مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

خسته...
ساعت ٤:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ خرداد ۱۳٩٦  کلمات کلیدی:

خسته هستم و کم طاقت و بی تحمل!!... خستگی ای به پهنای کل خستگی های این چند سال و شاید بیشتر...

دلگیرم و متوقع مخصوصاً از خودم! ولی ساکت!

خسته ام... خسته ام... خسته...

حوصله هیچی و هیشکی رو ندارم! به یه خواب اصحاب کهفی سیصد ساله... نه، سیصد ساعته؟... نه! حتی شده سیصد دقیقه ای ولی آرام و عمیق و بی دغدغه نیاز دارم!

+ دلم برای خودم میسوزه. برا این روزهایی که معلوم نیست چه بلایی داره سرش میاد!، برای این اعصاب! برای لحظه ها! برای این تحملی که داره ته میکشه...

خسته ام... خسته...


 
ساعت به وقت قدیما!
ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٦  کلمات کلیدی:

ساعت دوازده و نیم شبه. پسرک از ده و نیم خوابه، دخترک هم رفته توی تختش داره میچرخه...

تنها نشستم توی هال، توی تاریکی، پشت لپ تاپ! میخواستم مدارک ویزا رو برا خواهره بفرستم، همزمان گاهی به وبلاگ سر میزنم، یه جوابی به بچه های توی تلگرام میدم... یه لحظه حس قدیما بهم دست داد. اون موقعا که بچه نداشتیم یا شایدم قدیم تر... وقتی مجرد بودم. دورانی که تازه نت هندلی اومده بود و شبانه روزانه داشت و... دوازده یا دو شب، شروع نت شبانه! سکوت خونه... قِر قِر صدای مودم...

یکی از چراغای بیرون مشکل داره صدای ویز ویز میده، نمیدونم چرا به جای این که تمرکز من رو به هم بزنه، چرا من رو بیشتر غرق فکرا و خیالای خودم میکنه...

باد خنک بهاری... همش کافیه که من برم توی هپروت خودم. یه هپروت وااااقعاً بدونِ فکر. هر چی فکر میکنم، میبینم فقط توی یه خلاء ذهنی دارم میچرخم، بدونِ فکر به هیچی... خیلی چیزا میاد یهو جلو، ولی جالبه که راحت میشه کنارشون زد و به هیچی فکر نکرد... حس جالبیه...

از دیشب، و مخصوصاً امروز صبح تا عصر اساساً درگیر یه معده درد شدید بودم. طوری که ظهر که مسترنیک از تحویل گرفتن ویزا برگشت، نتونست بره سر کار و موند خونه که مواظب بچه ها باشه که من بتونم استراحت کنم. امروز واقعاً برا معدود بارهایی در عمرم، واقعاً از غذا میترسیدم بس که یهو جیغ معدم در میومد! گرچه تا عصر هنوز واقعاً با معدهه با هم دست و پنجه نرم میکردیم، ولی الان نسبتاً خوبم. 

طبق معمول هم وقتی من یه کم یه روز مریض میشم، تا شبش یا فوووقش فرداش، مسترنیک از خودم شهیدتر میفته روی دستم!! الانم: عصری که دخترک رو بردم پارک و آوردم، دیدم جنازه افتاده که: سرم درد میکنه، قرص خوردم، حالم خوب نیست... البته میدونم، اینا بیشتر از اینجا نشأت میگیره که: خب به هر حال نتونسته امروز بره سر کار و به کاراش برسه، صبح اونطور، ظهر به بعد هم اینطور، ذهنش درگیر میشه. ناخودآگاه سردرد میگیره. مخصوصاً که عصر هم که ما رفتیم بیرون، به این خیال بود که یه کم به کاراش میرسه ولی پسرک بیدار شده بود و نذاشته بود... ولی خب کلاً عادی شده برام دیگه!زبانخنده

آنتراکت نوشت: به ما نفس کشیدن نیومده بود! تا داشتم مینوشتم، صدای پسرک بلند شد! نیم ساعت رفتم به اوشون شیر دادم اومدم دوباره... به نظرم بهتره زودتر تمومش کنم برم بخوابم تا باز صداش در نیومده! بو میکشه انگار که من نیستم!خنده


 
نفس بی نفس! + فرصتای جدید؟
ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٦  کلمات کلیدی:

پیش نوشت: ببخشید این روزا زیاد فرصت ندارم کامنتا رو جواب بدم. سعی میکنم تا ظهر اگه فرصت شد، مخصوصاً اوناییش که جواب نیاز داره رو جواب بدم....

