتدائاً با رفتنشون مشکل دارم، هر چند با موندنشون هم ... ( خب راضی نمیشم مامان اینقد در دغدغهء داداشه باشه...)
من از جملات پست قبل فقط منظورم این بود که چون زمزمهء رفتن اینا هست و کلی کارای باقیموندهء قبل رفتنشون، تنظیم و انجام برنامهء تولد فقط ممکنه دست و پامون رو بیشتر ببره توی همدیگه. همین! امروز هم با فردا یا هفتهء دیگه یا همون سه هفتهء دیگه که تاریخ اصلی تولد هست هم هیچ توفیری نداره، چون کلاً فعلاً همه چی قاطی پاتیه... وگرنه مشکلی با برگزاریش نیست...
+ آقا این صندوق پستیای ما خعلیییی باکلاسه! دیروز داشتم با فروشندهء سشوارمون مکاتبه میکردم که سشواره کوش؟ ( توی سایت نوشته بود ما دریافت کردیم در صورتی که نکرده بودیم)، بهش گفتم من خارجی ام و اگه میشه خودت با مامور پست تماس بگیر برام (با فروشندهه تکست میکردم، خب میشد از ترنسلیتور کمک گرفت و کپی کرد. ولی با مامور پست باید تلفنی حرف میزدیم که خب در حیطهء توانمندیهای اینجانب نبود!)، خلاصه که گفت: میگن یه سری صندوق مخصوص پست ویژه کنار فلان بلوک مجتمعتون نصب شده، اونجاست بستتون... آقا ما رفتیم، چه باحاااال... یه سری بزرگ مث جعبه امانات و اینا، همینطوری خونه خونه... بعد به LCD وسطش داشت، لمسی... انتخاب میکردی که بسته واسه ارسال داری یا دریافت. بعد اگه دریافتی داشتی، کد پیگیری پست که برات مسیج شده بود رو وارد میکردی، یهو یه قوطیش باز میشد! خعلیییی باحال بود. البته جالبه که اپلیکیشن هم داشت. همزمان میتونستی این کارا رو یا روی گوشیت انجام بدی یا خوده دستگاهه... حتی میتونستی شماره موبایلت رو بدی، میگفت بهت که بستت رسیده یا نه. جالب بود خلاصه... حساب کن چقددددر اینجا خرید نتی و ارسال پستی مرسوم هست که براشون میصرفه توی هر مجتمع بیان یه دستگاه اینقدری و این امکانات رو نصب کنن... شهر و کشور به هر حال یه وجب دو وجب که نیس...)


 
فکر و دغدغه...
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ خرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

این قد همه چی توی ذهنم قاطی پاتی هست که اصلاً نمیدونم به کدومش چه موقع باید فکر کنم؟ 

میدونم بعضیاش اصلاً زمان فکر کردنش نیست، ولی ناخودآگاه میاد سراغم و هی درگیرم میکنه که اگه فلان طور شد چیکار کنم؟ اگه نشد چی؟... هر چی به خودم میگم: خب صب کن وقتی افتادی توی یه ماجرا، بعد بشین غصه اش رو بخور! پیش پیش نمیخواد بری استقبال!!... ولی کو گوش شنوا؟؟؟ گریهء پیش از عزا گرفتم برا خودم!!

و بیش از همه چی، رفتنِ مامان اینا برام شده دغدغه... این مدت خیلی عادت کردم به کمک هاشون توی همه زمینه ای... موندم وقتی اینا برن، یهو چیکار کنم با حس دلتنگیِ فسقل؟ با کاراش که الان تقسیم شده بود بین سه نفر؟ با تعادل برقرار کردنِ دوبارهء زندگی و بچه داری؟... گیجم، گیج...

گاهی هی به خودم میگم: خب تنظیم میشه. تنها که نیستی، مسترنیک هم هست. بعد هی یادم میاد به خیلی زمانایی که همش به خودم میگفتم: بچه که تک والده نیست! به هر حال یه ننه داره یه بابا! و هر دو کمک میکنن برا بچه داری، ولی توی عمل واقعاً دیدم بچهء من حداقل تک والده هست!... نمیشه روی کمک مسترنیک حساب کرد... پس الان هم چه وعده ای؟ چه وعیدی؟؟...

از طرفی توی فکر اینم هستم که حدوداً سه هفتهء دیگه تولد دوسالگی فسقل هست. آیا تولد بگیرم؟ آیا نگیرم؟ آیا چه کنم؟... یه سالگیش که توی بهبوههء از مالزی رفتن بود. تولد خاصی نگرفتم براش. یه کیک و یه عکس الکی فقط!... الانا ولی خودش مفهوم تولد رو میفهمه. حتی تا کیک هم میبینه، حتی کیک ساده، هی میگه: تَوَلِه (=تولد). تزئینات و بادکنک و اینا رو قشنگ میشناسه و میدونه نماد جشن و تولده... خیلی دلم میخواد براش یه شرایط هیجانی و شاد تنظیم کنم، ولی واقعاً نمیدونم شدنی هست یا نه؟ مامان اینا شاید تا اون موقع رفته باشن یا توی برنامهء رفتن باشن. توی این هفته های آخر خیلی جاها باید ببریمشون... اصلاً نمیدونم دست به دست هم میده این برنامه ها و فکرا یا نه... فقط برا خودم شده فکری اضافه بر فکرهای دیگم...

