وقت نشناسان!
ساعت ٤:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ بهمن ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:
و همچنان قسم به همون نصفه شبه دیشبى! البته نه که فک کنین امشب نصفه شب نداره ها! نه خب...! امشب هم واسه خودش شبى و نصفه شبى و قسمِ واجبى داره! نشون به اون نشون که الان ساعت ٣:١١ دقیقه هست!!!
البته امشب کارى به سیاتیک بدبخ ندارم! یعنى خب اون کاریم نداره که من هم کاریش ندارم! امشب والا از دست این ندونم کاریاى آقایون بیدار شدم(!): والا امروز ما برا زنده نگه داشتن ٢٢ بهمن و اینا، رفتیم ناهارش رو زدیم توى رگ(خخخخ!)، بعدشم برا اینکه پیاده روى نداشت، خودمون رفتیم دریاچهء وسط شهر به گشتن و اینا، البته خداییش به اندازه این سى سال عمرمون که نرفته بودیم پیاده روى ٢٢م، پیاده روى کردیم براش! :)))) طورى که آخرش از سوى دوستان لقب "مادر خوش اخلاق" بهمون نسبت داده شد! (با این شرایط و بچه و نوه و این همه راه رفتن و خم به ابرو که هیچ، حتى بگو و بخند مث که خیلى برا ملت عجیب بودیم، و در مقام مقایسه مثلا با خواهر کبیرشون در شرایط مشابه، بنده جایزه شوالیه اعظم روو شاخمه!) مخصوصا که ٩٩.٩٩ درصد از این تایم رو یکى بیاد حس کنه موقعیت پیدا کرده(!)، و چنان مخ شوهرت رو به کار بگیره به عنوان استاد مشاور سادهء وقتِ نشناسِ خانواده فراموش کن(!) که تو مجبور باشى کاراى مردونه مث حمل کالسکه بچه در نقاط سخت رو با هزارتا شرمندگى به بقیه آقایون بگى و یه جیغ هم به گلو نیارى و هى لبخند زورکى! هى لبخند! ولى خب بقیه که خر نیسن خب ننه!
حالا این همه صغرا کبرا چیدم که چى بگم اصلا؟ (امروز اینقد از دست این دختره که اینطور وقت نشناسانه اومد گند زد توى تفریحمون و البته مسترنیک که ساده لوحانه محلش گذاشت کُفرى شدم که حافظم سوخت طفلک! جالبه که ته تهش هم معلوم شد هر چى رو اومده مشورت گرفته که چیکار کنه، قبلا خودش همین چیکار یا یه چیکار دیگه کرده!!!! حالا این همه مخ به کار گرفتن برا چى بود رو خدا داند! روانى!!) خلاصه که امروز اینقد خسته و اعصاب-کوفته(!) شدیم که شب توان سر و کله زدن با فسقل که بخواد بخوابه رو نداشتم. مخصوصا که توى راه برگشت هم تا هشت و نیم نُه شب بیهوش شد از خستگى بس که بدو بدو کرده بود، گفتم عمراً اگه شبى زود بخوابه! این بود که گذاشتیمش روى تخت بین خودمون، گفتم دیگه اینطورى نگران از تخت افتادنش نیستم حداقل اگه نخوابید... هر چند در کمال ناباورى یه ربع به یک خوابید و ما هم بیهوش شدیم، ولییییى....! بعله! سه بیدار شد و کمى نق نق! مسترنیک هم انگارى برق گرفته ها از خواب پرید و میخواست به زور اینو بخوابونه (هر چى بگو بابا تو وقتى یهو بیدار میشى و زیاد هوشیار نیستى، لطف نکن آقا! بدتر بچه رو بیدار میکنى میذارى روى دست من! والا!)، خلاصه که بچه هم از نق به جیغ رسید! و اینگونه بود که ما اساسا بیدار شدیم! (هر چند بچه رو زود خوابوندم، ولى خواب خودم پرید!)
+ و هنوز دستمان به کیبورد لپ تاپ نرسیده که قشنگگ طومارى شرح حال بدیم مخمون تخلیه شه! شما اگه دستت میرسه سلام ما رو هم بهش برسون!
++ و زمان را مثل برق و باد آفریدیم! باشد که به نصفه شب ایمان آورید (ساعت شد ۴ ! صلواتِ سریع!!)
 
