ماجرای یک زندگی/1
ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

این چند روز همش ذهنم درگیر این بود که کلمات من در آوردی فسقل رو به یاد بیارم و بیام بنویسم... برا خودم هم جالب بود که این همهههه کلمه هست که یه طور دیگه تلفظ میکنه، یا ناقص تلفظ میکنه و من همیشه فکر میکردم محدود هست... 

کلاً همونطور که آخر پست قبل هم اضافه کردم، دنیای هر سنِ بچه ها، دنیای خیلی شیرینیه... فقط اگه اعصابت رو قوی کنی که وقتی به سن شیطنت یا لجبازی میرسن، اون رو هم در کنارش تحمل و هندل کنی.

بگذریم. مدتی بود شدیداً قصد داشتم ماجرای واقعیِ یه زندگی رو بنویسم. زندگی یکی از آشناهام رو. اول خواستم خصوصی بنویسمش، ولی ترجیح میدم عمومی بنویسم شاید به درد خورد...


 
آستین! + ++
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

فسقل علاقهء شدیدی به این جنسای نرم نخی/پنبه ای داره (اسم دقیق جنسش رو بلد نیستم! جنسی مثل بلوزای زیرسارافونی و اینا)... بعد هر وقت من از این جنسا باشه لباسم، هی میاد آستین من رو میگیره و یه طوری انگار میخواد جنس رو درک کنه، آستینه رو ول نمیکنه دیگه و گاهاً حتی با گرفتنش خوابش می بره (البته الان چند ماهه تقریباً ترک کرده. تا چند ماه پیش، کلاً آستین به دست میخوابیدخنده!)

خلاصه که خودش هم چند تا بلوز از اون جنسا داشت، تا میپوشید میگفت: آستین (آستین هم که نمیگه، میگه آسین!زبان)... خلاصه که توی خونهء ما دیگه مد شده به این جنسه میگیم جنس آسین!خنده حتی اگه شلوار هم باشه: اون شلواره که جنس آسین هست!خندهخنده


 
سکته و موی سپید!
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ خرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

آقا ما اومدیم نوشتیم جشن خوب بوده، بعد مث که به ما نیومده بود! فردا صبحش بود نشسته بودیم، البته نشسته که چه عرض کنم، من روی تخت دراز کشیده بودم، مسترنیک هم پشت کامپیوتر بود، مامان اینا هم توی هال بودن که یهو دیدیم یه صدایی مثل ترقه و فشفشه شروع شد. مسترنیک مثل فشنگ پرید پشت پنجرهء بالکن (بالکن از اتاق که با پنجرهء شیشه ای جدا میشه، ولی دور خودش هم کاملاً شیشه هست و سرپوشیده هست). که صدا همچنان زیاد شد، زیاااد شد، زیاااااااد شد... طوری که من یهو گفتم نکنه تیراندازیه که این قد داره وحشتناک میشه؟ طوری بود که دیگه صدا به صدا نمیرسید! از تخت پریدم پایین که برم فسقل رو بغل کنم، چون میدونستم میترسه، که همزمان هم خواهره فسقل بغل اومد توی اتاق و هی داد میزد که به مسترنیک بگو از کنار شیشه بیاد این ور، بگو بیاد این ور (با صدای جیغی بخونید!). حالا من خودمم این قدرا نترسیده بودم، ولی دیگه با دیدن شدت ترس اون، بیشتر ترسیدم. گفتم لابد یه خبری هست که من نمیدونم! هر چی هم حالا صدای مسترنیک میزدم نمیشنید که!! خودمم میترسیدم برم اونجا یهو شیشه ها بریزه پایین و بمیرم! (واقعاً همهء خونه داشت شدیداً میلرزید. دیگه شیشه که جای خود دارد!). بال بال میزدم و جیغ میزدمااا، ولی اون انگار نه انگار! تازه ما رو هم دعوت میکرد که بیاید نیگا کنید!!... خلاصه نزدیک دو سه دقیقه این روال ادامه داشت و از فرود به اوج رسید و دوباره افت کرد و مسترنیک صدای ما رو شنید و اومده میگه: چیه؟ چی میگین شما؟!... بیاید اینجا عروسیه!!!هیپنوتیزم

