مالزی نشین...!
 
آخرين مطالب

هفت هشت پست اخیر رو چک کردم و سعی کردم کسی از ایمیل نیفته (!)‌ برا رمز دادن.

+ شیوا جان آدرس ایمیل ازت نداشتم، کامنت دونی بلاگت هم بسته بود... چه کنم؟

+ محبوبه جون، بلاگت رو که کُشته بودی ننه، آدرس ایمیل هم این مدت نذاشته بودی، یه آدرس ایمیل با اسم و فامیلت داشتم سابقا (ح.ن) به اون رمز رو فرستادم اگه درست باشه... 

+ رویا و انار و بیتا! رمز کامنت شد!

+ اگه کسی دیگه با من و بلاگم در ارتباط بوده این مدت و از قلم افتاده بفرمایید...

++ ایها الآیفون داران مددی: میگما!‌ من چرا وقتی دارم تایپ میکنم، در هشتاد درصد مواقع اگه بخوام برگردم وسط متن یه کلمه رو اصلاح کنم، دقیقاً نمیره جایی که من انگشت رنجه میفرمایم؟؟!!!... وجداناً تاچ سامسونگ چی کم از آیفون داره هی ملت تاچ آیفون آیفون میکنن؟؟! فقط همین سنسور اثر انگشت شناسیش خیلی قوی هست ولاغیر!! به جون جد سامسونگ، سامسونگ واقعاً تاچش مشکلی نداشت. مازاد بر این که قابل فلش شدن برا ساپورت کیبورد فارسی اوریجینال هم بود، بعد سوییچ کردن بین کیبورد فارسی و انگلیزی راحت بود. نه مثل این بشر که یا باید کیبورد فارسی اپلیکیشنی بریزی رووش، یا عربی استفاده کنی! در هر دو حالت هم سوییچ شدنش به راحتی آندروید نیست... (الان معلومه من با گوشیه دعوام شده؟!خنده اول فکر میکردم فقط توی تایپ فارسی خل میزنه! گفتم خب لابد چون کیبورده اپلیکیشن هست و اورجینال نیس! بعد داشتم انگلیزی هم تایپ میکردم دیدم باز همینطوره خب!! چرا نمیره جایی که میخوام خب!؟؟ دِ هَ !)

[ پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٤ ] [ ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ]
[ پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٤ ] [ ٩:٤۸ ‎ق.ظ ]

ببینم آخرش گره این پست ِ وا میشه من بیام دو کلوم بنویسم یا نه؟!خنده دو سه روزه هی من دارم میام دو خط مینویسم هی مجبور میشم برم! گاهی هم البته یه ساعت میشینم نیگای نوشته هام میکنم و قصد میکنم کلی هاش رو دیلیت کنم، بعد پیشمون میشم و به همون حالت ولش میکنم و میرم که یعنی یه موقع که حوصله دارم بیام، بعد دیگه کلاً یادم میره برگردم!زبان

+ خب به سلامتی منم بالاخره رضایت دادم برم گوشی بخرم! هر چند دوباره هم تقریباً یهویی شد! نُه شب تصمیم گرفتیم بالاخره(!)، نه و بیس دقه از خونه رفتیم بیرون، ده خرید کردیم!!!

حالا جزئیاتش که چی شد و چی نشد بماند (نوشته بودم، ولی همش حس کردم وراجی میشه، دیلیتش کردم!)، نهایتاً که همون آیفون6 گرفتم، 64گیگ... (نه دلم نمیاد دلیلت کنم نوشته هام رو! این همه زحمت تایپشو کشیدم!! میذارمشون توی ادامه مطلب که خودمم بدونم چی شده)

+ من واقعاً نمیتونم این جور آدما رو درک کنم که: ایرانی هستیم دو طرف بحث! شما فارسی بلدی منم بلدم! دارم فارسی برات مینویسم، چه اصراری داری انگلیسی جواب بدی خب؟؟؟ دوباره هم فارسی جواب میدم، دوباره باز انگلیسی ریپلای میکنه!!! که چی خب؟؟؟؟ یعنی خیلی شما انگلیزی بلدی؟ آورین!