صبح داشتم عزا میگرفتم خودم با خودم که: وای من دیشب فقط دوازده تا پنج خوابیدم (اونم با سه چار بار بیدار شدن)، الانم که شش و نیم هست و دو تا بچه ها بیدار، دخترک هم که غذا نمیخوره و فقط میگه بریم بیرون، چیکار کنم؟ (غذا نخوره، زمان بگذره هم نمیفهمه گشنشه و فقط بداخلاق میشه). پسرک هم که خدا رو شکر کلاً مدتیه حتی نمیذاره چیزی به دهنش نزدیک بشه، چه برسه که مزش رو خوشش بیاد یا نه؟ (داره دندون در میاره ظاهراً. دیروز دیدم دندون شماره 4 سمت راستش نیش زده)خلاصه که توی همین عزا گرفتنا بودم که یهو مسترنیک گفت: میخوای من دخترک رو ببرم؟ (میخواست بره ویزاها رو تحویل بگیره). گفتم وااای اگه ببری که خدا خیرت بده، یه ملتی رو نجات دادی! (خب اون رو ببره، کسی روی اعصاب من نیس! منم خوش اعصاب(!) باشم، با مامان اینا هم بداخلاقی نمیکنم! با دوستان هم بهانه نمیگیرم! کارای خونه هم روتینه! با خودشم خوش اخلاقم!نیشخند... اینا همش با هم میشه یه جامعه نسبتاً بزرگ!نیشخند) و اینگونه شد که من الان دارم نفس میکشم! البته همچنان با پسرکی که نه غذا میخوره و نه شیر! فقط آشغالای روی زمین رو برمیداره میخوره! و گاهاً از پای من آویزونه که: من رو بگیر راه ببر یا بغل کن! هعی خدا... کِی بشه اینم خودش بتونه راه بره دست از سر کچل من برداره! کمرم شکست این مدت...

+ به شدت معده درد گرفتم. دیشب فقط ورم بود و درد پهلوها. امروز پهلوهام زیاد درد نمیکنه، ولی معدهه درد و سوزش گرفته! قدیما معده دردم عصبی بود (کلاً از بعد از ماجرای سال 87 (بحث با پدرشوهر)، معده درد عصبی ایجاد شد و دیگه کلاً در شرایط عصبی گاهاً یه سلامی میکنه). ولی نمیدونم من کِی عصبی شدم خودم خبر ندارم؟ یعنی صوبتای دیروز با... تنش عصبی برام داشته؟! آیا؟ فکر نمیکنما! من حس میکنم کاملاً همه چی رو فراموش کردم! شایدم فقط فکر میکنم... نمیدونم!

- و حملات تروریستی دیروز در تهران. شاید ترسناک باشه وقتی فکر کنی داعش... ولی از اون ترسناک تر اینه که تفسیرا رو میخونی و احتمالش زیاد هست که داعش فقط محض این که ادای مهما رو دراورده باشه مسئولیت رو گردن گرفته باشه و در اصل ماجرا از جاهای دیگه آب بخوره...! در هر دو صورت ماجرا غمناک و ترسناک و هولناکه...


 
پسرک یکساله!
ساعت ٥:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩٦  کلمات کلیدی:

دیروز (به تاریخ میلادی) و امروز (به تاریخ شمسی!) پسرک من یک ساله شد و هنوووز باورم نمیشه به این سرعت یک ساااال گذشت. 


 
خیالپردازی!! +
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٦  کلمات کلیدی:
 
حسادت!؟
ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ خرداد ۱۳٩٦  کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٤:۱۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ خرداد ۱۳٩٦  کلمات کلیدی:

دیروز نوشت:

یه ذهن مشوش دارم و یه جسم خسته...