مامانم هم حالا سکتهههه... یهو گفت: بمیرن با این عروسیشون! من فکر کردم تیراندازی و بمب اندازی شده!!! خواهره: من فکر کردم یه ساختمون داره میریزه کامل! (واقعاً صدا در همین ابعاد بود). فسقل یعنی زرد شده بوداااا، زررررد... به زور خودشو از خواهره جدا کرد و اومد چسبید به من و با ترس فقط تکرار میکرد: ترسید! ترسید...

این قد شدت ترقه و فشفشه ها زیاد بود که خونهء ما که تازه طبقه 4 هم هست، کاااااامل دود گرفته بود و به سختی همدیگه رو میدیدیم!!! دیگه حساب کنید ابعاد ماجرا رو!

دیگه مامان سریع یه آب قند و این چیزا درست کرد اومد داد به هممون... دوباره صداها خفیفاً شروع شد و اینا یه نیگا کردن. ظاهراً ماشین عروس اومده بوده توی محوطه و داشتن فیلم برداری میکردن (فضای سبز مجتمعمون خیلی خوشکله. مثل باغ می مونه)...

خلاصه که ننه، سرتون رو درد نیارم، اونا عروسی گرفتن و ما سکته کردیم!! عصرش که رفتیم بیرون دیدم اون قسمته که اینا واساده بودن، تمام آسفالتا و کف پوش های حیاط سوخته!!!

حالا مامان هم گیر داده که: بریم ازشون بپرسیم این چه کاری بود کردین؟ هر چی بگو: این فرهنگشونه! اینا شب عیدشون هم شهر رو منفجر میکنن از شدت این ترقه بازیا! (ما شانس آوردیم شب عیدشون توی خونه قبلیه بودیم، اونجا بس که داغون بود توی محیط کسی جشن نمیگرفت! در نتیجه زیاد سر و صدای ترقه و فشفشه اذیتمون نکرد اون موقع. ولی توی مالزی تا دلتون بخواد از دست اینا کشیدیم! مخصوصاً که عربا هم یهو از خوده اینا جوگیرتر میشدن و دیگه کلاً تا چند روز اوضاع میساختن برامون!!)

حالا هر چی بگو: خب مادره من! لابد فرهنگشونه، به ما چه! میگه: این چه فرهنگ مسخره ای هست؟ خب قبلش یه خبری میدادن حداقل! میگم: مثل ما که بعد از عروسیا، صد تا ماشین راه میفتیم توی خیابون و شب و نصفه شب هی بووووق بوووق بووق! خب اینم مثل همون! همه جا فرهنگ مسخره و ازاردهنده داره! ما هم قبلش میریم به همهء ملتی که توی اون خیابونا هست خونشون مگه اطلاع میدیم؟؟... 

خلاصه که سرتون رو درد نیارم، تا فرداش ما همینطوری زرد و سفید بود رنگمون تا بالاخره ترسه آسه آسه از بدنمون رفت بیرون...


 
جشن میلاد...
ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ خرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

دیشب ایرانیای اینجا جشن میلاد امام زمان رو داشتن. هیأت برگزاری اصطلاحاً یه گروه مذهبی معرفی شد، ولی بعد که ملت داشتن از برگزارکننده ها تشکر میکرد و اسم میاوردن توی گروه، دیدم عملاً سرمایه دارها دست اندرکار بودن. سرمایه دارهایی که عملاً آنچنان هم تِم مذهبی ندارن اکثرشون. ولی خب همیشه بانی کارای خیر هستن...

