مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

اولین سوال جدی!
ساعت ٧:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩٦  کلمات کلیدی:

امروز دخترک اومده خیلی جدی میپرسه که: مامان؟ من چرا نمیتونم برم سر کار؟؟

میگم: چی مامان؟ (فکر کردم درست متوجه نشدم. آخه هنوز خیلی نینی ای حرف میزنه و لوس و با کلمات خودش. خیلی سه ساله ها رو دیدم واضح حرف میزنن، ولی دخترک من هنوز خیلی نی نی هست و خیلی چیزا رو با زبون خودش میگه). دوباره همون رو پرسید که: مامان؟ چرا من نمیتونم مثل بابا برم سر کار؟

میگم: مامان، شما هنوز کوچیکی. باید غذا بخوری بزرگ بشی، مدرسه بری، وقتی اندازه بابا شدی، شما هم میتونی بری سر کار!

میگه: آخه من الان میخوام برم سر کار!!

واقعاً نمیدونستم دیگه چی بهش بگم! خندم هم گرفته بود، فقط بغلش کردم کلی چلوندمش!خنده

+ الان اگه اینو به مامان میگفتم (مسافرتن، زیاد نمیحرفیم)، اولین جوابش این بود بعد از قهقههء خنده البته: از دختر تو هم جز این بعید بود اگه میپرسید!! به خودت رفته! فقط به فکر کار و پول هست بچه!خنده

++ بچه هام با این که هنوز کوچیکن، ولی خیلی خصلت هاشون مشخصه. هر دوتا فسقلکام، شدیداً مثل خودم، خیلی خیلییی زود بهشون برمیخورهنیشخند. دخترک شدیداً مثل باباش و البته مادربزرگش (مامان خودم) هست و بسیاااار صبور و خوش سفر هست. ولی پسرک مثل خودم و بابامه! کم طاقت و غرغرو!خجالتنیشخند من سر دخترک که حامله بودم، خیلی با خدا شرط و شروط کردم که قیافش اینطور و اخلاقش اونطور و اینا! و وجداناً هم همون شد که سفارش داده بودم. ولی سر پسرک فکر کنم سرم شلوغ بود یادم رفت سفارش بدم!!زبان فوراگزمپل: من شدیداً چشم و ابرو مشکی پسند هستم. ولی پسرک موهاش خرمایی/طلایی هست (باز جای شکرش باقیه چشماش مشکیهزبان)، حالا باز قیافش چون خوش خنده است میشه تحملش کرد(نیشخند)، اخلاقش! اخلاقش همونطور که گفتم یادم رفت سفارش کنم مثل باباش بشه. متاسفانه مث خودم شده!خنده لوس، غرغرو، کم طاقت! همش هم که میخواد بچسبه به آدم یا یکی پیشش باشه! هر وقت اینطوری میکنه، همش بهش میگم: بابابزرگ کوچیکه! (بابای خودم! مخصوصاً که قیافش هم کپیییی بابامه (منم مثل بابام هستم شدیداً)) خنده بابای خودمم دقیقاً همینه، همش صدای مامانم میزنه که: بیا بشین کنارم! خودمم از تنهایی متنفرم. مسترنیک حتی وقتی خونه است، کار هم داشته باشه، میگم بیا توی هال که ببینمت تنها نباشم! (البته اینا حرفای قبل از بچه داریه! الان کی وقتی میاد خونه میتونه کاری جز بچه ها داشته باشه که بخواد توی اتاق هم باشه مثلا؟؟!خنده)


 
اندر مزایای گ.. غربت!
ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳٩٦  کلمات کلیدی:

ساعت دوازده و نیم نوشت (الان یک و ربع هست) ساعت دوازده و نیم من تاااااازه وقت کردم بشینم! البته نشستن هم که چه عرض کنم! پسرک رو روی پام دارم میخوابونم! موهامم خیسه، اصلا جون ندارم پاشم سشوار بکشم! تازه توی این فکرم که چطوری حتی مسواک و نخ دندون رو بپیچونم! والا! موهامم توقعا داره ها!!...

الان نوشت: اون موقع دیگه وقت نشد ادامه بدم! مجبور شدم برم سراغ بچه ها! بعد دیگه موهام رو هم خشک کردم، مسواک و نخ دندونم رو هم کشیدم و تشریف آوردم!!