دیشبِ خسته کننده، امروزِ گیج... دیشب دخترک بعد از یه روز خسته کننده که دو بار بیرون رفته بود و یه بار حموم و دو سه بار هم آب بازی، ساعت هشت دیگه خوابش برد و با اون همه خستگی بعید بود بیدار شه، منم خب پسرک رو خوابوندم و خیالم راحت، داشتم فیلم میدیدم که... بعله دخترک ساعت ده بیدار شد!! گرچه سریع خونه رو به حالت خوابگاه دراوردیم ولی خب افاقه نکرد و دخترک تا ساعت 2:20 حدوداً بیدار بود. البته سر و صدایی نمیکرد، تلوزیون نیگا میکرد، ولی خب به هر حال بیدار بود و دو دقه ای یه بار یه اُورد داشت! غذا! شیر! کارتون، همه چی... خلاصه که 2:20 خوابش برد و من خوشاااال اومدم بخوابم که یهو پسرک پاشد!! اونم تا سه بیدار بود و به حول و قوه الهی من تازه سه خوابیدم. البته باز 3:45 پسرک بیدارم کرد... و یه ساعتی یه بار به همین منوال!... تا دیگه شش و نیم صبح تقریبا، کامل بیدار شد ولی دیدم واااقعا نمیتونم بیدار شم. سپردمش به مسترنیک و تا هفت و نیم خوابیدم. بعدشم به طور بسیااار نادری، پسرک حاضر شد تقریبا دو سوم یه موز رو رنده شده با قاشق بخوره (بیش از یه هفته است لب به غذا نمیزد). و بعد چون یه کم شکمش پر شده بود، حاضر شد از من آویزون نشه(!) و یه کم بازی کنه، و تا دخترک خواب بود، منم رسیدم یه دستی به سر و روی کابینتا و اجاق گاز بکشم. واقعاً وقتی زیادی دورم کثیف میشه، اعصابم هم ضعیف میشه!... مخصوصاً این روزا که دخترک از صبح علی الطلوع، چشم باز نکرده میخواد بره بیرون تا شب آخر شب! و واقعاً رشته همه کارا رو از دستم دراورده. خلاصه که یه کم کارام رو پیش بردم، یخچالو مرتب کردم. جوجه هایی که چن روز توی مواد گذاشته بودم رو فریز کردم (مدتیه عادت کردم مقدار زیادی مرغ توی مواد میذارم چن روز، بعد فریزش میکنم و هر بار که میخوایم استفاده کنیم، فقط میذارم یخش باز شه و کباب میکنیم. خیلی راحت ترم. هر لحظه میتونیم نیت پیک نیک کنیمچشمک). خلاصه که یه کم به این جور کارا رسیدم و بعد هم پسرک خوابید و فعلا یه کم نشستم سر جام! (دخترک هم ده اینا بیدار شد دیگه). 


 
چلهء صبوری...
ساعت ٤:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ خرداد ۱۳٩٦  کلمات کلیدی:

با خودم چله میبندم! چههههل روز، چهل روزی که وصل بشه به تمام عمر باقی.... هر چند دیروز عهد شکستم و امروز شد روز اولم و باز امروز زیاد هم آدم موفقی نبودم ولی زیاد هم ناموفق نبودم.

 عهد میبندم چهل روز! که با بچه ها منعطف ترررر باشم. که چیزی نگم، اعتراضم رو با صبوری بیشتری بیان کنم. بیشتر لبخند بزنم. بیشتر با بچه ها بازی کنم. که وقتی گند میزنن و همه خونه رو به هم میریزن، بازم هیچیشون نگم! که وقتی مثلا دخترک پوشک پی.پی کرده رو باز میکنه و گند میزنه به خودش و زمین، داد نکشم سرش!! که وقتی پسرک رو بیدار میکنه و اونم بدخواب میشه و عرعرووو، باز دعواش نکنم! که وقتی نقاشی میکشه روی دیوار و مسترنیک بدتر اعصاب من رو لِه میکنه، بازم هیچی بهش نگم و مثل الان فقط مداد رنگی و ماژیکاش رو بردارم و فقط وقتی خودم هستم و میتونم بشینم کنارش بدم دستش.

عهد میبندم با خودم چون دوست ندارم بچه های عصبی داشته باشم. چون حتی دوست ندارم بچه هایی داشته باشم که یه لحظه لبخند روی لباشون نباشه.

