آی دزد! آی دزدددددددددددددد....
دیدی خونمون رو دزدیدن؟ نه! خونمون که نه! امروز صبح، همین خودِ خودِ امروز، یه جلودریِ خیلی خوشمل مثل ماشین، انداختم جلو در خونمون. بین حفاظ فلزی ها و در خونه. بعد عصری که اومدم دیدم نیستش! نه... من ماشینم رو میخوام...
ای ندید بَدید های حسود! این همه جلوی درب خونهء همه چیز میز هست، کاری ندارن، همین ماشین خوشمل من رو ورداشتن بی شرفا!
***
حالا که دارم مینالم بذا از چیزای دیگه هم بنالم! از این آدم عقده ای ها! از این بی شعورا!!! من نمیفمم اینا از کجا پیدا شدن!؟ به خدا تا قبل از که برم ایران ندیده بودم! همین من رفتم و اومدم، یهو مث علف سبز شدن!!!
رفتم توی کتابخونه، منتظر بودم کلاس زبان جاپُنیم (=ژاپنی!) شروع شه که برم، بعد یه مُشت آدم عُقده ای، هی میومدن از خودشون ادا اصول و صدا در میاوردن!!!! بعد هم دیدن مث که من خیلی مشغول درسم، رفتن بیرون نشستن هی دست تکون دادن!!!!! (چن تا از دیوارای کتابخونه شیشه ای هس) یعنی میخواستم خودم رو بزنما!!! جالبه که یه پسر احمق ایرانی هم نشسته برا اینا توضیح میده که این ایرانیه!! (من نمیدونم این فکر نمیکرد احیاناً من انگلیسی هم میفمم؟!!) و جالبتره که بهشون پیشنهاد میداد: من نمیدونم! میتونین شانستون رو امتحان کنین ببینید بهتون محل میذاره یا نه!!!! و بنده اندر دل مبارک: 
یا امروز اومدم خونه، حالا آسانسورای مجتمع ما هم اصلاً تُوربو(!!!!) یکی از این وری ها هم شانس من خراب بود (دو تا ست دو تایی داریم برا بلوک ما)، بعد من بدبخ صدساعت وایسادم تا اون تکی بیادش. بعد یه آدم اسکووووووول اومده همچین الله الله راه انداخته که اصلاً همون موقع حالم از اسم الله هم به هم خورد (شرمنده خداجون! مجبور بودی آدم اسکول بیافرینی که من ایطو بگم؟؟!). خلاصه که با اون همه خستگی که از ساعت 9 صبح تا 6 عصر سر کلاس داشتم، و حالا آسانسور هم رسیده بود طبقه 2 و دیگه فقط 3 تا داشت برسه به پارکینگ، ول کردم رفتم آسانسورهای اون وری...
هی گِلتون بگیرن آدمای احمق!!!!!!!!!!
همهء اونایی که من رو دیدن میدونن، من فوق العاااااااااااده قیافهء عادی (شاید هم از عادی یه پا زشت تر) دارم! و دوماً که من باحجابم!!! اونم بی حتی یه نخ مو اینجا! آرایش هم که به کل تعطیل! حتی همون رژی هم که از صبح داشتم، مطمئناً بعد از 9 ساعت درس و مقش و ایضاً ناهار و اینا، دیگه اثری ازش نمونده بود. بعدتر هم که همهء ملل اینجا میدونن که مخصوصـــــــــاً ایرانی جماعتی که حلقه دستشه، شوور داره! بعد حالا این الله و ماشاالله و هِلو هِلو برا کدوم خری هست رو من نمیفمم!!!!!!!!!!!! آخه احمق! میخوای هم از خودت استعداد در کنی، برو یکی رو پیدا کن که به قیف اش بخوره!! کوری مگه من چه ریختی ام؟؟؟؟
***
بگذریم! دیگه تخلیه شدم! دوزار هم بخندیم روحیمون شارژ شه(!): امروز سر یه کارگاه کامپیوتر بودیم، جزوه هاش خیلی خنگ بود، استاده هم از جزوهه خنگ تر! همیطو که همه مونده بودیم چه دستوری باید اجرا کنیم برای نجات از محیطی که توش گیر کرده بودیم(!)، یهو من کاشف شدم و به بقیه گفتم. بعد رِدا (دوست عربم) گفت: تو از کجا فهمیدی؟ من (بادی به غبغب!): آخه من پروفسورم!
بعد بقیه بچه مالایی ها هم که میخواستن صدام کنن سوال بپرسن، فک میکردن واقعاً اسممه! صدا میزدن پروفسور!!!!
آی می خندیدیم به سادگی این مالایی ها خلاصه!
***
میگن تو نیکی میکن و دی وی دی رایت کن، خداوند دی وی دی رایت شده دهدت باز! همینه!
رفتم یه لینوکس از بچا بگیرم رایت کنم، دوتای دیگه هم گفتن میخوان، برا اونا هم رایت کردم. بعد فرداش که اومدم دانشگاه، یه دختر چینیه که تازه اصلاً هم نمیشناختیم هم رو، فقط میدونست که جلسهء قبل من لینوکس نداشتم (باید تحت دی.وی.دی میومدیم بالا)، برام رایت کرده بود آورده بود! تازه یه ورژن هم بالاتر!
خلاصه که بسی فاز داد. تنکیو بُ! (به من چه خب! اسمش بُ هس! Boe!)
یه پُست افشاگری هم داشتم که بمونه برا بعد...
(هر کی به خودش شک داره زود بیاد حق سکوت بده
)