و هزاراااان فکر دیگه که بعضیاش مثل اولی دغدغه هست و بعضیاش مثل دومی یه فکر و برنامه...

+ زیاد وقت ندارم این روزا، ببخشید که کامنتا رو جواب نمیدم. سعی میکنم فقط اوناییش که سوالی چیزی داره رو جواب بدم البته. ولی اگه میدونید چیزی از قلم افتاده، یادم بیارید، حافظم این روزا خیلی داغونه...


 
و همچنان جوگیر!
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

ببینم شما هم مثل من هستید که وقتی مهمون دارین جوگیر میشین هزارتا کار دیگه هم برا خودتون میسازین یا فقط من جوگیرم؟خنده

دیروز مامان اینا برا افطار هوس آبگوشت کرده بودن، دیگه ظهر واسادم آبگوشت رو بار گذاشتم و همینطوری داشت برا خودش قُل قُل میکرد که مسترنیک زنگید که یکی از دوستامون باهاش تماس گرفته که شب میخوان بیان بهمون سر بزنن، دیدم بجز میوه چیز خاصی برا پذیرایی نداریم، گفتم یه کیک هم درست کنم. بعد خواهره گفت با آبگوشت، سبزی خوردن و ترشی میچسبه، ولی هیچ کدوم رو نداشتیم! اونم از من جوگیرتر، گفت برم سبزی بخرم؟ گفتم خب تو که داری میری، یه کم کلم و هویج هم بخر یه کم ترشی فوری هم درست کنیم!

دیگه اینگونه بود که بلافاصله بعد از کیک، دست به کار ریز کردن کلم و هویج و سیر برا ترشی شدم! حالا ساعت چند؟ شش! اذون کِی هست؟ هفت و ربع اینا!... دیگه سریع چیزا رو ریز کردم، سرکه رو جوش آوردم و ریختم روی مواد ترشی و یه پارچه هم پیچیدم دورش که یواش یواش گرماش رو از دست بده و توی این فرصت یه کم جا بیفته! چقدددد هم که فرصت! یه ساعت!خنده... (اگه کلم و هویجا رو توی خوده سرکه میجوشوندم، مسترنیک دیگه نمیخورد! کلم و هویج جوش خورده رو دوست نداره! اوضاعی داره بابا... کلی قِر داره برا خودش این بشر!)

خلاصه که جاتون خالی! ترشیمون هم خیلی خوب شد. حالا یه ترشی کاملاً جا افتاده خب نه، ولی ترشی خوبی بود. 

دیگه بعد از شام هم واسادم بقیه کلم و هویجا رو شور درست کردم. بعد هم ماست و ... (و در حینش مهمونداری البته...)

آی خندم گرفته بود! گفتم حالا هم که آقایون کار اضافی برامون نمیسازن، خودم الکی خودمو به زحمت انداختم! (همیشه موقع مهمونی که میشه، چه بابام و چه مسترنیک، رگ خرید کردنشون گل میکنه! آی خرید میکنن و میذارن روی دست آدم که نگووو! آدم نمیدونه به مهمونیه برسه یا به جا دادن و سامون دادنِ چیزای اضافی!)....

تازه شانس آوردم چند روز پیش هم توی یه عملیاتِ دیگه که خودمو از شدت کار سوپرایز کرده بودم، خیارشور رو هم درست کردم، وگرنه باور کن الان توی این بهبوههء کارا وامیستادم اینم درست میکردم!زباننیشخند

+ این کنسولگری بازم امروز اوضا درآورد سر ما! این بار سوم یا چهارمه که توی این هفته مسترنیک داره کول میکنه میره کنسولگری و میاد!!! یعنی منتظرم کارمون تموم بشه، فقط شانس بیارن کارا رو درست انجام بدن، وگرنه من میدونم و وزارتِ از ایناشون!عصبانی

++ اومدم شکر سفارش بدم، سر از شکلات درآوردم!خنده برم شکر رو سفارش بدم...

+++ خداوکیلی اینجا هوا خیلیییی جوگیره!! ظهر چناااان گرم شده بود که آدم قلبش میگرفت! کولر یه کله روشن بود. شبی طوری شده که پنجره رو باید ببندیم!! اومدم بگم ثبات اخلاقی نداره هوائه، دیدم: همون بهتر بابا!! هر چی دیرتر تابستون بشه به نفع ما... هی گرما نمیخوریم... والا! هر چند تکلیفمون با خودمون توی این هوا روشن نیس. ولی می ارزه به خنکی شبا!


