مالزی نشین...!
 

دیشب خواب دایی بابا رو میدیدم. دایی الف. خدا رحمتش کنه، چن سال پیش فوت شد. تا صبح هم که پاشدم تقریباً خوابم یادم بود، ولی صبح قاطی پاتی کردم و کلی پارت هاش یادم رفت. ولی کلیاتش اینطوری بود که:


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۳/۱٢/۱۱ ] [ ۸:۳۳ ‎ق.ظ ]

پیش نوشت: ممنون شاتل عزیز. مشکل من با کامنت گذاری کاملاً حل شدلبخند.

و اما بعد: امشب عروسی بودیم. یه عروسی ساکت و بی دردسر! دو دقه دور هم نشستیم و فامیل رو دیدیم و یه حال و احوال کردیم و میوه شیرینی و شام و السلام! نه قِری نه فِری نه هیچی! منم که خدا رو شکر با تیپ باغ رفته بودم!نیشخند (به قول خواهرم: تو خارجی هستی! کسی ازت توقع نداره! تازه هر چی ساده تر باشی بیشتر باکلاسه!!)

مرض نوشت: طبق معمول ِ دو بار ِ قبل، دوباره پاهام مور مور هستن! اینبار که یواش یواش داره تا بالاتررر هم میرسه! بار اول پاییز 91 که اومدم ایران اینطوری شده بودم. دکتر و نوار عصب و ... ولی دکتر گفت چیز خاصی نیست و دارویی نداد، فقط ورزش داد. ایران که بودم ادامه داشت، وقتی برگشتم مالزی بعد از شش هفت ماه خوب شدم. بار بعدی هم بهار 92 که اومده بودم. بازم رفتم دکتر. بازم نوار عصب. بازم گفت هیچی نیس و یه کم به مهره های گردنت ربط داره. اینبار بجز ورزش، ویتامین ای و امگا3 هم داد. بازم تا ایران بودم افاقه ای نکرد و بعد از برگشت به مالزی خوب شدم به مرور... الان از دو بار قبل گسترده تر هست فضای مور مور. یه کم که توی نت تحقیق کردم، نشونه های غلظت خون هم میتونست باشه. من ایران که میام واقعاً مقدار آب خوردنم کم میشه. گفتم تا سه روز مصرف مایعاتم رو بالا ببرم، اگه بهتر نشدم، باز برم دکتر... خیلی مسخره اس. ضربه رو حس میکنم، ولی شدتش از یه مقدار خاص که کمتر باشه برام قابل درک نیست آنچنان. دما رو خیلی خیلی دیر حس میکنم (مثلا وقتی پام جلوی بخاریه، نزدیک به سوختن که باشه شاید تازه بفهمم!!)... یه طورایی مثل زمانی هستم که آدم برا طولانی مدت توی سرما و برف بوده و بی حس شده پاهاش ولی میتونه راه بره...

اگه مُردم خدا رحمتم کنه!

+ شخصی نوشت: واقعاً سوال به جایی بود! واقعاً جملهء مرتبطی! چرا واقعاً ... خیلی دلم میخواست بهش بگم که... ولی خب هیچی نگفتم! عملاً خودم رو زدم به اون راه! و سرخوشانه حرفای دیگه ای گفتم که اونم نباید میگفتم و الان پشیمونم... کاش همچنان زبون به دهن گرفته بودم... که چی اصلاً؟ شاید باید همه چی رو برگردونم به حالت قبل، حالا نه خیلی هم قبل و دور، قبل ِ نزدیک!

بی ربط نوشت: ساعت دو نصفه شبه! دوازده و نیم نشده بود از عروسی اومدیم. ولی همچنان نشستم نیگای خودم میکنم!

[ ۱۳٩۳/۱٢/۱٠ ] [ ٩:۳٠ ‎ب.ظ ]

این روزا خیلی چیز میز اتفاق میفته که بنویسما، ولی یا یادم میره، یا وقت نمیشه. الانم از صبح لپ تاپ رو باز کردم که بنویسم، ولی شونصد تا کار پیش اومد که خب همش یادم رفت!زبان

دو سه روز گذشته درگیر سمنوپزون بودیم. خوش گذشت خوب بود. البته امسال یه طورای متفاوتی بود برا من. تقریباً همش توی ساختمون بودم و زیاد سر دیگ نمیرفتم. درسته کل حیاط رو چادر زده بودن و بخاری هم بود، ولی خب دما متفاوت بود و فسقل یخ میکرد. کلاً ولی دور هم بودنش خیلی خوب بود. مخصوصاً که یه تعداد از چُسان فیسان های جمع هم نبودن، بار محیط خیلی مثبت بودچشمک.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۳/۱٢/٩ ] [ ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ ]

ظاهراً مشکل من برا کامنت گذاشتن در وبلاگ های پرشین بلاگ تا حدی حل شده (ارسال پیام خیلی طول میکشه، طوری که یه کم تردید ناکامی در ارسال هم داره، ولی نهایتاً ارسال میشه بعد از یکی دو بار تلاش).

شاتلی های عزیز! ممنون از پیگیری هاتون.