خیلی از بچه ها با توجه به تجربه ای که از چند تا جشن قبلی داشتن (البته برگزار کننده اونا سفارت یا کنسولگری بود)، تصمیم گرفتن نیان. یه برنامه مثل نوروز که خیلی بی هماهنگی شد و غذا بجز که کم کیفیت بود، کم هم اومدم. یا برنامه میلاد حضرت علی که ظاهراً ساندویچ داده بودن برا شام... ولی دیروز برنامه واقعاً زمین تا آسمون با برنامه های قبلی متفاوت بود. توی یه سالن خیلی شیک، با سرویس دهی و پذیرایی و برنامه ریزیِ واقعاً عالی...

یکی از مجریاشون هم، همون آرش اِ.س.ت.ی.ل.ا.ف بود (همون مجری طنز ایرانی که چ.ی.ن.ی هم بلد هست و کلیپ های طنزش توی نت پخش شده. کلیپ هایی مثل اون که به چ.ی.ن.ی ها یاد داده فارسی حرف بزنن و اون عبارت "کریم تو مسلمون نیستی" رو تکرار میکنن. یا اون جشن فارغ التحصیلی... و امثالهم...)

یه طورایی انگار روحم یه چیزی کم داشت که دیشب حس خوبی بهش القا شد و کمبودش درست شد. مدت ها بود بس که مراسم های مذهبی، چه جشنش و چه عزاش همش زیاده روی و تندروی و ظاهرسازی های افراطی بود، دیگه اصلاً حس خوبی بهشون نداشتم و اساساً بی خیالشون شده بودم. ولی برنامه دیشب خیلی خوب بود. چه دعای افتتاحیشون برا شروع جشن. چه مولودیه خوانی که داشتن... همش هم مقدارش مناسب بود که آدم خسته نشه، هم با صداها و تصاویر و نورپردازی های قشنگ بود که دل من رو متحول کرد و حس آرامش عجیبی بهم داد...

عکس پانورامای سالن:

محیط جشن از نمای بالا: 

و اینم سِن و اینا...:


 
حملهء اتفاقات!
ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

اون روز گفتیم بریم یه چرخی دور و بر بزنیم. فسقل خیلی داشت بهونه میگرفت، خواهره زودتر بردش پایین. من و مامان که رسیدیم، خواهره اومد سمتمون و داشت میگفت که: یه سگ اینجاها داره وحشتناک میدوه و از دست صاحبش فرار میکنه، اگه میدونید تا بریم بالا. که یهو... چشمتون روز بد نبینه! سگه پرید سمت ما!! حالا منم حالت عادی زیاد از سگ نمیترسم. یعنی سعی میکنم خونسردیم رو حفظ کنم و رد شم فقط. ولی این دیگه انگاری رَم کرده بود، میپرید این ور اون ور! حالا صاحب خرش هم میدید ما ترسیدیما! رفته بود واساده بود کنار درب بلوک که به سگه بگه بیا بریم خونه، و اصلاً عین خیالشم نبود!!! سگه هم نمیخواست بره پیش اون! خلاصه که ترسی فرمودیم اون سرش ناپیدا!!... فسقل هم که کلاً مثل چسب چسبیده بود به خواهره و یه ریز میگفت ترسید ترسید!

دیگه بدو بدو از مجتمع زدیم بیرون و رفتیم سر چار راه، ملت هم داشتن ورزش میکردن (اینجا یه نرمش های سنتی دارن، چیزی شبیه ایروبیک و این چیزای خودمونه. نزدیکای غروب که میشه، یه ضبطی میذارن یه جا و ملت هر کی رد میشه وامیسه به ورزش کردن ملایم. مث که جزء قوانینشون هم بوده از قدیم... گاهی حتی می بینی دو طرف چار راه دو تا گروه واسادن. جالبه... فسقل هم گاهی میره قاطیشون وامیسه میرقصه!خنده). دیگه فسقل و خواهره واسادن پیش اونا و من و مامان رفتیم کنار جدولای پیاده رو نشستیم یه دقه که ضربان قلبمون آروم بشه از هول قبلی، که یهو خواهره اومد گفت: میگما! اگه از هزارپا نمیترسی(!)، پاشو بریم! و اشاره کرد روی زمین که یه هزارپای تقریباً 20 سانتی داشت میومداسترس