خواب...
ساعت ۳:٥٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:
و اگر بى اینکه در فکر کسی باشى خوابشو دیدى، بدان و آگاه باش دلت براش تنگ شده... (= دوست قدیمى!)
هر چند اگه بدونى دلت تنگ شده هم، باز ناخودآگاه میاد به خوابت...
... هر چند اساسى نیست، ولى کمى تا قسمتى افاقه گر است این هم براى رفع دلتنگى!
+ و قسم به نصفه شب! ساعت ٣:۵٣ دقیقه!!!
++ و خاک بر سر رگ سیاتیکمان که گرفته و نمیذاره بخوابیم!
+++ و همچنان قسم به همون + ِ بالایى(!) که بنده دیگه به فلان دوستان که توى ذهنم هستن الان، پى.امى نخواهم داد و حالى نخواهم پرسید! شرحش هم به عهدهء کیبورد لپ تاپ! در توان کیبورد گوشى و شارژ ده درصدىِ باترىِ گوشى ما نیست!
 
دوباره تغییر دکور!
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

یعنی من دیشب رسماً به این نتیجه رسیدم که خدا رو شکر ما یه خونه دویس سیصد متری نداریم! والا!! وگرنه چیکار میکردیم با هی جابجا شدنمون؟ 

الان یه وجب جا داریم، دو ماه هم بیشتر نیست رسیدیم، یعنی به خدا خوب خوشالیم برا خودمون! :

دو سه روز اول رو توی اتاق کودک خوابیدیم!

بعد پاشدیم اومدیم توی اتاق خواب و فسقل روی تخت بین ما میخوابید! 

بعد من دیدم اون سمتی که من هستم سرد هست و باد نفوذی از پنجره ها من رو نشونه گرفته، جابجا شدیم من و مسترنیک!

باز دیدیم من سردمه، تخت رو چسبوندیم به دیوار!

بعد دیدیم ایطوری سخته، برا فسقل تخت خریدیم و گذاشتیم کنار خودمون!

بعد هوا سردتر شد و دیدیم اتاق بزرگه، پاشدیم کول کردیم رفتیم توی هال، و تخت فسقل رو هم بُردیم، خودمونم کاناپه که تخت شو بود رو کردیم تخت خودمون و هر شب تختش کردیم و صبح مثل این بیکارا هی کاناپه و بکش و بذار سر جاش و اینا! از اونجایی که زیرش هم فرش پهن هست، جابجا کردنش خب سخت بود. ولی خب ده دوز-دو هفته ای خودمون رو اینطوری زجر دادیم که حس آرامش خواب شبه بپره!

بعد دیشب دیگه نخودچی من تموم شد، از طرفی هم دیدم هوا یه کم بهتر شده و ممکنه اتاق جواب بده دوباره، باز کول کردیم اومدیم توی اتاق! ولی اینبار تخت فسقل رو گذاشتیم این ور ِ تختمون!

یعنی خدا صبرمون بده با این بکِش بکِش ها!! فک کنم فقط مونده آشپزخونه رو برا خوابیدن تست کنیم! اونم خب هشتاد سانت بیشتر نیس، فوقش فقط فسقل جاش میشه و از دایره انتخابا خارجه!! که البته بازم جای شکرش باقیه! وگرنه از ما بعید نبود یه بار هم اونجا رو تست کنیم!خنده

+ اینبار که اسباب کشی کردیم دوباره به اتاق خواب، تخت فسقل رو سمت چپ من گذاشتیم، بعد یه طرفش به دیوار نمی چسبه، تختش هم گارد داره ها، ولی گاردهاش کوتاهه. قبلاً سمت راستم بود، عادت داشت نصفه شب نیم-خیز میشد میومد سرش رو میذاشت روی بالش من. حالا دیشب هم به عادت همیشگیش، بلند میشد از اون سمت سرش رو بذاره، خب هیچی نبود نزدیک بود بیفته! شانس آوردم بار اول که اینطوری کرد بیدار بودم. ولی دیگه مگه منه بدبخ تا خوده صبح خوابم بُرد؟ از خوده 2 که بار اول اینطور شد تا شش که رسماً بیدار بودم. شش تا هفت خوابم برد، دوباره هفت تا هشت بیدار! ... اصلاً وعضی داشتما!! نمیدونم حالا صبر کنم عادت کنه یا کلاً تغییر دکور بدیم باز!؟زبانخنده 

++ اینجا هم مث ایرانه! دیدی یهو عید که میشه، تا دو روز قبلش سرد هم باشه یهو اون روزه گرم میشه؟ (حداقل شیراز ما ایطوری بود!). اینجا هم همینطور بود! قشنگ تا قبل از عیدشون، هوا منفی و صفر و فوقش توی طول روز تا 4-5 درجه بشه، بعد یهویی دقیقاً روز عیدشون هوا شد 15-16 درجه و ...! جالبه که حالا دوباره هفتهء دیگه بر طبق گفته های هواشناسی، قراره هوا منفی بشه دوباره!

