و ایران!
ساعت ٦:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:
و دوباره ایران... و دوباره سر باز کردن نوستالژی هاى عجیب من! و دوباره... و دوباره
+ و سکوت!
 
بالاخره!
ساعت ٦:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:
انگاری داریم میایم! البته با یه ایرلاین دیگه!... و بمااااند که چقدرررر بدو بدو داشتیم امروز (دیشب بلیط گرفتیم یهو). انگار نه انگار این همه مدت چمدون پیچیده بودیم! کلاً مث که من باید دقه نود کار کنم!
+ الان ساعت یک شب هست و فردا هفت صبح باید راه بیفتیم فرودگاه و من شهیددددد... فرصت بشه بعد که رسیدیم، میام میگم چی شد و چیطو شد این تغییر ایرلاین حتی...
 
کارهای شیفت خورده!
ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ امرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

این ایران رفتنه هم اوضاعی شده ها! با تشکر ازش!! جالبه که کارهای مختلف هم هی خودشون رو تنظیم میکنن برا زمانی که ما بریم ایران، بعد هی ما نمیریم!زبان

سه هفته پیش من باید چکاپ بعد از زایمانم رو میرفتم، هی گفتم: این دکترای اینجا هیچی حالیشون نیس! مراقبتای بعد از زایمان رو چه گلی به سرم زدن که بازم برم پیششون؟ حالا که دارم میرم ایران، میرم همونجا چکاپ. بعد حالا همینطور میرم میرم، موووونده تا الان! و بنده با شرایط عجیب غریبم هم همچنان در حال دست و پنجه نرم کردن هستم...!

خواستم قطره های ویتامین پسرک رو شروع کنم، هی گفتم: داریم میریم سفر! یهو بهش میسازه نمیسازه، بذا سر سفر نباشه!... بعد همینطوری میریم میریم مووووند تا الان که بندهء خدا دو ماهش هم شد و ما بهش قطره هایی که باید از یه ماهگی شروع میشد رو ندادیم هنوز! (آقا یه سوال: این قطره ویتامین A و D و این چیزا که توی بیمارستان دادن برا بعد از یه ماهگی پسرک، یه طوریه! یعنی من تا حالا ندیده بودم. سر فسقل ما قطره میخریدم مثل آدم خب یه شیشه دارو بود با یه قطره چکون. ولی این الان چیزی شبیه کپسول (ولی اشک مانند) هست. یعنی من باید سر این رو سوراخ کنم و مایع رو بچکونم توی دهن بچه؟ (توقع نداره که کپسول به این گندگی رو بکنم توی حلق بچه که!!! نه خببببب...!) هر چی هم بروشورش رو زیر و رو میکنم چیزی ازش در نمیاد (توی ترجمه هاش، فقط عوارض و این چیزاش رو نوشته). نیومده راه رضای خدا یه راهنمای تصویری هم بذاره که یه خنگولی مثل من بفهمه!

خلاصه که قطره این بشر هم هی شیفت داده میشه!

بعد دیگه امروز هم نوبت واکسن دوماهگی پسرک بود، بعد ما هر چی دو دو تا چار تا و پنج تا کردیم دیدیم اصلاً برامون جا نمیفته که بریم برا واکسنی که همهء دنیا (یا حداقل دنیاهایی که بنده تا حالا توش یه چرخی زدم!) مجانی هست، پاشم برم پول بدم، اونم نه یه قرون، نه دو قرون! مثلاً صد دلار برا یه نوبت! (اکثر واکسنای بچه ها دو نوبت یا سه نوبتی هستن). البته دوز سی چل دلاری هم داره مثلاً برا دوماهگی، ولی خب فقط فلج اطفال بود اینطوری که دیشب ترجمه کردم و کشفیدم. (برا واکسن یه ماهگیش که رفتیم، یه ورقه دادنمون که: از الان فرصت دارین که تصمیم بگیرید برا واکسن دو ماهگی. چون دیگه هر پکیجی رو انتخاب کنید باید تا پایان سه یا چهار نوبتش همون تکرار بشه. بعد یه گزینش سی دلاری هست، یکیش صد دلاری. دیشب نشستم با مشقت عظما(!) ترجمش کردم (فک کن زبان چینی خودش چیه که بخواد بره توی فاز اصطلاحات پزشکی و واکسیناسیون، بعد اونا رو هم گاهاً برا خودشون مخفف کرده باشن! یا برا بعضیاش اومده باشن اسم کامل بیماری ای که واکسن کاور میکنه رو نوشته باشن به جای اسم واکسن، بعد دیگه کشف کنید من چه اسکول شدم تا کشف کردم این چی به چیه!؟)، خلاصه که بعد از ترجمه کشفیده شد که اون سی دلاری فقط فلج اطفال هست، ولی اون یکی دیگهه، ثلاث و این چیزا رو هم شامل میشد. و خب زین روی که واکسینیشن چه ایران و چه بقیه دنیاهایی که ما خبر داریم، باید ثلاث هم زده بشه، معقولاً ما باید پکیج دومی رو انتخاب کنیم. بعد خب بیایم لطف کنیم 300-400 دلار بدیم به اینا، برا واکسنی که مجانیه؟؟! عامووو خیلی روو دارن اینا!! بابا به من چه که شما دارین کنترل جمعیت میکنید و به هر بهونه ای هزینه بچه رو گرون میکنید که کسی بچه دار نشه!!!).