خب تا اینجا گذشت و زنده در رفتیم و اومدیم خونه... شام هم که نتونستم بخورم مث آدم! یه کم بازی بازی کردم با غذا و بعدش خوابیدم. ساعت یک اینا بود بیدار شدم برم یه سر احوال سرویس بهداشتی رو بپرسم که... بعله!! تیر سوم هم زده شد: اومدم ظرف آب رو بردارم، یهو دستش در رفت، شَپَلَق افتاد زمین و همه یه صدای مهیبی داد و همه بیدار شدن، هم که همهء هیکل من و دستشویی خیسِ آب شد!خنده

خلاصه باز اومدیم خوابیدیم، 3-4 اینا بود دیدم دستام داره میسوزه! بعله: یه دانه پشه احمق حمله کرده بود! از این پا درازها هستا!! هیج جایی هم بهتر از انگشت کوچیک دستم و کف پام پیدا نکرده بود!!...

خلاصه بازم گذشت و شد صبح! طبق معمول فسقل بهونهء پارک رفتن گرفت. خواهره بُردش توی حیاط مجتمع که اسباب بازی هست، یه ربع نشده برگشت و دیدم ابروی فسقل همچین بااااد کرده که نگو!! بعله: خانوم ریزه اومده بوده برعکس از سرسره بره بالا، یه بچهء دیگه هم داشته میومده پایین، اینم هول میشه، با صورت میره توی سرسره... حالا نمیذاشت هم یخی چیزی بذاریم رووش که... نهایتاً باد کرد و یکی دو روزی چشمش درست باز نمیشد!

+ همین الان هم که داشتم اینا رو مینوشتم، فسقل داشت بستنی قیفی میخورد، نون تهش رو یهو چپوند توی دهنش، اولش هم عادی بود داشت میجویدش، بعد یهو توی گلوش گیر کرد و هممون سکته کردیم تا درومد!!

هـــعی!...

++ یه چیز دیگه هم میخواستم بگما! یادم رفت چی بود! فقط یادمه با خودم در کلنجار بودم که یه پست جدا بنویسمش یا نه، که کلاً یادم رفت! خسته نباشم!خنده


 
شرح و در حاشیهء مراسم... +
ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:
 
غرفه ایرانی...
ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

فک کن! صبح ساعت 5:30 بیدار شی، (تا اینجا البته خب خیلی تصورش مهم نیس) بعدش مهمه! بعدش چیکار کنی؟؟؟ بعله! هنوز خواب و بیدار وایسی ماست درست کنی!خنده یعنی خودمم از خودم خندم گرفته بودا! منی که هر روز دیگه خیلی هنر کنم هفت و نیم پامیشم (عموماً هشت و نیم - نُه البته)، دیشب هم تازه یک و اندی خوابیدم و خب توقعی از خودم ندارم! بعد یهو صبح مث این برق گرفته ها، پاشدم واسادم به ماست درست کردن!خنده

حالا چرا؟... بعله! چون مرض دارم و خودمو انداختم توی هچل!


 
جنگ آخر به از صلح اول!
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

بعد از چند بار اشتباهی که توی سفارشات پستیم اتفاق افتاد، برام شد تجربه و هر چی سفارش میدادم، بجز که خب رنگ و سایز و مدل رو از توی منو انتخاب میکردم، توی توضیحات اضافه که جا داشت هم برا فروشنده ذکر میکردم که مثلاً سایز فلان، رنگ فلان! و دیگه خب هیچ وقت به مشکل برنخوردم خدا رو شکر. تااااا دیروز که یه لباس بچه که سفارش داده بودم رسید... نـــــــــــــه...

تا قبلش اول یه کم توضیح بدم: اینا برا بچه های کوچیک مخصوصا، خیلی عادت دارن شلوارایی میکنن پاشون که قسمت خشتکش باز هست! بعد جالبه که خیلی وقتا بچه رو هم پوشک نمیکنن، هر جایی و نا به جایی(!) هم بچهه کارش رو میکنه!! اخ اخ اخ اخ... 