+++ چقد این روزا زیاد زیاد مینویسم! تجربه نشون داده البته که من در دو حال خیلی مینویسم! یا حالم خیلی خوب باشه، یا خیلی بد!! حالا خوبم یا بد رو والا خودمم دقیق نمیدونم!! شایدم تنهایی خیلی بهم فشار آورده!...زبان

++++ چن روز پیشا میخواستم برا صبونه فسقل املت درست کنم، تخم مرغ رو که شکستم توی ماهیتابه، دوزرده بود! نمیدونم چرا اینقد حس خوبی بهم دست داد! انگار مثلاً مرغش مال خودم بوده، حالا هم تخم دو زردهء طلا کرده برام!! 

جالبه که کلاً هم هیچی نسبت به تخم دو زرده نشنیده بودما، ولی ناخودآگاه یه حسی درونم القا شد که مثلاً انگار اگه کسی تخم مرغ دو زرده گیرش بیاد خوش شانسی میاره!! (حالا اگه هم چنین خرافاتی در این زمینه وجود نداره، خودم تولیدش میکنم!نیشخندزبان)


 
تاریخ های قاطی شده! + بچه داری!
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

یه مدته شدیداً منتظر تموم شدن بهمن ماه هستم! ولی نمیدونم چیطو شده بود تاریخه نمیگذشت! اول بهمن زود اومدا! ولی بعد نمیدونم چرا گیر کرده بود!؟، تا اینکه دیشب یهو کشف کردم: بابا من ماه رو دارم بهمن در نظر میگیرم، روزش رو دارم از روزای میلادی چک میکنم!! خب معلومه ده روز عقبم!! بعد یهو خیلی کیف داشت که یهو شد بیستم! (جالبه که توی همین گیجی ها هم، به ملت ایراد هم میگرفتم که: برا چی تاریخ سمنوپزون رو این قد زودتر از وقتش توی گروه فامیل زدن؟ حالا کوووو تا بیس و دوم سوم بهمن؟؟؟؟ بعد یهو دیشب دیدم: خب بابا همین دو سه روز دیگه اس خب!!خنده)

+ کمی از بچه داری: یکی از کابینتای بالای آشپزخونه رو گذاشتم برا چیزای خوراکی مثل کاکائو و بیسکوت و اینا، از اوناس که درب ندارن و شیشه ای هستن (البته شیشه هم نداره شانس ما!زبان)، بعد این فسقل یاد گرفته که از اون بالا خوراکی گیرش میاد. بعد هر وقت حوصلش سر میره، میره پایینش وامیسه هی میگه: تاتا (به کاکائو میگه تاتا! عشقش هم کاکائو هست. البته شیرکاکائو یا کیک با روکشن شکلاتی رو به کاکائوی عادی ترجیح میده و روزی در حد نصف قوطی شیرکاکائو با کیک شکلاتی ای به اندازه تقریبا نصف کیک فنجونی میخوره اگه روز شکلاتش باشه)...

بعد این قد حال میکنم که میره هی وامیسه اونجا میگه: تاتا! منظورم اینه که خیلی باحاله که درک میکنه چی میخواد. جالبه که مثلاً اگه ماست بخواد میره جلوی یخچال وامیسه هی میگه ماس! یا اگه غذا بخواد میاد سمت گاز و میگه: هَم-هَم! ... اونایی که مادر هستن یا کل روند رشد یه بچه رو کنارش بودن عموماً بهتر درک میکنن من رو که برا هر پیشرفت کوچیک بچم ذوق دارم. خیلی حس قشنگیه این درک و تفکیک های بچه... این که در کمتر از دو سال، این قدرررر یهو تغییرات میبینی توی یه موجود زنده ای که اولش حتی بلد نبود درست دست و پاش رو تکون بده... 