خلاصه که ته تهش، بازم به خودمون گفتیم: خب ننه ما که داریم میریم ایران که، بذا این واکسنه رو هم یه کم با تاخیر، ولی میریم وطنیش رو میزنیم که بچمون حالشو ببره! اینطورایی هم که مسترنیک داره ما رو شوت میکنه ایران، ظاهراً حداقل سه ماه روو شاخشه که ما ایران باشیم. حالا یه ماه بیشتر هم آدم میمونه، حتی دوز واکسن شش ماهگی بچه رو هم میزنه و بعد میاد! والا!! چه کاریه هی منت این چشم بادومیا رو بکشیم؟

خلاصه که ختنه: شیفت به ایران! واکسن: شیفت به ایران! چکاپ ننهء بچه: شیفت به ایران! قطره خوردن: شیفت به بعد از سفر به ایران!!... شانس بیاریم دستشویی رفتن هم شیفت داده نشه به ایرانخنده

+ از دیروز عصر تا پاسی از نصفه شب، داشتیم دو دو تا چارتا میکردیم که چه کنیم و چه نکنیم برا ایران رفتنه. بلیطای ایرلاین های دیگه رو چک کردیم، مقایسه کردیم با ما به التفاوتی که بابت تغییر کلاس بلیط خودمون باید بدیم، نهایتاً که خب این تصمیم گرفته شد که با همون پرواز خودمون بریم، ولی خب تا تهران (برا تهران اوکی میشه، ولی برا شیراز نه). بعد حالا صبحی باز پاشدیم: کاش مامان تنها بره، ما بمونیم شاید تا یه ماه دیگه روی کلاس پروازی خودمون اوکی شد و نخواست این همه هم پول اضافی بدیم و مازاداً فرودگاه به فرودگاه شدن رو به جون بخریم با این همه چمدون و بچه و اینا! یعنی خوشالایی هستیم بس خوشال!خنده

بعد حالا خب من صبح امروز، به خیالِ فکر دیشب، نرفتم برا واکسن پسرک دیگه! بعد خب فکرای دو ساعت بعدش (که ما فعلاً بمونیم حالا حالاها تا بلیط خودمون اوکی بشه)، باعث شد دوباره به واکسن پسرک فکر کنیم! فک کنم دوشنبه صبح بهتره بریم واکسنش رو بزنیم حالا تا رفتن... 

++ ما در اصل میخواستیم برا ختنهء پسرک بریم ایران، این همه هم عجله بازی کردیم که تا کوچیکه انجام بشه و هم زود خوب بشه، هم خودش زیاد چیزی نفهمه... بچه بزرگ شد و ما هنوز نرفتیم!