 
شاکى!
ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:
ایقدددد از دست کنسولگرى اینجا شاکى ام که نگوووو... شیطونه میگه وردار یه ایمیل یا حتى تلفن بزن وزارت مربوطه کشور شکایت کن هااااا... حیف که دارم سعى میکنم خویشتن دار باشم!!!
 
آخرین نفر...
ساعت ٦:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:
این شبا کارم شده فقط میام یه مشت اراجیف تیریپ درد دلانه مینویسم، وسطشم خوابم میبره و ول میشه!
حالم خوبه ها، فقط گاهى مرض دارم مث که! یهو روى یه چى کلیک میکنم، ول کن هم نیسم! بعضى وقتا حس میکنم خودم حساس شدم، ولى وقتى واضحانه تر (!) هم به ماجرا نیگا میکنم، میبینم خب واقعاً سطح توقعم همیشه در همین ابعاد بوده و پیش اومده قبلاً هم از شرایط مشابه شاکى شم...
ته تهش ختم کلوم اینکه: خیلى زور داره آخرین نفرى باشى که یه چى رو بهت بگن یا در جریان بذارنت! اونم در شرایطى که همیشه اولین نفر بودى! اونم با دلیلاى مسخره... مثلاً حتى ماجراى دورى مثل مینا و مبین حتى! چه برسه به مشکلات کارىِ پیش اومده برا داداشت!!...
یه طور هم فیلم بازى میکنن ضااااایع! مثلاً به مامانه میگم: توى فکرم که فلان موقع بریم فلان شهر، مامان: نه من باید برگردم ایران! من: چرا؟ اون: ماه رمضونه، بابات اینا تنهان، غذا میخوان!!!!
بعد بنده طوری زورم بگیره و هى تیکه بندازم و محل نذارم به کسى، که بالاخره خودش بیاد بگه نه ماجرا فلان چیزه... هر چند ظاهراً مسترنیک که بیشتر پسرشونه(!) در جریان بوده و ازش چیزایى نشت کرده بود و چیزایى میدونستم و به روى خودم نیاوردم زیاد...
کلاً زور داره که آخرین نفر باشى تویى که همیشه اولین نفر بودى به هر حال...
توجیه هم نمیشم! مخصوصاً که هى یادم میفته به ٣-۴ سال پیش که یه ماجرایى رو از باباهه شنیدم، بعد جالبه که هییییچ وقت هم تا سالهاى بعدش مامان اینا به روى خودشون نیاوردن که به منم بگن! منم چون به بابا قول داده بودم، هیچى به روى خودم نیاوردم که میدونم، ولى واقعاً خیلى بهم برخورد که اینقد دارم هى دورتر و غریبه تر میشم ظاهراً! یا حداقل خودم همچین حسى دارم با بعضى از این مدل برخوردا...
 
داستان های واقعی!
ساعت ٦:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:
 
نصف قیمت!
ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ خرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

دیروز از این توپ بزرگا (توپ یوگا) رو گذاشته بودم وسط هال، داشتم ورزش میکردم، بعد یهو دستم که روی زمین گذاشته بودم در رفت، نزدیک بود بیفتم، مسترنیک کنارم روی مبل نشسته بود، یهو ساق پاش رو گرفتم که شهید نشم، غش کرده از خنده میگه: ول کن! ول کن بیفتی داغون شی، نصف قیمت میفروشیمت!خنده 

گفتم بیا و شوهر تحویل بگیر! نامردددد...

بعدشم فسقل دید اوضای خنده اس، خوشش اومد مث که، سریع شروع کرد از من زد اومد بالا، حالا من تعادلم ناقص(!)، خودم خب به شکم روی توپ خوابیده بودم، نمیتونستم این بچه رو هم کنترل کنم، مسترنیک باز در کمال نامردی واساده میخنده میگه: آفرین بچم! برو بالا!! خودشم رفته واساده به فیلم گرفتن!!خنده 

امروز اساسی نیت کرده بود من رو نصف قیمت کنه ها!خنده

+ دوقلوهای دخترداییم هم به دنیا اومدن (توی هفته 35 یا 36 فک کنم)... دو تا پسر ریزهء 2200 و 2500 گرمی... دخترداییه رو هنوز قد نخود میبینم. البته خب تقریباً 7-8 سالی هم از من کوچیک تره. هنوز یه سال نبود ازدواج کرده بودن. ناخواسته طفلی باردار شد، اونم دوقلو!... ایشالا که بچه ها زندگیش رو شیرین تر کنن...

جالبه که خانوادهء این داییه به شدت عقش پسر بودن (خودشون 4 تا دختر دارن. نوهء اولیشون هم دختر بود). حالا یهویی دو تا پسر گیرشون اومد.

++ شخصی نوشت: ساعت به وقت شنبه!


 
← صفحه بعد