اینکه میاد مثلاً پوست شکلات و لواشک و اینا رو برمیداره و توشون تفکیک میکنه که: حالی (=خالی) یا "داره"! و از اون بسته که داره، توقع داره بهش بدی!!... خیلی قشنگه...

از همه چی باحالتر هم اینه که بچم مثل این محلی ها و روستاییا، تا یکی حتی توی خونه میره توی یه اتاقی و برمیگرده سریع بهش سلام میکنه! سلام هم که نمیگه که! میگه لَلام!خنده همچین کِشدار هم میگه انگاری حالا صدساله طرف رو ندیده! حتی من مثلاً!خنده البته نسبت به روشن شدن چراغ هم همین ری.اکشن رو داره! تا چراغ روشن میشه، حتی توی روز که خونه روشنه، یهو با یه حالت کِشدار و لوس برمیگرده میگه: لَلاااام!خنده

این که اسم کارتونی که میخواد رو هم تشخیص میده البته خیلی بانمکه! میاد وامیسه مثلاً میگه kiki! یا نی نی (منظورش مینی موس هست! به مینی میگه نی نی!)، یا مثلاً بلک شیپ! یا هَپی! (گاهی هم یه تیکه از یه شعر یا کارتون توی ذهنش هست، دیگه اون کارتون رو به اون اسم میشناسه!). "Alvin" هم آلین هستزبان! این قد باحال هم تلفظ میکنه، قشنگ شفاااف! خخخ! آدم کیف میکنه... (هنوز جمله نمیگه، کلمه میگه، ولی خیلی از کلمات رو میتونه واضح بگه یا سریع ما که بگیم کپی میکنه. مثلاً وقتی یه کارتون رو نمیخواد و دوست داره بزنیم بعدی، فقط میگه نه، من میگم: بعدی مامان؟ دیگه گیر میده همش: بعدی! بعدی!

++ توی کف پول برق ماه قبل بودیم، پول برق این ماهه بیشتر از اونم اومد! جالبه که ده روزی هست فک کنم ما دیگه ایرکان اتاق رو روشن نمیکنیم و فقط هیتر هال روشنه، اونم قدرتش نصف ایرکان هست و مسلماً مصرفش کمتر... نمیدونم شایدم پول برق این ماه کلاً گرون تره، آخه بچه های خوابگاه نشین هم میگن پول برق هاشون فضایی داره میاد این ماهه، طوری که اکثراً توی طول روز دیگه کاری هم نداشته باشن خوابگاه نمی مونن و میرن آفیس هاشون...

+++ اینجا تقریباً دو هفته برا عیدشون تعطیله! ولی مسترنیک امروز که روز دوم سال نو بود رفت سر کار!! اینم روزگار ماست ننه... میگم خب کسی که نیست کجا میری تو؟ میگه من چیکار به اونا دارم، خودم کار دارم!!!

++++ هنوز سفارشای مواد اولیه کیک رو سابمیت نکردم!... نمیدونم یهو دیشب حسش سوخت بعد از یه سری مسائل! هنوز هم سوخته...! بی خیال آیا؟! میترسم دوباره یهو فیل ام یاد هندستون کنه، بعد تا مواد اولیه به دستم برسه سال تحویل شده!

+++++ داشتم از فسقل میگفتم، یادم افتاد که: جدیداً که چن تا کلمه از زبون اینا رو هم یاد گرفته، مثلاً خب وقتی میان باهاش عکسی چیزی میگیرن (عملی که در روز حداقل شونصد بار اتفاق میفته اگه بریم بیرون!!!خنده ما باید قشنگ تایم مثلاً خرید رو دوبرابر در نظر بگیریم، چون حداقل نصف وقتمون صرف مردم میشه که هی میان نیگای فسقل میکنن! گفتم خوبه حالا زیاد هم خاص نیست این بشر. اگه بقیه بچه ایرانیای خوشکل رو میدیدن چیکار میکردن؟ والا!)... داشتم میگفتم که وقتی خب عکسی چیزی میگیرن، بعد به زبون خودشون تشکر میکنن و میگن: شِ شِ! (=تنکیو). بعد فسقل هم یاد گرفته، هر وقت چیزی میخواد، سابقا میگفت "مرسی" (نیست که مثلاً ما اگه کاری ازش میخواستیم یا چیزی میخواستیم وقتی انجام میداد میگفتیم "مرسی"، اینم فکر میکنه اگه چیزی بخواد از همون اول به جای "بده" و "میخوام" و اینا باید بگه "مرسی"!) بعد حالا گاهی میگه "شِ شِ"!خنده الان هم میخواست کارتون رو براش عوض کنم، هی گیر داده بود که: شِ شِ! شِ شِخنده 