از صبح تا شبم و بی اعصابی و کارای مازاد بچه ها رو که فاکتور بگیرم و برسم به ٩ شب، اینطور شروع میشه که: داشتم فکر میکردم کاش بسته آخر شیر پسرک رو باز کنم و برم شیر هم سفارش بدم، که در کمال ناباوری وقتی کمد رو باز کردم، دیدم شیر نداریم!!! توی قوطی قبلی هم فقط به اندازه دو بار بود، یعنی فوقش آخر شب و ساعت دو که پسر بیدار میشه. تازه اگه بیشتر هم نمیخواست، چون امروز دیگه کلا غذا نخورده بود. 

این شد که مجبور شدم برم شیر بخرم! اونم توی باروووون! اونم بی ماشین! اونم با یه دخترک شارژ که تازه حتی وقتی خسته هست حاضر نیست بمونه توی خونه، چه برسه شارژ هم باشه! 

البته مسترنیک گفت خودم میرم، ولی هر چی فکر کردم دیدم این امروز هم رفته یه مشت علافی (نشست با رئیس دانشگاه شریف ظاهرا!)، از اون طرف در روزای آینده هم درگیر مسائل ویزای منه، کاراش هم زیاده، فردا صبح هم یه جلسه و پرزنت داره، عصری هم یه دور دخترک رو ربع ساعتی برده بیرون توی بارون، کلاً هم زود زپرت اش در میره(!)، همون بهتر که خودم برم! هر چی گفت که: من با موتور کلاً 45 دقیقه میرم و میام، ولی تو فقط 45 دقه باید بری و 45دقه برگردی، گفتم نه خودم میرم. تو حداقل انرژیت رو نگه دار واسه فردا صبح که جلسه داری...

خلاصه که با دخترک هم شرط کردم که اگه توی کالسکه می مونی که ببرمت؟ اونم گفت باشه و الحق هم موند... 

و ما به سرعت نووور رفتیم! دو دقیقه ای یه بار هم به مسترنیک گزارش میدادم: رسیدیم فلان جا! الان فلان چارراه رو رد کردیم! (ما با همدیگه هم حتی این موقع بیرون نمیرفتیم! ما خیلی بچه مثبتیم! توی غربت سعی میکنیم مواظب خودمون باشیم! دیرتر از 9 شب نمیریم بیرون و سعی میکنیم هر جا هستیم هم تا 9 برگشته باشیم)

حالا جالبه که ما حتی دقیقاً نمیدونستیم فروشگاه تا کِی باز هست؟ بس که خب همیشه زود میریم و میایم! حدس بر ده بود! و فروشگاه تا خونمون تقریباً 35 دقه راه رفتن. حالا چن بود؟ 9:10 دقیقه که من از خونه رفتم بیرون... 9:25 رسیدم! 9:34 خرید کرده زدم بیرون از فروشگاه! ده رسیدم خونه!! (برگشتن زیاد به چراغ قرمز خوردم!خنده... خداییش چراغ قرمز بود! عابرپیاده البته!نیشخند)

رسیدم خونه بخار از کله ام بلند میشدا!!! خیس هم بودم! یعنی افتضاح! (توقع ندارین که چتر گرفته باشیم روی سرم و اینطوری برم و بیام که ننه؟!)

گفتم بیا! اینم اندر مزایای گوه غربته!! از نظر من البته معایبه که آدم نمیتونه راحت ماشین داشته باشه! ولی از نظر مسترنیک مزایا هست!! و آدم یه شیوه دیگه از زندگی رو هم تجربه میکنه!! (من نخوام زجر کشیدن رو تجربه کنم باید کیو ببینم؟؟؟؟) تاکسی هم این مسیر به سختی گیر میاد.... خلاصه که اون موقع شب، با یه بچه، آواره خیابون میشی به خاطر یه قوطی شیر!!! هعیییییی! 

حالا رسیدیم خونه هم که نفس خور نداشتم که! توی فروشگاه یه بسته شن رنگی هم برا دخترک خریدم محض تقاضای سکوت(!) (گیر داده بود که برم سرسره سرپوشیدهء هایپرمارکت رو! دیگه اینو خریدم براش که بگیره دستش سرگرم شه بتونیم برگردیم. البته کلاً قصد داشتم براش بخرم از یه مدت پیش، ولی نگران پسرک بودم که دست بزنه، دیگه الان اومد جلو چشمم، برداشتمش!)

