مالزی نشین 1 !

ادامهء این وبلاگ به مالزی نشین 2 منتقل شد...

شاید... به همین زودی ها...
ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٠

کوله بارم بر دوش، سفری باید رفت،

سفری بی همراه،

گم شدن تا ته تنهایی محض،

یار تنهایی من با من گفت:

هر کجا لرزیدی،

از سفر ترسیدی،

تو بگو، از ته دل

من خدا را دارم...

 

++ این وبلاگ به مالزی نشین 2 منتقل شد.

 
دزد، بی حیا و نیکی!!
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٠

آی دزد! آی دزدددددددددددددد....گریه

دیدی خونمون رو دزدیدن؟ نه! خونمون که نه! امروز صبح، همین خودِ خودِ امروز، یه جلودریِ خیلی خوشمل مثل ماشین، انداختم جلو در خونمون. بین حفاظ فلزی ها و در خونه. بعد عصری که اومدم دیدم نیستش! نه... من ماشینم رو میخوام...ناراحت

ای ندید بَدید های حسود! این همه جلوی درب خونهء همه چیز میز هست، کاری ندارن، همین ماشین خوشمل من رو ورداشتن بی شرفا!افسوس

***

حالا که دارم مینالم بذا از چیزای دیگه هم بنالم! از این آدم عقده ای ها! از این بی شعورا!!! من نمیفمم اینا از کجا پیدا شدن!؟ به خدا تا قبل از که برم ایران ندیده بودم! همین من رفتم و اومدم، یهو مث علف سبز شدن!!!کلافه

رفتم توی کتابخونه، منتظر بودم کلاس زبان جاپُنیم (=ژاپنی!) شروع شه که برم، بعد یه مُشت آدم عُقده ای، هی میومدن از خودشون ادا اصول و صدا در میاوردن!!!! بعد هم دیدن مث که من خیلی مشغول درسم، رفتن بیرون نشستن هی دست تکون دادن!!!!! (چن تا از دیوارای کتابخونه شیشه ای هس) یعنی میخواستم خودم رو بزنما!!! جالبه که یه پسر احمق ایرانی هم نشسته برا اینا توضیح میده که این ایرانیه!! (من نمیدونم این فکر نمیکرد احیاناً من انگلیسی هم میفمم؟!!) و جالبتره که بهشون پیشنهاد میداد: من نمیدونم! میتونین شانستون رو امتحان کنین ببینید بهتون محل میذاره یا نه!!!! و بنده اندر دل مبارک: هیپنوتیزم

یا امروز اومدم خونه، حالا آسانسورای مجتمع ما هم اصلاً تُوربو(!!!!) یکی از این وری ها هم شانس من خراب بود (دو تا ست دو تایی داریم برا بلوک ما)، بعد من بدبخ صدساعت وایسادم تا اون تکی بیادش. بعد یه آدم اسکووووووول اومده همچین الله الله راه انداخته که اصلاً همون موقع حالم از اسم الله هم به هم خورد (شرمنده خداجون! مجبور بودی آدم اسکول بیافرینی که من ایطو بگم؟؟!). خلاصه که با اون همه خستگی که از ساعت 9 صبح تا 6 عصر سر کلاس داشتم، و حالا آسانسور هم رسیده بود طبقه 2 و دیگه فقط 3 تا داشت برسه به پارکینگ، ول کردم رفتم آسانسورهای اون وری...

هی گِلتون بگیرن آدمای احمق!!!!!!!!!!

همهء اونایی که من رو دیدن میدونن، من فوق العاااااااااااده قیافهء عادی (شاید هم از عادی یه پا زشت تر) دارم! و دوماً که من باحجابم!!! اونم بی حتی یه نخ مو اینجا! آرایش هم که به کل تعطیل! حتی همون رژی هم که از صبح داشتم، مطمئناً بعد از 9 ساعت درس و مقش و ایضاً ناهار و اینا، دیگه اثری ازش نمونده بود. بعدتر هم که همهء ملل اینجا میدونن که مخصوصـــــــــاً ایرانی جماعتی که حلقه دستشه، شوور داره! بعد حالا این الله و ماشاالله و هِلو هِلو برا کدوم خری هست رو من نمیفمم!!!!!!!!!!!! آخه احمق! میخوای هم از خودت استعداد در کنی، برو یکی رو پیدا کن که به قیف اش بخوره!! کوری مگه من چه ریختی ام؟؟؟؟

***

بگذریم! دیگه تخلیه شدم! دوزار هم بخندیم روحیمون شارژ شه(!): امروز سر یه کارگاه کامپیوتر بودیم، جزوه هاش خیلی خنگ بود، استاده هم از جزوهه خنگ تر! همیطو که همه مونده بودیم چه دستوری باید اجرا کنیم برای نجات از محیطی که توش گیر کرده بودیم(!)، یهو من کاشف شدم و به بقیه گفتم. بعد رِدا (دوست عربم) گفت: تو از کجا فهمیدی؟ من (بادی به غبغب!): آخه من پروفسورم!

بعد بقیه بچه مالایی ها هم که میخواستن صدام کنن سوال بپرسن، فک میکردن واقعاً اسممه! صدا میزدن پروفسور!!!!اوه آی می خندیدیم به سادگی این مالایی ها خلاصه!