 
ما هنوز نیامده ایم!
ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

همچنان نشستیم سر جامون و منتظریم ببینیم بلیط برا کی اوکی میشه؟ سه شنبه؟ پنجشنبه؟ جمعه؟... هی این هفته میشه هفتهء بعد و هفتهء بعدش میشه بعد!!... چون تعدادمون زیاد هست، همه با هم اوکی نمیشه روی کلاس پروازی ای که رزرو داشتیم. اکثراً میگن تا روز پرواز صبر کنید شاید کنسلی داشتیم. ولی شانس ما این روزا کنسلی هم ندارن! ... هفتهء پیش دیگه تصمیم گرفتیم کلاس پروازیمون رو عوض کنیم که بتونیم بیایم، ولی دفتر گفت باز صبر کنید این هفته شاید وضعیت بهتر باشه. (اینا رو چن روز پیش نوشتم. این هفته یعنی الان! امروز هم که در تماس بودیم، گفتن نه جا نمیده الان هم) تا حالا این هفته الی هفته دیگه هم صبر کنیم ببینیم اوکی میشه یا نه، اگه نشد، دیگه کلاس پروازی رو عوض کنیم (یه بار نشد من یه پرواز اوپن داشته باشم، بدون ما به التفاوت پرداختن اوکی بشه! همیشه یه بهونه ای دارن که برا تاریخی که خودم میخوام، یه هزینه اضافی ازم بگیرن برا اوکی کردنش!!)

به عمر 8 سالهء خارج از ایرانم(!) سابقه نداشته من یه بار حتی دو روز قبل از سفر چمدون ببندم! الان چمدونا دو هفته اس بسته شده و گوشهء خونه است! کولی ها و کابین بگ هم حتی دیروز بسته شد! خیلی آخه دلم خوش بود که این هفته جا میده! نمیدونم هم چرا... ولی جا نداد و دماغ دلمان سوخت!

حالا خودمون که این همه مستاصلیم به کنار، حتی چشم امید بابام اینا که ایران منتظرن هم، یا حتی پسرخالهه که منتظر ما بریم و هی داره تولد بچش رو عقب میندازه، مسترنیک بدبخ رو بگو که همهء کارا و برنامه ریزی هاش قاطی شده! اساسی برنامه ریزی کرده بود که ما میریم و سرش خلوت میشه میشینه سر دل استراحت به کاراش میرسه، ولی طفلک همه کاسه کوزه هاش قاطی شد!

این هفته هم که برنامه سفر داشت به خاطر یه کنفرانس! اون رفت و ما هنوز موندیم خونه! (از همون یه ماه پیش که میخواست هتل و این چیزا بگیره، خودمان را کُشتاندیم و به مامان گفتیم: بیا و بمون تا ما هم باهاش بریم این شهر و برگردیم. هی مامان گفت: یه ماه دیگه خیلی دیره!!... حالا که رسید به اون روز، میگه: زود هم بودا!!... ولی خب نهایتاً که ما نرفتیم ولی مسترنیک رفت!

+ یعنی این همسایهء ما از من سالم تر پیدا نکرد برا حمالی!! اون روز صب تازه هم از خواب بیدار شده بودم، نشسته بودیم دور هم همینطوری، یهو دیدم یکی تند تند میکوبه به درب! رفتم دیدم مادربزرگ همسایه است (اینجا خانواده ها مثل قدیمای ایران، مادربزرگ پدربزرگا با خانوادهء بچشون زندگی میکنن. بچه هاشون میرن سر کار و نوه ها رو اینا نگه میدارن). دیدم یه ویلچر گذاشته جلوی خونه و یه لباسشویی... هی با زبون بی زبونی به من اشاره که: بیا این رو وردار کمک من، بذار روی این ویلچر که ببرم پایین! هر چی هم بهش میگم نمیتونم، نمیفهمید که! دستم رو گرفت کشید برد! هی هم هدایتم میکنه که: پات رو بذار جلوی ویلچر که راه نیفته! دیگه مامان که عمراً حتی بی مانتو هم از خونه بیاد بیرون، بدون روسری، با دمپایی روفرشی پرید اومد بیرون و به من گفت: تو دست نزن با این حال ات، بده من کمک کنم... دیگه خواهره هم اومد کمک و خانوم همساده اسباب کشی فرمودن...