حالا این هنوز هیچی، اینو بگو که من موندم خب این بچهه زمستون یخ نمیزنه؟ 

خلاصه که من از اونجایی که این رو میدونستم و البته توی سایتا هم میدیدم عکسای این مدلی رو هم گذاشتن، کلی گشتم تا یه لباس نرمال پیدا کنم. توی توضیحات دیگه چیزی در مورد مدلش ننوشتم، چون دیدم فروشنده هر عکسی گذاشته همش شلوارا نرماله. فقط سایز رو ذکر کردم و رنگ رو.

خودمم خوشااال که حالا لباسه میرسه. تا بالاخره دیروز رسید و در کمال ناباوری دیدم که: وااااااااا! اینم همون مدلی هست که (با خشتک نامتعارف!)! مازاد بر این که دو سایز هم بزرگتر از چیزی بود که من سفارش داده بودمهیپنوتیزم. حالا کلی هم عصبانی شده بودم... دیگه سریع فرم برگشت دادن رو پر کردم و برا فروشنده هم با لحن خشانت آمیزی نوشتم که: من فلان سایز سفارش دادم، یعنی چی یه سایز دیگه فرستادی؟؟... بیشتر هم زمانی زورم گرفت که جواب نداد!! دیگه عصر رفتیم خرید و برگشتیم (اونم کلی اوضا داشت! بماند!!... کلاً من دیروز اوضاع داشتم فقط!! روزی که خوب شروع شد ولی گنددددد شد و ... آخرش دوباره یه کم نرمال تموم شد!). خلاصه که برگشتم دیدم باز جواب نداده! دوباره همونا رو با لحن خشانت بار براش کپی کردم و باز جواب نداد. دیگه بعد از شام بود، آخرای شب که جواب داد و گفت: نه این سایز درسته! اون چیزی که تو میگی به سانتیمتر هست، این سایزه میشه همون سانتیمتره!! گفتم ببین حاجی! من بار اولم نیس برا بچم لباس میخرما!! تفاوت سانتیمتر و سایز رو میفهمم!! بعدشم من خارجی هستم، این مدل شلوارا رو پای بچم نمیکنم. دیدم شما عکسایی که گذاشتی توی فروشگاه اینترنتیت، عکسای شلوار نرماله، به خاطر همین هم فروشگاه شما رو انتخاب کردم. در صورتی که الان چیزی متفاوت از عکس برا من فرستادی.

بعد دوباره نوشته که: ما اینجا توی انبار کلی جنس داریم، داریم با سود خیلی پایین هم میفروشیم. دیگه برا یه سفارش جزئی که نمیتونیم هی توی چیزا بگردیم که! فقط رنگ رو مد نظر میگیریم و یه چی رندوم میفرستیم! (وا!!! نمیتونی خب جزئی فروشی نکن! کلی بفروش!!! عجبا!)...

خلاصه که منم حالا عصباااانی... دیگه گفت اگه میخوای جنس رو برگردون. گفتم پول پستش با کیه؟ گفت خودت! چون ما جنسی رو اشتباه نفرستادیم که متقبل بشیم!! گفتم بابا! حالا حتی سایز رو هیچی، شما جنسی که فرستادی، با تصویر تبلیغت هم مغایرت داره و این خلاف اصول معاملات هست... دیگه از من اصرار و از اون انکار. هی گیر داده بود که: شما اومدی اینجا و من مثل بقیه باهات برخورد میکنم، به من چه که خارجی هستی و این مدل شلوارا رو استفاده نمیکنه بچت!!!!