++++++ حالا که بحث از بچه داری هست، بذا یه کم هم خودمو تحویل بگیرمنیشخند... یادتونه خصلت های پدرشوهر من که از اون قدیم ندیما؟! بعد خب منه طفلک هی بساز و بسوز و اینا، ولی خب این صبوری ها نتیجه داد و به مرور دیگه مقبول افتادیم (بفرست صلوات قشنگه رو!). خلاصه که حالا هم که بحث بچه داری شده، پدرشوهره مث که از بچه داری من خیلی خوششون اومده، هی میاد به هزار و یه بهونهء متفاوت، از بچه داری من تعریف میکنه! (نمیدونم شایدم یه دلیلش اینه که از بچه داری جاری بزرگه راضی نیست! من واقعاً نمیتونم و نمیخوام اون رو قضاوت کنم، هیچ وقت هم دقتی روی کاراش نداشتم، ولی همهء ایناها (حتی مادرشوهر یا بقیشون)، معتقدن که اون کاری به بچه ها نداره کلاً. بگذریم. اون به ما چه! ولی خب عموماً آدما در مقام مقایسه هست که یکی دیگه بیشتر یا کمتر به نظرشون میاد. داشتم میگفتم: من خب زمان هایی که ایران نیستیم، یا حتی ایرانیم ولی مثلاً یه مدت اینا فسقل رو ندیدن، فیلم و عکسای فسقل رو براشون میفرستم. بعد پدرشوهر هم خب می بینه و همیشه تلفنی نظرش و احیاناً ذوقش رو اعلام میکنه. تا وقتی ایران بودیم عموماً حس میکرد که این کارایی که فسقل میکنه، حاصل آموزش های خواهرم هست! هر چی بوگو عامو مگه خودم چُلم(=چلاقم)؟ درسته اونم خیلی وقت میذاره، ولی خودم هم که نمُردم که! تا اینکه که اینجا که اومدیم، فسقل خیلی شفاف تر خیلی چیزا رو شناخت. بعد یه جورچین هایی داشت که شکل حیوون ها یا میوه و اینا رو باید با صفحه اصلی مَچ میکرد و میذاشت جاش. خب جورچینش هنوز براش زوده، ولی شکلک ها رو تقریباً خوب میشناسه دیگه. یه روز که همین طوری نشسته بود داشت بازی میکرد و من ازش میپرسیدم که هر کدوم چیه، یهو گفتم بذا یه فیلم هم ازش بگیرم که بعده ها برامون خاطره بشه. چون بعضی چیزا رو باحال تلفظ میکنه، مثلاً به اسب میگه اشپ! یا قورباغه که قورقوری هست! یا لیموشیرین که موشیرین هست!... خلاصه بعد گفتم بذا این فیلم رو برا اینا هم بفرستم. خلاصه که فرستادن همان و دو سه روز بعدش تماس پدرشوهر (همونی که سالی به ماهی یادی از ما نمیکرد قدیما! یادتونه که!! اصلاً معجزه شده بعد از این شش هفت سال خفقانِ بنده!خنده)، خلاصه که زنگ و اینا، و داشت با مسترنیک حرف میزد، ولی یه ساااااااعت تعریف از من که: آره این دختر خیلی برا بچه وقت میذاره، قشنگه از کارای فسقل معلومه که تحت آموزش بوده. خیلی خوشم میاد این قد قشنگ با بچه کار میکنه. واقعاً کارش درسته!!... وای حالا منم میشنیدم (اون نمیدونست من میشنوم)، خندم هم گرفته بود! گفتم ببین روزگار چه چرخ ها که نمیزنه! من همونی ام که 7 سال پیش اومدن و خواستن بهم ثابت کنن که کم شعور تر و به درد نخور تر از خودم و خانوادم خودمونیم! بعد حالا ...؟ ما که همونیم ولی والا به خدا...