دیروز پریروزا هم یه آقایی اومد به جای اونا (اونا یه خانواده با دو تا بچهء کوچیک بودن. یکی تقریباً 4-5 ساله و یکی زیر یه سال. الان یه آقای تنها اومد جاشون). جالبه که آقاهه انگلیزی هم بلده! گفتم طبقهء ما شده طبقهء خارجکی ها! آخه خب ما که زبان اصلیمون اینجا انگلیسی هست. اینم که اومده که بلده، روبرویی هم یه آقای بازنشسته هست اونم انگلیسی بلدهعینک (فک کنم تنها مزیتش این باشه که اگه مثل این قدیما خواستیم بریم درب خونهء همدیگه سیب زمینی و پیاز قرض کنیم(!)، بتونیم ارتباط برقرار کنیم با هم!خندهخنده)

+ امروز (=ده روز پیش که این پیش نویسِ این پست قلم خورد!) توی این فکر افتاده بودم که کاش یواش یواش کرکرهء وبلاگ رو بکشم پایین... نه که بحث وقت داشتن و نداشتنم برا نوشتن یا ننوشتن باشه، نه، کلاً سبک نوشتار و زندگیم عوض شده... یادتونه تا حتی شاید 3-4 سال پیش، تا اون موقع هم گرچه همچنان از لحظه به لحظهء زندگیم مینوشتم، ولی بیشتر تِم نوشتارم با طنز همراه بود. یواش یواش به عادی بودن رسیدم فکر میکنم. دیگه برا خودم جذابیتی نداره این طرز نوشتار! شاید اگه مینویسم، بیشتر یه عادت برا ثبت وقایع باشه و ایضاً این که واقعاً نوشتن هست که روح من رو عادی نگه میداره و مخصوصاً در شرایط سختی، تحمل ها رو برام راحت تر میکن. هر چند حتی اگه از سختی ها خیلی هم مستقیم ننویسم، یا حتی با طنز ازشون بنویسم، یا اشاره نوشت... به هر حال ، حالم رو خوب میکنه... 

با این همه تغییرات سبک نوشتاری حتی، گفتم شاید بهتر باشه منم مثل خیلی های دیگه اینجا رو یواش یواش ببندم و برم اینستاگرامی چیزی... نمیدونم. فعلاً در حد ایده است. موافقید؟

+ ماجراهای مبین رو مینوشتما! یادتونه؟ دو سه قسمت نوشتم ازش فک کنم... اون هم به اوج جدیدی رسیده! امیدوارم فرصت بشه بیام اونم اضافه کنم... این روزا خیلی درگیر سفارش و خریدای نتی بودم. مابینش هم غذا درست کردن برا مسترنیک (ترجیح میدادم روزای آخر که اینجا هستیم، خودم غذا درست کنم. به دستپخت خودم بیشتر عادت داره)، جمع و جور کردن خونه و برداشتن چیزای اضافی که به درد مسترنیک نمیخوره از دم دست که فضا براش آزادتر باشه، هر یکی دو ساعتی یه بار هم که شیردادن بچه!... اینه که کلاً زیاد فرصت نمیشد متداوماً بیام بشینم اینجا که بنویسم. شبا هم که دیگه واقعاً بیهوشم...