که اگه فردایی که شاید حتی همین فردا، نباشم، بچه هام از من خاطرهء یه مادر کن صبر یا عصبانی رو نداشته باشن...

اونا بچه هستن. منم که بزرگم، منم که تصمیم گرفتم اونا رو زمینی کنم. من باید صبور باشم، هر چند سخت، هر چند فاصله سنیشون کم و نیازهاشون متفاوت و منم دست تنها... صبوری بیش از این باید. حتی همون یه داد زدن در روز یا هفته هم مجاز نیست که نیست که نیست که نیستتتتت... هر چند صبرم تموم بشه. مشکل منه نه بچه ها...

هر وقت دیدم از حیطه صبرم خارجه، یا خودم باید محیط رو ترک کنم، یا کلاً بچه ها رو بردارم بریم بیرون از خونه.

من را بیش از این صبوری باید... بیش از این...


 
اولین سوال جدی!
ساعت ٧:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩٦  کلمات کلیدی:

امروز دخترک اومده خیلی جدی میپرسه که: مامان؟ من چرا نمیتونم برم سر کار؟؟

میگم: چی مامان؟ (فکر کردم درست متوجه نشدم. آخه هنوز خیلی نینی ای حرف میزنه و لوس و با کلمات خودش. خیلی سه ساله ها رو دیدم واضح حرف میزنن، ولی دخترک من هنوز خیلی نی نی هست و خیلی چیزا رو با زبون خودش میگه). دوباره همون رو پرسید که: مامان؟ چرا من نمیتونم مثل بابا برم سر کار؟

میگم: مامان، شما هنوز کوچیکی. باید غذا بخوری بزرگ بشی، مدرسه بری، وقتی اندازه بابا شدی، شما هم میتونی بری سر کار!

میگه: آخه من الان میخوام برم سر کار!!

واقعاً نمیدونستم دیگه چی بهش بگم! خندم هم گرفته بود، فقط بغلش کردم کلی چلوندمش!خنده

+ الان اگه اینو به مامان میگفتم (مسافرتن، زیاد نمیحرفیم)، اولین جوابش این بود بعد از قهقههء خنده البته: از دختر تو هم جز این بعید بود اگه میپرسید!! به خودت رفته! فقط به فکر کار و پول هست بچه!خنده

++ بچه هام با این که هنوز کوچیکن، ولی خیلی خصلت هاشون مشخصه. هر دوتا فسقلکام، شدیداً مثل خودم، خیلی خیلییی زود بهشون برمیخورهنیشخند. دخترک شدیداً مثل باباش و البته مادربزرگش (مامان خودم) هست و بسیاااار صبور و خوش سفر هست. ولی پسرک مثل خودم و بابامه! کم طاقت و غرغرو!خجالتنیشخند من سر دخترک که حامله بودم، خیلی با خدا شرط و شروط کردم که قیافش اینطور و اخلاقش اونطور و اینا! و وجداناً هم همون شد که سفارش داده بودم. ولی سر پسرک فکر کنم سرم شلوغ بود یادم رفت سفارش بدم!!زبان فوراگزمپل: من شدیداً چشم و ابرو مشکی پسند هستم. ولی پسرک موهاش خرمایی/طلایی هست (باز جای شکرش باقیه چشماش مشکیهزبان)، حالا باز قیافش چون خوش خنده است میشه تحملش کرد(نیشخند)، اخلاقش! اخلاقش همونطور که گفتم یادم رفت سفارش کنم مثل باباش بشه. متاسفانه مث خودم شده!خنده لوس، غرغرو، کم طاقت! همش هم که میخواد بچسبه به آدم یا یکی پیشش باشه! هر وقت اینطوری میکنه، همش بهش میگم: بابابزرگ کوچیکه! (بابای خودم! مخصوصاً که قیافش هم کپیییی بابامه (منم مثل بابام هستم شدیداً)) خنده بابای خودمم دقیقاً همینه، همش صدای مامانم میزنه که: بیا بشین کنارم! خودمم از تنهایی متنفرم. مسترنیک حتی وقتی خونه است، کار هم داشته باشه، میگم بیا توی هال که ببینمت تنها نباشم! (البته اینا حرفای قبل از بچه داریه! الان کی وقتی میاد خونه میتونه کاری جز بچه ها داشته باشه که بخواد توی اتاق هم باشه مثلا؟؟!خنده)


