مالــزی نشـین!
 

از صبح که از ورزش برگشتم تا الان همینطور نیت داشتم بنویسم و البته هی نوشتم ولی هی مجبور شدم پاشم برم!! الانم یواش یواش 3 ظهر هست که هنوز خبری از تموم شدن این پست نیست!! (الان البته یه ساعت بعد از این نوشته هست و شده 4! و پرشین الان مُرده! دیگه تقصیر من نیس!)

صبح اول رفتیم پیاده روی با فسقل خانوم (دو هفته ای هست میریم پیاده روی صبحا). وقتی اومدیم خب مسلماً فسقل نمیذاشت از کنارش تکون بخورم! دیگه نشستم نزدیکش و همزمان که اون تلویزیون نیگا میکرد من شروع کردم نوشتن که خوابش برد! وسط نوشتن تصمیم گرفتم برم حموم که اگه بیدار شه خانوم خانوما دیگه نمیذاره برم! خلاصه حموم رو رفتم و بعد لباسای شسته شدهء لباسشویی رو پهن کردم و بعدش رفتم توی آشپزخونه شیشه های فسقل رو بشورم و غذاش رو گرم کنم، واسادم همهء ظرفای دیشب رو هم شستم که ... بعله! بیرون اومدن همان و مواجه شدن با فسقل خانوم بیدار همان!!!

دیگه بعدش حریره بهش دادم و بعدش بازی و بعدش شیر و بعدش باز بازی تا این که دوباره گیج خواب شد و خوابید! و بعد از اون کِی هست؟ بعله الان!

الانم که دارم دوباره نیت نوشتن میکنم، داره غلت میزنه! امیدوارم بیدار نشه وگرنه اگه بیدار شه باید پاشم برم باز!زبان

خب میخواستم در مورد شب یلدا بنویسم! البته من فک کنم بهتره تاپیک رو عوض کنم و بگم: یلدا شما رو چگونه گذراند!؟خنده


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۳/۱٠/۱ ] [ ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ ] [ ]

من عموماً چون زیاد از سیم کارتم استفاده نمیکنم، برا این که نسوزه مثل قبلی (هی وایِ من! باز گفتم قبلی! یادم به شماره قشنگم افتاد!! هـــعی! یادش بخیر: بعد از پیش شمارهء موبایلم عدد بیست پنجاه سی بود! خیلی روند بود! خاک توو سرشون که سوزوندنش و بعد فروختنش به یکی دیگه!ناراحت). داشتم میگفتم: برا این که این یکی هم همون بلا سرش نیاد، شارژ میکنم بعد شارژش رو انتقال میدم به گوشی مسترنیک که اعتباره هم خب حیف نشه بدبخ! بعد همین انتقال شارژ هم اینجا جزء گزینه هایی هست که پوینت داره و به یه حد خاص در ماه که برسه قرعه کشی میشه... حالا اینش رو کاری ندارم، چون من این قدرا که اعتبار انتقال نمیدم که!

اینو میخواستم بگم که امروز مابین مسیج هایی که در مدح و تقدیر و تشکر از بنده فرستاده بود اپراتور سیم کارتم که انتقال کِردیت داشتم، یه دونه هم تبلیغ کرده بود که اگه میخوای فلان برناممون رو نصب کن که 5رینگیت شارژ رایگان میدیم الان! (البته مالایی نوشته بود خاک بر سر! من فقط 5 رینگیتش رو دیدم، دیگه جوگیر شدم رفتم ببینم برنامهه چیهنیشخند) خلاصه که رفتیم دانلود فرمودیم دیدیم چه باحال! دیگه به جای این که ستاره صد مربع و اینا بگیریم که بفهمیم چقد شارژ داریم یا منوهای سیم کارت رو کلاً چک کنیم، این دیگه زحمت کشیده همه رو آورده توی اپلیکیشن دیگه! قشنگ برا خودت گردش علمی میکنی به همه چی هم دسترسی داری دیگه!... و جااااااااالب تر از همه اینا این بود که هیستوری مکالماتت (در چه تاریخی و با چه شماره ای بوده، چقد طول کشیده و چقد کردیت هزینه شده) رو هم میشد ازش دانلود کرد!