 
ساعت یک و نیم!
ساعت ۳:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

نصفه شبه... بیدار شده بودم برا شیر پسرک، ولى از اونجایى که تا از بغل جدا میشه بیدار میشه، بعد از شیرش گذاشته بودمش روى پام که خوابش عمیق بشه که بعد بذارمش توى تختش، همزمان هم داشتم توى اینستا و فیس بوک میچرخیدم (دست راست ایران که کلاً روى سر ما گیر کرده و اکثر این شبکه هاى اجتماعى اینجا فیلتره! وى.پى.ان هم شبا بهتر جواب میده!)
خلاصه که گفتم بیام اینجا هم یه حضورى بزنم و برم، توى ذهنم بود که اینطورى شروع کنم: "ساعت یک و نیمه شبه و من ... ". بعد گفتم بذا ساعت رو دقیق بنویسم (یک و نیم بیدار شده بودم و فکر نمیکردم بیش از نیم ساعت گذشته باشه)، ولى یهو جا خوردم! ساعت سه و نیم شده بود!!!!
+ همزمان با دیدن عکساى اینستا و فیس بوک بچه ها و ریویوى آدما و شرایط دور و برم، در اصل اومدم اینجا حضورى بزنم و این رو بنویسم که: چقدر یهو دنیاى آدم عوض میشه. و البته چقدر بعضیا همچنان توى دنیاهاى قبلیشون هستن هنوز و من شاید نه (اتفاقا یه پیشنویس هم عصر در همین باب داشتم که نصفه موند. وقت کنم تمومش میکنم و میذارمش). چقدر یهو در کمتر از چار پنج سال حتى (قبلش اومدم بگم ده سال، دیدم نه! حتى ۴-۵ شاید)، دنیات عوض میشه. نوع هیجاناتت، اعتقاداتت... کلاً خودمو حتى با چار سال پیش بسنجم، یه طورایى انگار بردن کوبوندن یه نو ساختن آوردن! (البته اعتقادى و روحى! نه ظاهر و چهره!).
هرچند زیاد هم خودم متوجه نشدم که چى شد و شدم و هستم و گشتم! فقط میبینم الان خیلى فاصله گرفتم از دنیاى خیلى از اطرافیانم که قبلا اینقد فاصله نداشتم ازش...
زندگى اینقدر جدى نبود که شد! و در عین حال اینقدر بى اهمیت نبود که شد...!
++ بیست دقیقهء دیگه هم گذشت! ده دقیقه به چهاره و هنوز بیدارم! باور کن تا چشمم بیاد روى هم، پسرک دوباره بیدار شده برا شیر و من نمیتونم بخوابم!! صبحا هم که فسقلِ بهونه گیر این روزاى من... (به شدت بهونه گیر و بدقلق و بدغذا شده این چند روز، طورى که یه کیلو هم کم کرده و بجز شیر و بستنی چیز خاصى نمیخوره. حس میکنم چار تا دندون آسیایى آخرش داره در میاد و اذیته. البته یه حدسه...)
+++ و بعد از گذشت پنجاه روز، من هنوووووز درگیر عوارض زایمانم!!! دلم هم خوش که طبیعى زایمان کردم که راحت باشم بعدش!!!!! کدوم راحت؟ کدوم کشک؟؟؟... خدا رحمتم کنه!


 
شیفت جدید کاری! + اضافه شد!
ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

یه شیفت جدید کاری برا پستچی های اینجا باز کردیم! اینا اکثراً طی دو شیفت محموله های پستی رو از دفاتر دریافت میکردن و میاوردن تحویل میدادن! یه بار صبح حدود هفت هشت، یه بار هم دو سه ظهر. ولی دیروز حتی پنج و نیم هم دریافت داشتن و برامون دِلیور کردن!خنده

بعله دیگه... وقتی روزانه بین 20 تا 30 آیتم برا تحویل گرفتن داشته باشی، یه شیفت جدید شغلی هم باز میشه برا مردم خب!چشمک

+ این چند روز بیش از 120-130 تا اُردر داشتیم!! خسته نباشیم واقعاً!... عموماً 4 تا پستچی هستن که میان سمت مجتمع ما. این روزا وقتی ما رو پایین میبینن (عموماً خواهره یا مسترنیک که میرن از صندوق برمیدارن چیزا رو)، یا میخندن (وقتی تمام بسته هاشون رو توی صندوق گذاشته باشن، چون میدونن یقیناً چیزی از وسایل ما هم بوده!)، یا اگه هم هنوز نرفته باشن چیزا رو بذارن توی صندوق پستیا، میگن چند دقیقه صبر کنید: و یقیناً حداقل یکی دو بسته از چیزای ما توی وسایلشون پیدا میشه!خنده

دیروز که یه زنه که 4-5 تا بسته برامون آورده بود که اصلاً نذاشت توی صندوق پستی، کلاً اومد بالا تحویلمون داد. وقتی از آسانسور داشت پیاده میشد هم یه مشت غرغر زیر لب کرد و اومد!خنده (پستچی موقتِ این سمت بود. پستچی دائممون نبود که بشناسه ما رو!زبانخنده)

++ حالا جالبه که به خیال خودمون این قد هم اُردر و خرید داشتیم، ولی آخرش هنوز برا حتی بابا هیچی نداریم جز چند تا جوراب و یه کمربند!زبان

+++ اضافه شد نوشت: ظاهراً بلیطمون برا فردا اوکی نمیشه. امروز که تماس گرفتیم با دفترشون، گفتن هنوز جا باز نشده و امکان اوکی شدن بلیطمون کم هست... خواهره میخنده میگه: خب پاشید چمدون سفارش بدیم که دوباره خرید* کنیم!خنده