خلاصه اولش که رسیدیم که این بشر گیر داد میخوام با اینا بازی کنم. وسط راه هم که نمیشد. دیگه بدو بدو توپای استخر توپش رو خالی کردم (500 تا!!!)، گفتم برو اون تو بازی کن. غذای مسترنیک رو هم آوردم براش و خودم رفتم دوش گرفتم اومدم، دیدم این بشر زیر شن کرده خودشو!! دیگه بعدش دوباره اونو بردم حموم! همزمان غذا هم بهش دادم! بعد اومدم به مسترنیک بگم تو برو بخواب که فردا جلسه داری، من بیدارم فعلا با بچه ها، یادم اومد صبح همه روبالشی ها رو شستم! دیگه بدو بدو رفتم یه اتو کشیدم روی کاور ها که خشک خشک بشن (بارونی بود خشک نشده بودن)، و درستشون کردم (بعضیاش رو حتی پارچهء روی پنبه ها رو هم دراورده بودم آخه!! جوگیریِ یه مادر تمیز به این میگن!!! یکی نیس بگه با دو تا بچه ریزه، تو مرض داری این همه برا خودت کار میتراشی آخه؟؟)... خلاصه وسایل اتاق رو محیا کردم اومدم بیرون که بچه ها رو آماده خواب کنم، دیدم همه اسباب بازیا کف هال ولو هست!... دیگه نشستم اونا رو هم جمع کردم و برا بچه ها همون توی هال تشک انداختم و یکی یکی خوابوندمشون (شبایی که فرداش مسترنیک کار داره، سعی میکنم بچه ها رو بیارم بیرون از اتاق که اون بدخواب نشه طفلک)....

خلاصه که نهایتاً الان شد که بنده تونستم اینجا باشم! (یک و نیم شد!)

+ خداییش خط خطی های هنرمندانه دخترک روی دیوار رو نمیشه نادیده گرفت! حرص ها که خوردم و زحمتا که کشیدم تا پاکش کردم! یعنی جونم در رفتاااا! بیش از دو ساعت درگیر پاک کردن دیوارا بودم. شانس آوردم مداداش جنس نرم هستن. وگرنه عمراً پاک میشد. صابخونهء ما هم حساس! مسترنیک از اون حساس تر!! هی گفتم ولش کنم، بعد گفتم مسترنیک میاد میبینه یهو ناراحت میشه سکته میکنه میفته روی دستم!! ترجیح میدم اون که میاد خونه، شرایط نرمال باشه. به هر حال از خستگی یه روز کاری میاد، اونم این روزای که همه چی قاطی پاتیه! بهتره آرامش داشته باشه توی خونه حداقل...

++ یه پست قبل از این هم بود که پیشنویس موند! وسط نوشتنش بودم که این اتفاقا افتاد و این پست متولد شد!! اون رو فکر کنم دیگه بی خیال...! از حال نامیزونم بود!! که خب با این پروژهء انتحاری، کلاً فنرهام هم در رفت!! نامیزون که پیشکش!خنده


 
بچه های مصدوم!
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٦  کلمات کلیدی:

از وقتی برنامه زمین فوتباله شده، خیلی توی فکر بودم که کاش عصرا یکی از بچه ها رو با خودم ببرم و یکیش رو بذارم برا مسترنیک، که به طور منسجم برم ورزش کنم. اتفاقاً دو روز پیش هم شرایط طوری پیش اومد که پسرک غذا و شیر خورد و خوابید، دخترک هم یه خواب کوتاه رفت و همزمان که مسترنیک اومد خونه، پسرک خواب رو بهش سپردم و با دخترک رفتیم بیرون، با خودم گفتم اگه دیدم دخترک بیاد، ورزش هم میریم. 


 
توضیح اینستایی!
ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٦  کلمات کلیدی:
دوستان حس نمیکنید کیبورد من ساییده شد بس که دایرکت دادم و نوشتم: "سلام. من شما رو میشناسم؟" !!!!
خداییش خوبه من بجز هزاراااان باری که توی پست های وبلاگ همیشه میگفتم دوست دارم روشن باشید وارتباط دو طرفه باشه، توی پستی که آی.دی اینستا گذاشتم هم صدبار تکرار کردم خودتونو معرفی کنید! حتی بُلدش هم کردم!
خب وجدانا براتون مهم نیس خواسته من و کِر نمیکنید، من رو اد میکنید چیکار!!!؟
یا خیلیا هم که قربونش برم با یه آی.دی میان که روزی دو بار قبل و بعد از ناشتا در حال تغییر اسم و آی.دیه! بعد بجز من، دو تا پیج عمومی هم فقط لایک کرده راه رضای خدا که بگه این آی.دیه مثلا!!
والا من که گفتم نمیخوام فالوتون کنم که ازم بترسید! این همه مخفی کاری دیگه چه معنی میده؟؟؟ میخوای ایقد مرموز باشی، خب همچنان: من رو اد میکنید چیکار!!!؟ ‏
عاقا من دیگه دایرکت نمیدم بپرسم کی هستین، اکسپت هم نمیکنم نشناسم، والسلام!
 