+ آن زمان که یه آگهی فروش گوشی قبلی رو زدن، یا حتی یه سفارش کاور ضد ضربه برا گوشی جدید، بیش از نصف روز طول میکشه!! (به فرزندان خود ایمان بیاورید!! از فول تایم هم یه چی اون ور تر وقت شما رو میخوان!خندهقلب جالبه که در اینجور مواقع که مامانه کار داره هم، صــــــــــرفاً مامانه رو میخوان ها! یعنی صرفاً ها!!!)

+ هیچ وقــــــــــت فکر نمیکردم در یه لحظه بزرگترین دغدغم پستونک بچه باشه!!!خنده دو روز پیش فسقل توی فروشگاه پستونکش رو گم کرد (یعنی به این صورت که پستونک دهنش بود، یه نفر توی یه فروشگاه از ایشون خوشش اومد و یه بادکنک بهش داد. اینم اومد چوب بادکنکه رو بخوره، مسلماً پستونک رو درآورده و پرتاب کرده بود! من زمانی فهمیدم که دیدم داره چوب بادکنک میخوره! خب کشفیدم که پستونکی نیست که چوب توی دهنه خب!! دیگه مسیری که اومده بودم رو سه بار رفتم گشتم، نبود که نبود... از اونجایی که کلاً فقط موقع گیجی ِ خواب و خستگی پستونک میخواد، مسترنیک پیشنهاد داد که در شُرُف یک سالگی، بیایم ترکش بدیم! این شد که اون روز پستونک رو نخریدیم با این که توی فروشگاه ور دلمون بود! (پستونک ادونس اوِنت هست. همه جا گیر نمیاد. ارتودنسی معمولی هاش هست که این بچه نمیگیره). خلاصه که بماند من اون شب به چه مصیبتی این رو خوابوندم و هم خودم مُردم هم این بشر! فردا ظهرش هم همینطور... دیگه عصرش به مسترنیک گفتم نمیشه بابا! بخر بیار! هنوز خیلی بچه اس طفلک. نمیفهمه مفهوم این که پستونک به درد نمیخوره و الکی هست رو!! بذا یه کم بفهمه، بعد ترکش میدیم! اینم که 24 ساعته نمیخوره که! فقط موقع خوابه، ولش کنیم ریلکس باشه... و این گونه شد که من از یه زجر الهی نجات اومدم!)

+ من موندم چرا این کارتونای بچا رو طوری میسازن که ننهء بدبخ مجبور شه کنترل به دست هی سانسور کنه؟ بابا از این سن زوده خب!!چشمک: داره شعر میخونه که: جانی بابا شکر خوردی؟ بچه هم میگه نه! باباهه میگه: دروغ میگی؟ دهنتو وا کن ببینم! اونم تِر تِر میخنده و دهنش رو نشون میده که پر از شکره!!!... بابا خب یعنی چی از این سن مفهوم دروغ گویی رو برا بچه آموزش میدین؟ (شعر برا بچه شش ماه تا دوسال و البته بالاتر هستسبز!!!!). البته هنرمندیِ (!) مجموعه شعره به همینجا ختم نمیشه! یه جا دیگه هم میفرمایند که: آقای کشاورز محترم 7 تا زن داره که هر زنش هم هفت تا مثلاً کیف داره!!!!... نه وجداناً هفت تا؟؟؟؟؟ یه کم ظلم نشده در حقش؟ کم نگفته باشین یه وخ!!؟؟؟ آخه نمیگی چار روز دیگه این بچه توی ذهنش حک میشه که میتونن آدما هفت تا زن داشته باشن؟!! عجبا!! 

+ شخصی نوشت: دوز نگرانی و استرسم دیگه داره میزنه بالا! انتظار چیز مزخرفیه! هفته ها خیلی زود میگذرن ولی روزها نه!!!


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳٩٤ ] [ ٤:٢٥ ‎ب.ظ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

شیرازی ام و 30 سالمه! 9ساله متاهلم و حدود 7 ساله که با همسرم برای ادامه تحصیل فعلا در مالزی هستیم. تیرماه 93 هم خدا یه فرشتهء کوچولو بهمون هدیه داده... از مهر 82 وبلاگ نویس بودم و خیلی ها مدت های طولانی با من همراه بودن و میشناسن من رو، ولی فعلا همهء نوشته های قبلی رو آرشیو کردم و قابل دسترس نیست... راستی من زیاد وبلاگخون نیستم. ببخشید اگه میاید و نمیام. اینجا صرفاً لحظه هام رو ثبت میکنم.
آرشيو مطالب
RSS Feed