 
اندر مزایای گ.. غربت!
ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳٩٦  کلمات کلیدی:

ساعت دوازده و نیم نوشت (الان یک و ربع هست) ساعت دوازده و نیم من تاااااازه وقت کردم بشینم! البته نشستن هم که چه عرض کنم! پسرک رو روی پام دارم میخوابونم! موهامم خیسه، اصلا جون ندارم پاشم سشوار بکشم! تازه توی این فکرم که چطوری حتی مسواک و نخ دندون رو بپیچونم! والا! موهامم توقعا داره ها!!...

الان نوشت: اون موقع دیگه وقت نشد ادامه بدم! مجبور شدم برم سراغ بچه ها! بعد دیگه موهام رو هم خشک کردم، مسواک و نخ دندونم رو هم کشیدم و تشریف آوردم!!

از صبح تا شبم و بی اعصابی و کارای مازاد بچه ها رو که فاکتور بگیرم و برسم به ٩ شب، اینطور شروع میشه که: داشتم فکر میکردم کاش بسته آخر شیر پسرک رو باز کنم و برم شیر هم سفارش بدم، که در کمال ناباوری وقتی کمد رو باز کردم، دیدم شیر نداریم!!! توی قوطی قبلی هم فقط به اندازه دو بار بود، یعنی فوقش آخر شب و ساعت دو که پسر بیدار میشه. تازه اگه بیشتر هم نمیخواست، چون امروز دیگه کلا غذا نخورده بود. 

این شد که مجبور شدم برم شیر بخرم! اونم توی باروووون! اونم بی ماشین! اونم با یه دخترک شارژ که تازه حتی وقتی خسته هست حاضر نیست بمونه توی خونه، چه برسه شارژ هم باشه! 

البته مسترنیک گفت خودم میرم، ولی هر چی فکر کردم دیدم این امروز هم رفته یه مشت علافی (نشست با رئیس دانشگاه شریف ظاهرا!)، از اون طرف در روزای آینده هم درگیر مسائل ویزای منه، کاراش هم زیاده، فردا صبح هم یه جلسه و پرزنت داره، عصری هم یه دور دخترک رو ربع ساعتی برده بیرون توی بارون، کلاً هم زود زپرت اش در میره(!)، همون بهتر که خودم برم! هر چی گفت که: من با موتور کلاً 45 دقیقه میرم و میام، ولی تو فقط 45 دقه باید بری و 45دقه برگردی، گفتم نه خودم میرم. تو حداقل انرژیت رو نگه دار واسه فردا صبح که جلسه داری...

خلاصه که با دخترک هم شرط کردم که اگه توی کالسکه می مونی که ببرمت؟ اونم گفت باشه و الحق هم موند... 

و ما به سرعت نووور رفتیم! دو دقیقه ای یه بار هم به مسترنیک گزارش میدادم: رسیدیم فلان جا! الان فلان چارراه رو رد کردیم! (ما با همدیگه هم حتی این موقع بیرون نمیرفتیم! ما خیلی بچه مثبتیم! توی غربت سعی میکنیم مواظب خودمون باشیم! دیرتر از 9 شب نمیریم بیرون و سعی میکنیم هر جا هستیم هم تا 9 برگشته باشیم)

حالا جالبه که ما حتی دقیقاً نمیدونستیم فروشگاه تا کِی باز هست؟ بس که خب همیشه زود میریم و میایم! حدس بر ده بود! و فروشگاه تا خونمون تقریباً 35 دقه راه رفتن. حالا چن بود؟ 9:10 دقیقه که من از خونه رفتم بیرون... 9:25 رسیدم! 9:34 خرید کرده زدم بیرون از فروشگاه! ده رسیدم خونه!! (برگشتن زیاد به چراغ قرمز خوردم!خنده... خداییش چراغ قرمز بود! عابرپیاده البته!نیشخند)

رسیدم خونه بخار از کله ام بلند میشدا!!! خیس هم بودم! یعنی افتضاح! (توقع ندارین که چتر گرفته باشیم روی سرم و اینطوری برم و بیام که ننه؟!)