***

میگن تو نیکی میکن و دی وی دی رایت کن، خداوند دی وی دی رایت شده دهدت باز! همینه! 

رفتم یه لینوکس از بچا بگیرم رایت کنم، دوتای دیگه هم گفتن میخوان، برا اونا هم رایت کردم. بعد فرداش که اومدم دانشگاه، یه دختر چینیه که تازه اصلاً هم نمیشناختیم هم رو، فقط میدونست که جلسهء قبل من لینوکس نداشتم (باید تحت دی.وی.دی میومدیم بالا)، برام رایت کرده بود آورده بود! تازه یه ورژن هم بالاتر!بغل

خلاصه که بسی فاز داد. تنکیو بُ! (به من چه خب! اسمش بُ هس! Boe!)

یه پُست افشاگری هم داشتم که بمونه برا بعد...چشمک (هر کی به خودش شک داره زود بیاد حق سکوت بدهچشمک)

 
برای ایران مالزی(2)
ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٠

ایران مالزی مچکریمهورا

 
برای سایت ایران مالزی
ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٠

الا یا ایها السایتِ ایران مالزی:

به ایران، به مالزی (بر وزن به پیر، به پیغمبر!) وبلاگ من بیش از دو سال هست که اسمش از "روزنوشت های مانیا از دیار مالزی" تغییر کرده به "مالزی نشین". تو رو خدا توی لیستتون درستش کنین. خسته شدم بس که ایمیل زدم براتون. بابا من به اون اسم حساسیت دارم!!!!

 
آخیییییییش
ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٠

بالاخره تموم شد مرتب کردن خونه. آخیـــــــــــــــــــــش...

فقط مونده کمد ظرفای آشپزخونه!آخ. عِب نداره. اون دیگه برا بعد...

ولی بقیه جاها زنده شد دیگه! یه مُشت چیز میز هم داریم که باید بفروشیم (مث یه میز تلویزیون اضافه! یه دانه مانتیور اضافه! یه دانه اجاق گاز اضافه! یه دانه کیبورد اضافه! یه ست 4نفره ظرف چینیِ نو اضافه! حالا اگه دیدم مشتری خوب پیدا میشه شاید عشقولی رو هم فروختم!نیشخند)

کتاب و جزوه هام رو هم دلم نیومد بندازم دور! فعلا نگهشون داشتم. گفتم شاید رد شدم نیاز شد دوباره بخونم!!زبان

حالا کیه که باور کنه من فردا دو تا امتحان + یه تحویل تمرین دارم و الان ساعت ده شب هست و هنووووووووز برا هیچ کدوم هیچ غلطی نکردم؟؟؟! یقیناً نوادگانم باور میکنن، بس که من رو میشناسنخجالت

 
نون پیتزاتون توو کره!!
ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٠

تا حالا کره عسل با نون پیتزا خوردی؟ خب اگه نخوردی بیا از عشقولی بپرس چه مزه ای میدهنیشخند

صبح خواستم به بچه صبونه بدم دیدم ای داد بیداد که نون نداریم! یه نیگا به داخل محتویاتِ جنگ زدهء فیریزر که کردم، فقط نون پیتزا و نون سمبوسه داشتیم! نون سمبوسه که داشت برا ظهر میشد یه غذای اختراعی(!)، دیگه فقط نون پیتزا می موند!! دیگه نون رو سرخ فرمودیم و با کره و عسل دادیم به خوردِ ملت!خجالت فک کنم خوشمزه هم بوده! چون عشقولی دخلش رو آورده!چشمک

خلاصه که همی!! دیشب هم اومده بودم یه غذا برا خودم اختراع فرموده بودم، عشقولی خان صبح هوس کردن برا ظهر هم از اون ببرن! دیگه که خلاصه هی نشستم از خودم مدل اختراع کردم!

ها؟ هــــــــــا... یادم رفت بگم غذاهه چیه که مدل میطلبه!! کلاً توی خونهء ما غذای فست خیلی مصرف میشه (برا شام که طبخ میشه، بس که تقاضاش زیاده باید طوری باشه که به صبونه هم برسه! اگه مث امروز هم باشه که به ناهار فرداش هم میرسه!!) داشتم میگفتم، دیگه توی فاز غذا بودیم که گفتم پیتزا قیفی درست بفرمایم. اونم به سبک مغازه های بیرون! یعنی صرفاً سوسیس رنده شده و فلفل دلمه و قارچ و پنیر پیتزا. ولی خب از اونجایی که وقت نداشتم که قیفانه بپیچمش (شام میخواستیم با سیسی اینا دور هم باشیم) دیگه سریع با نون سمبوسه و مثل سمبوسه بستمش و سرخش کردم. حالا صبحی هم عشقولی گیر داده که از مواد غذای دیشبی، مثل ساندویچ برام درست کن و سرخ کن که ببرم! این شد که امروز مشغول پیچانیدن ساندویچ پیتزا بودیم!!

من برم بقیه این خونهء جنگ زده رو مرتب کنم شاید بازم گنج پیدا کردم!نیشخند

 
بی تو میشه زنده بود، زندگی نمیشه کرد
ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠

امروز افتادم توو لوپ آهنگِ نور و بوسهء بیژن مرتضوی...

 
← صفحه بعد