زمین چمن!
ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٦  کلمات کلیدی:
دیروز تا حالا میریم زمین فوتبال دانشگاه برا ورزش. در اصل دیروز یکی ما رو دعوت کرد برا ساعت هفت، من ۶:٣٠ ریپلای کردم که دارم راه میفتم میای؟ و اون: نه ٧:٣٠ میام! و نهایتا ٨ شب اومد😄😄. و البته هنوز یه دور نرفته، از شانسش بارون گرفت و پیاده روی و دویدنش کنسل شد😜. البته ما از یه ربع به هفت تا هفت و نیم راه رفتیم و دویدیم (سه نفره مادرانه ؛) ). بعدش پسرک شیر میخواس، حاضر هم نبود توی کالسکه بخوابه شیر بخوره. دیگه مجبور شدم بشینم گوشه زمین چمن و بهش شیر بدم.
عاقا شیر خوردنش تموم شد، تا من بخوام شیشه اش رو بردارم، به سرعت نووور چار دست و پا جهید وسط زمین چمن :))) حالا ملت هم همه با تعجب نیگای ما! منم ریلکسسس... گفتم بذا بچرخه واسه خودش. دیگه دخترک میدوید، اون بازی میکرد! میرفتن توی دروازه گل میشدن! خلاصه خیلی بهشون خوش گذشت. تا زد و حدود هشت یهو یه بااارونی گرفتاااا... دیگه این همه فعالیت کرده باشی و خیس عرق، بارون هم بخوری، چه شوددد!!!
اومدیم خونه هم حالا مگه کسی صبر داشت!؟ بعد مسترنیک هم انگار توی هپروت یا شایدم ملکوت (!) بود!! هر کاری بهش میگفتم رو خودم باید انجام میدادم!!! فک کن دقیقاً نیم ساعت طول کشید تا من تونستم حتی لباسمو عوض کنم!!! (توی این فاصله دخترکو فرستاده بودم توی حمام که صدای اون در نیاد حداقل!)
بگذریم!... زین روی که امروزم تا ظهرش بارونی بود و اسباب بازیای حیاط مجتمع عصر همچنان خیس بود، دیگه بچه ها رو بردم همون زمین فوتباله دوباره.
دور اول رو رفتیم، همینطوری حین پیاده روی دیدم: وااا! یه دختره با دامن کوتاه و کفش پشنه سه سانت اومده حتی! اولش خدایی فکر کردم کاری داشته و داره رد میشه، (هر چند دور محیط حصار هست و فکر مسخره ای بود :-پی)، بعد دیدم نهههه! گاهی هم میدوه حتی!!!). رفتیم جلوتر دیدم پسرمرد هشتاد نود ساله! ... از اون مدلا که توی ایران اگه بود خودش الان خوابیده بود منتظر عزراییل! همچین ورزش میکرداااا... را برو، بدو، زانوبلند حتی!!!
یعنی سوژه هایی بود بس سوژه هااا... خوب شد امروز تا هوا روشن بود اومدم که با وضوح بهتری ببینمشون ؛)
خلاصه که دور اول داشت تموم میشد که دیدم یه تیکه از زمین (حدود ١٣-١۴ مترمربع) رو کندن و الان به طور مسطح توش شن هست بچه ها از فرصت استفاده کردن، کردنش ساحل برا خودشون! بعد نا رو ور میداشتن توی گودالای آب بقیمونده پس از بارون میریختن، خونه و جاده و چاه میساختن! خلاصه خیلی مشغول بودن. منم از اونجایی که موافق شن بازی و حتی خاک بازی بچه ها و کلا لمس طبیعتم، ولی خب الان توی خونمون چون پسرک کوچیکه، دخترک نمیتونه حتی شن مصنوعی رو داشته باشه، فرصت رو غنیمت دونستم و بردمش ساحل زمین چمن ؛)
نیم ساعت چهل دقیقه ای شد که دیگه مسترنیک هم کارش تموم شد و اومد اونجا، دیگه دخترک یه مقدار هم با اون توپ بازی کرد توی زمین چمن؛ توی این فاصله هم پسرک شیر میخواس و لج که توی کالسکه نمیخورم، باز من بدبخ بشین وسط زمین و بذارش روی پات! این بار زمین خیس حتی!!! دیگه بعدش مسترنیک میخواست بره بانک، دخترک رو هم برد که از اون ور برن خونه. منم خواستم برم خونه، دیدم نه! پیاده روی حسابی نشدم هنوز! (از خونه تا اونجا ٢٠-٢۵ دقیقه ای توی راه بودیم، ولی نیتم پیاده روی دور زمین چمن بود :-پی). دیگه سریع دو دور دیگه (عملا یک کیلومتر)، دور زمین راه رفتم، طوری که گاها اونایی که آهسته میدویدن رو هم پشت سر میذاشتم!! با همچین سرعتی راه رفتما!!! و بعدشم که مسیر خونه رو با سرعتتتت...
و از اونجایی که از ظهر برا شام اهالی منزل سالاد ماکارونی درست کرده بودم و گذاشته بودم یخچال که اساساً جابیفته، و ترسیدم ناخونک بزنم و حیف این ورزش قشنگ بشه، دیگه تا رسیدم بچه ها رو بردم حموم که عملا همچنان به کالری سوزوندنم ادامه بدم ؛)
و آنچنان از خودمان راضی که ازخودراضی! :دی
فردا (عملا امروز! ٢:٣٠ صبح است) هم سفری در پیش است... اسپرینگ اوت با کارمندا و اساتید دانشکده مسترنیک اینا. پارسال که خیلی باهاشون خوش گذشت. ببینیم امسال چطوره؟ (پارسال اگه یادتون باشه نوشتم که اول چن تا دور همی با دانشجوهای دکترای آزمایشگاه مسترنیک اینا رفتیم، اصلا خوش نگذشت. یا حتی به عبارتی چین و آدماش خوردن توی ذوقم. تا بعدش توی بهار که با همکاراش رفتیم سفر دو روزه از طرف دانشکده، یهو دیزم نه بابا چه متفاوتن این قشر!
و اینگونه بود که کشفیدیم که: ظاهرا واقعا (شایدم واقعا ظاهرا :-پی) سطح توقع و رفتار و زندگی آدم عوض میشه به مرور با تغییر شرایط و پوزیشن هاش...
برم بخوابم که ۴-۵ ساعت دیگه باید راه بیفتیم...
 