خلاصه که جالبناک بود! گفتم با شما هم شِر کنم...چشمک

+ اصلاً یادم رفت میخواستم چی بگم!خنده این همه نوشتم که بگم حالا من اینو فهمیدم، بعد اومدم برا مسترنیک و یکی از دوستامون هم توی وایبر نوشتمش. بعد یهو دیدم مسترنیک زنگول کرده که: میگما! تو الان برا فلانی چیزی زدی؟ (با یه حالت تعجب و وحشت و این مدلی که مثلاً میخوایم دزد بگیریم!!هیپنوتیزم) من: آره خب مگه چطور؟ اون: ما فکر کردیم اِسپم هس! خیلی غیرعادی بود آخه!خنده من: یعنی وایبرم رو کسی هک کنه اسپم بفرسته؟ بی خی بابا! برا هر دوتاتون فرستادم که! اون: خب من وای.فای گوشیم قطع بود! حالا واقعاً کار میکنه؟ شاید اسپم هستا! من: نه بابا! من الان خودم نصب کردم و هیستوری یه ماه گذشتم رو هم گرفتم. تازه 5 رینگیت هم شارژم کردنیشخند

[ ۱۳٩۳/٩/٢٩ ] [ ۸:٢٥ ‎ق.ظ ] [ ]

یک سال و نیمی میشه که دیگه اساساً اینجا ننوشتم. خیلی دلم برا اینجا تنگ شده. برای من مفهوم اصلی وبلاگ همیشه همین mn64 خودم بوده! یه حس آشنایی عجیب دارم بهش...

توی این مدت خیلی چیزا عوض شده! خیلی شرایطا! من... ما... زندگی!

دیگه ما دوتا نیستیم! من و مسترنیک حالا یه فسقل ریزه هم داریم! یه دخترک فسقلی پنج و نیم ماهه!

توی این مدت درس مسترنیک هم تموم شد تقریباً و دیگه منتظریم تا زمان دفاع رو بهش اعلام کنن همین روزا (دوتا اِگزمینرش جواب دادن، یکی دیگش مونده فقط) ... بعدشم خدا کریمه!

شماها چه میکنید؟ خوش میگذره؟ اصلاً کسی دیگه این طرفا هست؟ نیگای دور و بر که میکنم، اکثر بلاگ نویسا دیگه نیستن!! حال و هوا از دنیای بلاگستان رفته یه طورایی! ولی برا من همیشه وبلاگ حس خودش رو داشته! و هستم همیشه! حالا نه اینجا، ولی کلاً توی دنیای اینترنت زندم! گاهاً پراکنده مینویسم، ولی دلم همیشه اینجاست... شاید دوباره متمرکز بشم به صرفاً همینجالبخند

[ ۱۳٩۳/٩/٢۸ ] [ ۸:٢٤ ‎ق.ظ ] [ ]
........

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

شیرازی ام و 29 سالمه! 9ساله متاهلم و حدود 7 ساله که با همسرم برای ادامه تحصیل فعلا در مالزی هستیم. تیرماه 93 هم خدا یه فرشتهء کوچولو بهمون هدیه داده... از مهر 82 وبلاگ نویس بودم و خیلی ها مدت های طولانی با من همراه بودن و میشناسن من رو، ولی فعلا همهء نوشته های قبلی رو آرشیو کردم و قابل دسترس نیست... راستی من زیاد وبلاگخون نیستم. ببخشید اگه میاید و نمیام. اینجا صرفاً لحظه هام رو ثبت میکنم.
آرشيو مطالب
RSS Feed