ولی بنده هم همچنان کوتاه نمیومدم. تا بالاخره اونم یهو صبرش تموم شد و یهو گفت که: باشه من پول رو برمیگردونم، جنس رو هم نمیخوام، میخوای هدیه کن به کسی، میخوای هم اصلاً بندازش دور (این جملهء بنداز دور رو هم دو سه بار کپی کرد!خنده) البته لباسه کلاً زیاد قیمتی نداشت که بگم اون خیلی متضرر میشه یا من. ولی مهم این بود که فکر نکنه زرنگه!

هی هم تکرار میکرد که: میخوام فکر نکنی ما چینی ها فلان و اینا... چندین بار هم هی پرسید از کدوم کشور هستی، اصلاً جوابشو ندادمشیطان. دلیلی ندیدم گارد خاصی نسبت به ملیت خاصی بگیره... مهم این بود که کارش رو درست انجام بده فقط...

دیگه توی همین صوبتا بود که یهو پول رو برگردوند. منم همزمان داشتم براش میزدم که: من مسلماً این اولین و آخرین خریدم اینجا نیست. تا به حال هم زیاد خرید نتی داشتم و با همه مدل آدمی برخورد داشتم. امیدوارم شما هم یاد بگیری که وقتی میخوای فروشگاه اینترنتی داشته باشی، چطور به صورت واضح و روشن جنست رو تبلیغ کنی که برا کسی سوء برداشت پیش نیاد.... دیگه توی همین حین که دیدم پول رو هم برگردونده، یه تشکر هم ازش کردم ولی مث که رفته بود. 

دوباره صبح که پاشدم دیدم اومده کلی طومار برا من نوشته در توجیه ارسال اشتباهشون (چون من با این که پولم رو پس گرفتم، ولی هنوز این امکان رو داشتم که برم توی سایت علیشون شکایت کنم. مسلماً باید من رو از همه جهت راضی میکرد). دیگه بهش گفتم باشه درکت میکنم و موفق باشی و خدافظ!

و این بود جنگ آخر شبی دیشبمون که نهایتاً ختم بخیر شد!

+ این روزا دیگه عادت کردم بجز که توی توضیحات اضافیِ آخرین مرحلهء خرید هم باز ذکر میکنم که چی میخوام، با فروشنده هم مکاتبه میکنم قبلش و شیرفهمش میکنم که بابا من فلان چی رو میخوام. این کد و این رنگ و این سایز و این مدل رو داری؟ ... والا! بعد یه چی میفرستن به درد آدم نمیخوره، آدم خودش عصبانی تر میشه... (تازه کلی هم ذوق مرگ میشن وقتی می فهمن خارجی هستیم که داریم بهشون سفارش میدیم و بیشترتر هم تحویل میگیرن یا خیلیاشون با این که پست سفارشی نیستن، ولی جنسه رو با سفارشی یا سریع برام میفرستن. این روزا اکثراً جنس ها زیر سه روز به دستمون میرسهگاوچران)


 
چهارفصل! +
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

الان اینجا بد وعضیعتی شده! من لباس تابستونه می پوشم، خواهره و فسقل بهاره، مسترنیک پاییزه، مامان هم زمستونه!!خنده 

باور کن یه عکس دسته جمعی بذاریم، عمراً کسی بتونه بفهمه واقعاً هوا چطوره!خندهخنده

ولی خداییش برام خیلی جای سواله: در شرایطی که من دارم از گرما می میرم، چطوریاست که مامان این قد سردشه که حتی یه پتو هم میپیچه دور خودش؟؟ (حالا باز تفاوت لباسی من و اون بهاره پوش و پاییز پوش ها کمتره!!زبان)

+ اضافه شد نوشت: حزب من در حال برنده شدنه! امروز تا کمی بعد از غروب همه به حزب من پیوسته بودن و تابستون شده بودن و دیگه داشتیم یواش یواش کولر روشن میکردیم که یهو هوا کن فیکون شد و بهار هم نه، پاییز شد!خنده

++ بی ربط به این پست: من باز اومدم یه چی نوشتم، ترکید!!!آخ 


 
شخصی نوشت (بدون ارسال رمز)
ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:
 
← صفحه بعد