کالباس مرغ خونگی
ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٦  کلمات کلیدی:

من ابتدائاً اعترااااف میکنم که واقعاً با دو تا وروجک خیلی کار سختی بود این کالباس درست کردن. مخصوصاً که بار اول آدم قِلِق چیزی هم دستش نیس (یعنی همه پروسه درست کردنش یه ور، رول کردن اولین دونش هم یه ور!! برا بعدیاش دیگه دستم اومد چیکار کنم).


 
پیاده روی های اجباری!
ساعت ٤:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٦  کلمات کلیدی:

این روزا همش توفیق پیاده روی های اجباری نصیبم میشه! خودم نیت کرده بودم حداقل روزی نیم ساعت تا یک ساعت رو برم، دیگه دخترک زحمت میکشه زیر سه ساعت رضایت نمیده بیایم خونه! از اونجایی که مثلاً یه روزی مثل دیروز، یهو نیم ساعت قبل از ناهار تصمیم میگیره که بریم و ترجیح میدیم بریم دانشگاه به باباش بپیوندیم، دیگه فاصله دو کیلومتر و نیمی رو به سرعت فشنگگگ میریم و به ناهار اونا هم میپیوندیم و بعد تا ساعت سه ولی باز همچنان من رو بیرون نگه میداره! البته موقعایی که خودش میخواد راه بره، دیگه سرعتمون کم میشه. ولی وقتی دوتاییشون سوارن، دیگه منم ترجیح میدم واقعاً پیاده روی کنم. سرعتی در حد 5.5 الی 7-8 کیلومتر در ساعت! (بعضی جاها رو هم میدوم واقعاً).