بعدشم که خواست با خودم حرف بزنه دوباره همونطور! چنان از من تعریف میکرد خودم فکر میکردم آپولو هوا کردیم! (جالبه که من زیاد هم وقتی برا فسقل نذاشتم خداییش. اکثر این چیزا رو توی دنیای واقعی که میدید یا توی فیلما و یا ما براش یه بار میگفتیم، توی ذهنش میرفته. بعد یهو که ازش میپرسی، حتی مثلاً اگه میوهء واقعی دیده باشه ولی میوهء نقاشی نشونش بدی، دیگه خودش میگه. کلاً بچه ها این قد ذهنشون فعال هست که اینقدرا نیازی به آموزش قوی ندارن به نظر من. خیلیییی سریع تر از بزرگترا میگیره مطلب رو. به همین خاطر هم میگن مواظب تک تک رفتارا و حرفاتون جلوی بچه ها باشین، کافیه یه بار ببینن یا بشنون فقط... کپی میکنن در حد لالیگا!)...

خلاصه که: عروسِ با شعور و بچه خوب تربیت کن هستم! ارادتمند!خنده


 
همش به خاطر یه وجب کیک!
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

عامو امروز آی گشتیما! آی گشتیمااااا! آخرشم دست از پا درازتر برگشتیم خونه!! همش هم دنبالِ چی؟ دو وجب وانیل و پودر ژلاتین و بیکینگ پودر و کاکائو تخته ای و اینا!!! همشم سر یه هوس مسخرهء چند روزه نسبت به اون کیک سه لایهء خوشمزهء قدیما... هعی... یادم بخیر! چه کارایی میکردم الکی برا خودم! جالبه که حالا فر هم ندارما! قالب مالب هم ندارما! همزن هم یه سر تک روی گوشت کوب برقیم بوده و به اون دل بستما!!! ولی خب دلم میخواد کیک بپزم بابا!! دلم میخواد خوووو... لابد یه کاریش میکنم احتمالا!زبان

ولی عامو نبودااا... یعنی واقعاً نبودا!!!... البته بعد از کلی گشت و گذار، یه چیزی پیدا کردیم نوشته بود بیکینگ سودا، که من شدیداً شک داشتم که جوش شیرین هست یا بیکینگ پودر؟، این شد که بی خیالش شدم. آخه پودر ژلاتین و وانیل و شکلات تخته ای سفید و اینا رو هم پیدا نکرده بودم... گفتم ولش کن میرم اینترنتی سفارش میدم. هر چند فعلاً به خاطر تعطیلات، پست خریدهای نتی اکثراً تاخیر دارن، خودشون اصلاً همون اولش میگن... ولی خب بهتر از نبودنش هست! باز اینطوری میدونی تا دو سه هفتهء دیگه گیرت میاد، نه که همچنان توی کف هستی!! والا...

+ خیلی کم صبر و بی حوصله ام ... و شدیداً سکوت! باز خدا خیرم بده که سکوت میکنم! وگرنه دیگه خیلی غیرقابل تحمل میشدم...! برم بخوابم شاید فردا خوش اخلاق شم!...

++ ببخشید که خیلی وقته فرصت نکردم کامنتا رو جواب بدم... سعی میکنم جواب بدم، ولی سعی با من همراهی نمیکنه!زبان


 
درددلانهء شخصی (بدون ارسال رمز)
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:
 
ادامهء زورگرفتگی + مهمونی دوم!
ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:
 
منه جدید و قدیم!، ماجرای آتش سوزی + زورگرفتگی!
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:
 
کار؟!
ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:
 