* ما همچین هم زیاد خرید نکردیم بابا! این رو در نظر داشته باشید چند نفریم خب! (ما که چار تا! مامان و خواهره، بابا و داداشه)، هر کی خودش حتی 4-5 قلم جنس هم بخواد، خودش میشه 40-50 تا... سوغاتی برا هر خانوادهء خاله دایی/ عمه عمو هم هر خانواده دو تا دونه هم در نظر بگیری، خودش میشه شونصد تا!... (تازه این دست پایینشه! چون مثلاً خواهره خودش تنها حداقل 4-5 جفت کفش داشته، 3-4 تا کیف، 3-4 دست لباس... یعنی هر شخص بیش از ده تا اُوردِر به تنهایی... پس در مجموع عملاً خرید خاصی صورت نگرفته سرجمع. و خب این طبیعی هست که توی این حجم، فعلاً بابا فقط چارتا جوراب سهمش باشه!زبان)


 
پسر و بازار!
ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ تیر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

هیچچچچ وقت فکر نمیکردم پسر بچه ها رو هم بتونم دوست داشته باشم. درسته همیشه بهم میگفتن بهت میاد که پسر داشته باشی و ظاهراً هم میگفتم برام فرقی نمیکنه بچم دختر باشه یا پسر (بار اول که باردار شده بودم منظورمه بیشتر)، ولی واقعاً ته دلم دوست داشتم دختر داشته باشم و خدا رو شکر میکنم که بچه اولم رو خدا با دلم راه اومد. ولی الان که پسر دارم، واقعاً باورم نمیشه پسر هم اینقدررر میتونه شیرین باشه. البته مامان معتقده که پسرک، خودش خیلی شیرین هست و کلاً نمیشه دوستش نداشت. نه که بگم حالا کار خاصی هم میکنه ها، نه، کلاً به دل میشینه و دوست داشتنیه. نه فقط هم نظر ما باشه، بیرون هم که میریم همه توی نگاه اول همین حس و برخورد رو دارن. 

راستش اعتراف میکنم که همیشه یه طورایی از پسردار شدن میترسیدم در اصل! همیشه فکر میکردم حالا یه پسر 16-17 ساله گیرم میاد که اصلاً نمیدونم چطور باید باهاش برخورد کرد و کلاً تربیتش کرد!! همیشه حس میکردم چون زن هستم خب با روحیات دخترا آشنام و از پس تربیتشون بر میام، ولی پسر نه! کلاً عامل ترسم از پسردار شدن بیشتر همین بود. ولی الان می بینم که: نه! مثل این که پسر هم نوزاد به دنیا میاد و از همون نوزادیش شخصیت نوجوان یا جوان یه پسر با قِلِق های عجیب رو نداره که نگرانی داشته باشمخنده

+ آیا شما هم مثل بنده برعکس استید؟ وقتی همه سردشونه من گرمم هس!‌ وقتی گرمشونه من سردمه!! جالبه که شبا حتی مسترنیک که همیشه میگه هوا خوبه، تقاضای روشن کردن کولر رو داره، ولی من حتی تا این حد پیش میرم که لرز هم میکنم!!خنده

++ بلیط مامان اینا اوکی شد و ایمیل شد، ولی بلیط ما سه تا هنوز صادر نشده! ولی همش میگن: نگران نباش! اوکی میشه!... آخه چه نگران نباشی رفیقِ من؟ من این همه پاشم شال و کلاه کنم، دم آخر بگید نه نشد؟! 

هر چند هنوووز هم اعتراف میفرمایم که دلم با سفر نیست، اجبار است این سفر!! مخصوصاً که تقریباً یک روز کامل هم توی قطر ترانزیت داریم! خدا بخیر بگذراند با دو عدد نخودچی!

+++ سوغاتی خریدن هم نتی شد!! مامان اینا دیروز نیت داشتن برن خرید، بعد فسقل بیدار شد دیگه کاسه کوزهء اینا رو هم به هم ریخت (با فسقل خرید رفتن واقعاً مصیبته! یه نفر فقط دربست در اختیار ایشون باشه)... خلاصه که با این که هم کلاً گفته بودن سوغاتی خاصی نمیخوایم بخریم و فقط واسه چند نفر محدود، دوباره از: حالا برا فلانی هم یه چی بگیر، فلانی این مدت بابا اینا رو زیاد دعوت کرده زشته، و ... امثالهم شروع شد و فعلاً که هوار نفر اومدن توی لیست!... نهایتاً که دیروز که خرید بیرون منتفی شد، نشستیم پای نت و دوباره خرید نتی!! به حدی تعداد سفارشات بالا بود که دیگه سایت از من کد امنیتی میخواست! باور کن فکر کرده بود ماشین داره اُردِر این قد تند تند!خنده

ولی خدا وکیلی دیروز عصر بعد از 6-7 ساعت یه ریز سرچ و سفارش، واقعاً به اندازه یه بازار رفتن خسته شدیم هممون... 