 
اینستاگرام +
ساعت ٤:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٦  کلمات کلیدی:

 ظاهراً خیلی از دوستان مشتاقن که توی اینستاگرام هم فرند/فالوور باشیم. اوکی هست... سعی میکنم زیاد سخت نگیرمزبان

البته واقعیتش بیشتر اینه که من خیلی وقتا دلم میخواد یه حسی که مثلا حتی از دیدن یه بشقاب یا دیوار حتی(!) برام ایجاد میشه رو بنویسم، ولی توی اون یکی آی.دیم نمیشه! یه طورایی خیلی رسمی و خانوادگیه به نظرم!

اولش هم میخواستم که یه آی.دی کلاً داشته باشم، ولی حس میکنم اونجا آی.دی (فعلی/خانوادگیم) یه طورایی خودسانسوری دارم. و این که بیشتر عکسای بچا رو میذارم، تازه همونم نصفیش رو سانسور میکنم که: این زشته، اون نامرتب هس!!

اینه که ترجیح میدم یه آی.دی مجزا داشته باشم که کلاً خودم هم اونجا راحت تر باشم.

نتیجتاً که آی.دی وبلاگ و خانوادگیم رو جدا کردم و زین پس با آی.دی جدید در خدمتتونملبخند. البته اونجا از من توقع عکسای خوشکل یا هنری نداشته باشین. یحتمل حس هر لحظه ام نسبت به چیزی. یا شایدم حتی یه عکس بی ربط ولی متنی که اون موقع دلم بخواد بنویسم ولی حوصلهء سر و کله زدن با ویرایشگر ناسازگار پرشین رو نداشته باشم. یا حتی لحظه نوشت هام...

مازاد بر این که ترجیح میدم بدونم چه کسی داره حرفای من رو میخونه. اینجا همچنان پر هست از خواننده های خاموش، که نمیپسندم. 

آی.دی اینستام هم اسم و آدرس همینجاس (https://www.instagram.com/mn64.persianblog.ir): 

پیشاپیش از این که خودتون رو معرفی می کنید ممنونملبخند.

+ اضافه شد: دوستان من فقط فالورها رو اکسپت میکنم (بعد از معرفی و شناختن البته!). فالو نمیکنم کسی رو، چون نمیدونم آیا کسی دوست داره این دوستی دوطرفه باشه یا خیر... حمل بر بی احترامی نشه. هر کسی دوست داره دو طرفه باشه، خودش لطفاً بگه. 


 
به بهونهء روز معلم...
ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٦  کلمات کلیدی:

خب همتون فکر کنم بعد از این همه سال نوشتنِ من، میدونید مادر و پدر من معلم هستن (یعنی بودن! الان دیگه بازنشسته هستن هر دو). 

همیشه روز معلم برای من برا تبریک به مامان و بابام، خیلی پرهیجان تر بوده تا صرفاً روز مادر و پدر.

اونا به نظرم معنی کامل معلم بودن رو در حق من ایفا کردن.

معلم های درس مدرسه به بقیه و درس زندگی کردن به ما...

آموزش شیوهء درست زندگی کردن. (حالا جاهایی که از خط بیرون میزنم دیگه مشکل خودمه! اونا آموزششون درست بودهچشمک). طوری که امروز روزی، افتخار کنم به خودم و شیوهء زندگی و برخورد با مشکلاتم. 

مفتخر و قدردانم نسبت به داشتنشون، به شغلشون، حتی به سختیایی که کشیدن.

روز همهء معلم ها مبارک باشه.


 
 
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٦  کلمات کلیدی:
دعوای نرم! دعوای سفید! دعوای سکوت! روز تلخ!
شاید هم دعوا نه، دلخوری، دلگیری! سکوت سرد...
میدونم مقصر منم! به خاطر بچه ها رو برداشتم و از خونه زدم بیرون... خسته ام! خسته... از دست خودم بیشتر. حالا شب تا صبح نخوابیدم که نخوابم! چه ربطی داره توقع داشته باشم کسی روز تعطیل نره سر کار!؟ دو روز قبل تعطیل بوده، کارای عقب افتاده هم زیاد داره، توافق کرده بودیم بره سر کار امروز. این چه لحن مسیج کنایه آمیزی بود؟؟ اشتباه از من بود، هر چند من خسته و نخوابیده... حق داشت برگرده و سرد باشه...
کم صبرم این روزها... بی انگیزه و خسته. تکلیف هیچی معلوم نیس... من گم شدم!
 
← صفحه بعد