گفتم بیا! اینم اندر مزایای گوه غربته!! از نظر من البته معایبه که آدم نمیتونه راحت ماشین داشته باشه! ولی از نظر مسترنیک مزایا هست!! و آدم یه شیوه دیگه از زندگی رو هم تجربه میکنه!! (من نخوام زجر کشیدن رو تجربه کنم باید کیو ببینم؟؟؟؟) تاکسی هم این مسیر به سختی گیر میاد.... خلاصه که اون موقع شب، با یه بچه، آواره خیابون میشی به خاطر یه قوطی شیر!!! هعیییییی! 

حالا رسیدیم خونه هم که نفس خور نداشتم که! توی فروشگاه یه بسته شن رنگی هم برا دخترک خریدم محض تقاضای سکوت(!) (گیر داده بود که برم سرسره سرپوشیدهء هایپرمارکت رو! دیگه اینو خریدم براش که بگیره دستش سرگرم شه بتونیم برگردیم. البته کلاً قصد داشتم براش بخرم از یه مدت پیش، ولی نگران پسرک بودم که دست بزنه، دیگه الان اومد جلو چشمم، برداشتمش!)

خلاصه اولش که رسیدیم که این بشر گیر داد میخوام با اینا بازی کنم. وسط راه هم که نمیشد. دیگه بدو بدو توپای استخر توپش رو خالی کردم (500 تا!!!)، گفتم برو اون تو بازی کن. غذای مسترنیک رو هم آوردم براش و خودم رفتم دوش گرفتم اومدم، دیدم این بشر زیر شن کرده خودشو!! دیگه بعدش دوباره اونو بردم حموم! همزمان غذا هم بهش دادم! بعد اومدم به مسترنیک بگم تو برو بخواب که فردا جلسه داری، من بیدارم فعلا با بچه ها، یادم اومد صبح همه روبالشی ها رو شستم! دیگه بدو بدو رفتم یه اتو کشیدم روی کاور ها که خشک خشک بشن (بارونی بود خشک نشده بودن)، و درستشون کردم (بعضیاش رو حتی پارچهء روی پنبه ها رو هم دراورده بودم آخه!! جوگیریِ یه مادر تمیز به این میگن!!! یکی نیس بگه با دو تا بچه ریزه، تو مرض داری این همه برا خودت کار میتراشی آخه؟؟)... خلاصه وسایل اتاق رو محیا کردم اومدم بیرون که بچه ها رو آماده خواب کنم، دیدم همه اسباب بازیا کف هال ولو هست!... دیگه نشستم اونا رو هم جمع کردم و برا بچه ها همون توی هال تشک انداختم و یکی یکی خوابوندمشون (شبایی که فرداش مسترنیک کار داره، سعی میکنم بچه ها رو بیارم بیرون از اتاق که اون بدخواب نشه طفلک)....

خلاصه که نهایتاً الان شد که بنده تونستم اینجا باشم! (یک و نیم شد!)

+ خداییش خط خطی های هنرمندانه دخترک روی دیوار رو نمیشه نادیده گرفت! حرص ها که خوردم و زحمتا که کشیدم تا پاکش کردم! یعنی جونم در رفتاااا! بیش از دو ساعت درگیر پاک کردن دیوارا بودم. شانس آوردم مداداش جنس نرم هستن. وگرنه عمراً پاک میشد. صابخونهء ما هم حساس! مسترنیک از اون حساس تر!! هی گفتم ولش کنم، بعد گفتم مسترنیک میاد میبینه یهو ناراحت میشه سکته میکنه میفته روی دستم!! ترجیح میدم اون که میاد خونه، شرایط نرمال باشه. به هر حال از خستگی یه روز کاری میاد، اونم این روزای که همه چی قاطی پاتیه! بهتره آرامش داشته باشه توی خونه حداقل...

++ یه پست قبل از این هم بود که پیشنویس موند! وسط نوشتنش بودم که این اتفاقا افتاد و این پست متولد شد!! اون رو فکر کنم دیگه بی خیال...! از حال نامیزونم بود!! که خب با این پروژهء انتحاری، کلاً فنرهام هم در رفت!! نامیزون که پیشکش!خنده


 
← صفحه بعد