 

[ ۱۳٩۳/۱٢/٦ ] [ ٦:٠۸ ‎ب.ظ ]

عامو این پدرشوور منم خوب دلش خوش هستا! اون روز که قرار بود هفت بیاد دنبالمون، دقیقاً هشت اومد. امروز هم بیس و پنج دقه پیش مادرشووره زنگ زده که سر شهرکتون هست. از سر شهرک تا خونهء ما هم با ماشین کمتر از 5 دقه است! ولی هنوووووز خبری از ایشون نیست!!

جالبه که من اصلاً آماده نبودم. فسقل هم تازه بیدار شده بود. من الان آماده نشستم، فسقل آماده است و داره بازی میکنه، حتی ساک فسقل رو هم پیچیدم در این فاصله! موندم پدرشووره کجا مونده که نیومده؟ آی بدم میاد از این مدل بدقولی... من خودم زیاد هم آدم آن-تایمی نیستم. همیشه در حد 5-10 مین رو ممکنه تاخیر داشته باشم. ولی دیگه نه این همه!! ایششش...

+ این روزا عموماً به مهمونی بازی میگذره. یا میان، یا میریم. اینه که کمتر میرسم ذهنم رو متمرکز کنم برا نوشتن...

++ دیروز یه معجزه شد در روند اخلاقی و رفتاری مسترنیک. سر همون ماجرای معامله ای که گفتم خیلی شاکی بودم. رفته بود به طرف مستقیم حرفش رو گفته بود (البته با کلی حاشیه، که به قول خودش طرف ناراحت نشه). ولی هر چی بود، حرفش رو زده بود و موفق هم شده بود. شاخم درومدههههه...

++++ برم، مث که اومدن! (با نیم ساعت تاخیر)

[ ۱۳٩۳/۱٢/٦ ] [ ٧:٤٤ ‎ق.ظ ]

یک پست برای تست کامنت!

+ اضافه شد: دوستان گرامی! بابا این پست برا تست ارسال کامنت برا شما نیست که ننه! من میدونم شماها مشکلی برا ارسال کامنت ندارید. همونطور که گفتم، سروری که من ازش نت دارم مشکل داره. این پست برا تست رفع مشکل برای خوده شرکت گذاشته شده. چون خودشون یوزر پرشین بلاگ نبودن و به هر حال نیاز داشتن وضعیت ارسال کامنتا رو بعد از انجام هر تغییراتشون چک کنن، از وبلاگ خودم استفاده شده. همین!

[ ۱۳٩۳/۱٢/٤ ] [ ٥:٥٤ ‎ق.ظ ]

دیشب زنگ زدم شرکتی که ازش اشتراک نت دارن مامان اینا، میگم من نمیتونم توی بلاگای پرشین بلاگ کامنت بذارم، میگه صبح زنگ بزن! صبحی زنگ زدم، میگه عصر زنگ بزن، ولی فکر نمیکنم مشکل از ما باشه! میگم بابا من اگه با نت گوشی برم یا با فیلترشکن، میتونم کامنت بذارم خب! میگه: به هر حال فکر نمیکنم مشکل از ما باشه!!! .... عجبببب! مشکل از شما نیست، مشکل از کیه اون وقت؟! بازم به پشتیبان دیشبی که حدس زد دی.ان.اس اشون بسته باشه! این یکی که خیلی حق به جانب هم بود!!

یعنی ایران که میای باید منتظر باشی برا هر مورد منطقی و غیرمنطقی، طرف اصلاً گوش نکنه به توجیهاتت و حرف خودش رو بزنه ها! شرووووع شد دوباره...آخ

+ داره برف میاد. برففففففففففف! بعد از چن ساله دارم بارش برف میبینم؟! ... بذا حساب کنم... آره آخرین بار سال 86 برف دیده بودم من!! یوهووو.... (ولی خداییش این قد از سرما ترسیدم فعلاً، مثل موش چسبیدم ته خونه و تکون نمیخورم! امشب هم خونه برادرشوهر کوچیکه دعوتیم، خونه اونا هم یه جای سردسیر شیراز، همش میترسم اگه اینطور ادامه پیدا کنه برف، اونجا که بریم برفگیر شیم و نتونیم برگردیم خونه. زنگول کردم به مادرشوهر که ببینم کنسل نشده باشه برنامه احیانا، ولی گفت چون عموبزرگه اینا هم هستن، کنسل نیست...


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۳/۱٢/۳ ] [ ۸:۱٥ ‎ب.ظ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

شیرازی ام و 29 سالمه! 9ساله متاهلم و حدود 7 ساله که با همسرم برای ادامه تحصیل فعلا در مالزی هستیم. تیرماه 93 هم خدا یه فرشتهء کوچولو بهمون هدیه داده... از مهر 82 وبلاگ نویس بودم و خیلی ها مدت های طولانی با من همراه بودن و میشناسن من رو، ولی فعلا همهء نوشته های قبلی رو آرشیو کردم و قابل دسترس نیست... راستی من زیاد وبلاگخون نیستم. ببخشید اگه میاید و نمیام. اینجا صرفاً لحظه هام رو ثبت میکنم.
آرشيو مطالب
RSS Feed