 
بچه خرس و سفر رفع تکلیفی!
ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

بچه آخر شب که خوابش میاد ولی دلش میخواد مقاومت کنه و بهونه گیر میشه، به چه چیزایی گیر بده خوبه؟

(بماند از شبایی که هر چی بلده میگه: از پلو بگیر تا ماست و هندونه هم میخواد البته!)

امشب دیگه سکه زده برام! ساعت دوازده شب پاشده اومده میگه: عسل!! شیشهء عسل رو برداشته با یه قاشق، نشسته جلوی کارتون پوکویو به عسل خوردن!!! خواهره غش کرده از خنده میگه: خاله تا حالا ندیده بودم یه بچه ای ظرف عسل بگیره دستش و بخوره!! گفتم: ایشون بچه خرس هستن (خرسا بودن عشق عسل بودن آره؟!). البته خرسی در ابعاد بچه گربه!زبان

+ آخر هفته ای رفته بودیم پکن! جاتون خالی! بنده الان یک عدد آدمِ آب پز میباشم! رفته بودیم فقط گرما صاف کنیم بیایم!! هم گرما هم شرجی. طوری که دیگه کولر ماشین هم نمیکشید وقتی توی ترافیک بودیم و گاز نمخورد زیاد ماشین مثلا...

بازم بماند که صبح از قطار جاموندیم!خنده بس که شب قبلش مسترنیک شور میزد و نگران بود!‌ منه بدبخ هم واقعاً نخوابیدم. دو و نیم رفتم توی رختخواب، از شانسم پسرک هم ده بار پاشد!! دیگه از 5.5 هم پاشدم که شش حرکت کنیم سمت ترمینال. هشت حرکت قطارمون بود. یک ساعتی زود هم رسیدیما! ولی... بعله! دم آخر ملت یادشون اومد برن دستشویی، بعد مامان فکر کرده بود که قطار رو برامون نگه میدارن. این شد که سلانه سلانه برگشت و وقتی رسید به ما: جا تر بود و بچه نبود!! یعنی اون لحظه که مسترنیک جلوی گِیت بود و من این طرف و یه چشمم به مسترنیک بود و یه چشمم به مسیری که مامان اینا باید میرسیدن (من زودتر از اونا برگشته بودم از سرویس)، یعنی گریه ام گرفته بوداااا... خلاصه که نهایتاً جا موندیم و اولین حرکتی که توی کلاس بلیط خودمون بود، پنج و نیم عصر بود. اینا هم حالا گیر داده بودن که: همینجا یه جا می مونیم! گفتم: والا شما میخواین بمونید! من با یه بچه که دو دقه ای یه بار شیر میخواد، نِفله میشم! ترجیح میدم برم خونه (خونمون تا اونجا یک ساعت و اندی فاصله داشت). دیگه خلاصه عصر رفتیم و نهایتاً ساعت یک شب رسیدیم بیجینگ و ... بعله خب اون موقع هم دیگه تاکسی متر و مترو و اتوبوس نبود! باید بازار سیاه سوار تاکسی میشدیم. ما هم که زبون اینا رو نمیفهمیدیم که. خدا خیر بده یه آقاهه که هم سفرمون بود (توی ردیف صندلیای ما نشسته بود. قطارمون صندلی هاش مثل اتوبوس و هواپیما بود. کوپه ای نبود. ولی راحتیش چیزی فراتر از هواپیما حتی... سرعتش هم اوکی بود. سرعت سیصد کیلومتر در ساعت. ولی واقعاً حس نمیشد). خلاصه که اون آقاهه کلی همراهی کرد و کمکمون کرد تا تاکسی گرفتیم برا هتل و رفتیم و رسیدیم (هر چند همون هم باز تونست در بهترین حالت، یه تاکسی که 3 برابر هزینهء اصلی رو میگیره پیدا کنه! گفتم که: بازار سیاهِ تاکسی بود جلوی خروجی قطار). 