آتیش سوزى!
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:
امروز روز وحشتناکى بود، وحشتناااااک!
البته از صبحش نه! برا ناهار مهمون داشتم و شب قبل تا ٢-٢:١۵ کارای اصلیمو کردم (هرچند فسقل خانم هم تا سه نخوابید و بعدش هم خواب خودم پرید!) ولى ٩ اینا پاشدم به بقیه کارا برسم که مسترنیک صدام کرد که: بیا مث که توى کوچه یه خبریه، شلوغه (میدونه کلاً دوز فوضولى من بالاس! :دى).
خلاصه که از پنجره اتاق فسقل (=اتاق یخچالى!) نیگا کردیم دیدیم: بعله! همه اهالى جمعن و دارن نیگاى بلوک روبرویى میکنن و چن تا آتش نشان هم هى پایین میچرخن و هى میرن توى راه پله و میان بیرون. خلاصه همینطور که در حال فوضولى بودیم یهو دیدم از یه واحد طبقه سه بلوکه دود بلند شد! و بعد... آتیشششش! یعنى آتیش بودااااا، کامل شعله بود که میزد بیرون
حتى آتش نشانا هم دست و پاشون رو گم کرده بودن. فک کنم توقع نداشتن یهو اینطورى بشه. هى میپریدن توى پله ها و هى برمیگشتن! تا بالاخره ماشینشون هم رسید ولى چون ماشیناى دیگه توى کوچه پارک بود نمیتونست بیاد جلو. شلنگ عریض و طویل رو انداختن و اینا تا اومدن راش بندازن ظاهراً نمیدونم شلنگه یا انشعاب آب ترکید!!!
حالا مگه آب به طبقه سه میرسید!؟ نمیرسید خب!... اوضاعى بود. آتیش هر لحظه شعله ور تر میشد. صداى شیشه شکستن و سنگ و آجر فروریختن بود که میومد و البته گاها به بیرون هم پرتاب میشد.
من تا حالا آتیش سوزى اینطورى از نزدیک ندیده بودم. وحشتنااااک بود. حالم بد شده بود. با این که میدیدیم ظاهرا مجتمع تخلیه هست و آسیب جانى نیست، ولى تا عمق وجودم داشت با آتیشه مچاله میشد و میلرزیدم و گریه میکردم ناخوداگاه، طورى که دیگه مسترنیک نذاش من نیگا کنم گفت برو بیرون!!
همش یادم افتاده بود به اون ساختمونه چن سال پیش توى تهران که خیلیا که توى ساختمون بودن از ترس خودشونو پرت کرده بودن بیرون... وااااى خداى من...
بالاخره به هر زحمتى بود آتیشو خاموش کردن. دست یه آتش نشانش هم سوخت طفلک (آتیش پرت میشد بیرون!). اومده بود پایین بلوک ما داشت دستکش و ایناش رو در میاورد که دیدیمش... ‏
ولى... چن دقیقه بیشتر طول نکشید که آتیش دوباره شعله گرفت به قدرت قبل!! واى خداى من... اینبار با سرعت بیشترى خاموشش کردن، هرچند حجم آتیش طورى بود که خیلى طول میکشید همین زمان کمتره هم! بعدش دیگه یه آتش نشانش رفت بالا و همین حین باز آتیش شروع شد ولی با حجم کمتر! دیگه میدیدیمش که از همون داخل داشت خاموش میکرد...
حجم حادثه طورى بود که به بچه ها مسیج زدم که اینجا امن نیس و دیرتر بیاین!
دیگه توى این فاصله رفتم به بقیه کارام رسیدم و بعد که باز چک کردم دیدم خدا رو شکر مث که تموم شده. چون داشتن وسایل آتش نشانى رو جمع میکردن. دور تا دور بلوکه رو هم از این نواراى ورود ممنوع زدن... (توى همین حین پلیس هم اومد حتى) ‏
+ خیلى دوست داشتم علت آتیش سوزیه رو میفهمیدم، ولى حیف که زبون اینا رو بلد نیسم. محل ما هم اکثرا همه مسن هستن (امروز که همه بیرون بودن حتى بیشتر مشخص شد)، زیاد نمیشه توقع داشت کسى انگلیسى بلد باشه... ‏
+ چن نفر با لباس خونه اى توى کوچه بودن که گاهاً میرفتن بلوکاى بغل ولى هى میومدن سر میزدن ببینن شرایط چطوره. از آشفتگیون به نظر میرسید اینا اهالى اون خونه باشن. ‏
+ فقط توى کف این خانومه موندم که توى همون بلوک ولى دوطبقه پایین تر بود و ظاهرا واحد مجاور (دقیقاً زیر اون واحد نبود). چرا از خونه بیرون نمیومد؟ چرا واساده بود پشت پنجره ملتو نیگا میکرد؟!!! نترسید کل ساختمون بریزه روی سرش!!؟ واقعا از این حجم آتیش بعید نبود. کماکان که شیشه ها و دیوار بالکن واحد بالایىِ اون خونهء در حال سوختن هم کامل سوخت و شکست، فقط اگه ۵ دقیقه دیرتر آتیش خاموش میشد و میزد به پرده هاش، بى شک اونم مث این جزقاله میشد و اون وقت تمام اون ساختمون امکان داشت درگیر حجم حادثه عظیمى بشه... ‏
+ خیلى تلخ بود، مخصوصا که دم عیدشونه... ‏
++ سعى میکنم به زودى کامنتاى چند پست اخیر رو جواب بدم :)
 
← صفحه بعد