بالطبع جاهایی که برنامه ریزی کرده بودیم اون روز عصر بریم ولی به خاطر جاموندن از قطار نرفته بودیم هم موند برا روزای دیگه و روزهای بعدیمون خیلی فشرده شد. طوری که اکثر جاها رو فقط سُک سُک میکردیم و پول بلیطش رو انگار بدهکارشون بودیم که بدیم و بریم!! 

مثلاً کاخ تابستانه رو که رفتیم، بجز که خیلیییییی گرم بود، فقط نیم ساعته یه دید زدیم و در رفتیم! عملاً فقط ورودی دادیم!

دیوار چین که: به قسمتی از دیوار که مد نظرمون بود نرسیدیم و یه قسمت دیگه بُردمون تور. که خب جاذبه توریستی کمتری داشت. ولی همونم به خاطر شدت گرما من نتونستم برم باز. من و پسرک، مسترنیک و فسقل رفتیم توی یکی از فروشگاه/کافی شاپ های اون قسمت، مامان و خواهره رفتن توی دو تا قلعه دیدبانیش و چار تا عکس با قسمتایی از دیواره و ... در رفتیم باز! بازم فقط بدهیِ بلیطی داشتیم انگار!!

هر چند به نظرم یه اشتباهی که تور کرد هم این بود که صبح که هنوز وقت داشتیم، در شرایطی که خودش میدونه مثلاً مسیر دیوار چین شلوغ هست، و خب اول اون رو بره، اول ما رو برداشت برد خانهء چایی و کارخونهء ابریشم و دهکده المپیک و این جور چیزا، خب مسلم هست که عصر دیگه خیلی دیر وقت راه افتادیم سمت دیوار چین و حتی اگه ترافیک هم اجازه میداد، دیگه ورودی قسمتای مد نظر از دیوار چین بسته میشد... ما که تجربه نداشتیم که، اوشون که میدونست باید درست برنامه ریزی میکرد. 

دیگه روز بعدش که میخواستن برن برا شهر ممنوعه و میدون تیانانمن (بزرگترین میدان جهان)، من گفتم نمیام. طفلک پسرک مریض میشد این همه گرما. باز فسقل رو میشه بستنی داد و آب ریخت روی دست و پاش و خنکش کرد، ولی اون رو که نمیشه. حتی شیر هم بخواد بخوره، وقتی من گرمم باشه، شیرش باز داغتر هست و بیشتر می پزدش! (هر چند روز قبلش شیر جوش اومده(!) خوردش زیاد هم بد نشد. بالاخره بعد از 3-4 روز شکمش کار کرد و اونم چه کار کردنیییییخنده).

نهایتاً که من و پسرک موندیم هتل و اونا رفتن و برگشتن. و البته چقدر هم که تعریف کردن. این آخریا ما داشتیم فیلم دونگی رو نیگا میکردیم، میگفتن فیلمه کامل برامون ملموس شده. کاااااامل همینطوری بوده اونجا... البته توصیه کردن یه فصل خنک بریم ما که بتونیم همه جاش رو با خیال راحت بگردیم...

و ظهرش دیگه برگشتیم خونمون! (و البته این بار دیگه جا نموندیمزبان)

++ ایران اومدنی شدیم ظاهراً... تقاضا دادم بببینم روی پرواز مامان اینا بلیط منم اوکی میشه یا نه؟...


 
خستهء زورگرفته!
ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

- ظاهراً برا بعضی دوستان، کلمهء دوستیِ ما شده فقط یه واسط که گاهی بیان فقط بگن سلام، زنده ای؟! بعد چار روز بعدش دوست و اقوامشون یادشون بیاد سوال در مورد این کشور و اون کشور دارن از ما!!... و جالبه که بعضی وقتا اون نفر بعدیشون که زنگ میزنه به من، میگه: نمیدونم فلانی (دوستِ خودم که معرفیشون کرده)، بهت گفته که من شرایطم چی شده یا نه؟ بعد بنده دیگه روو رو میذارم کنار که: والا ایشون اصلاً با بنده در تماس نیست مدتهاست! دیدیش سلام منم برسون بگو بی معرفت!!...

والا!!!

گاهی به خودم میگم: مرض دارم جوابشون رو میدم که تازه بعدش هم بی معرفتی دوست خودم هم دوباره بیاد جلوی چشمم و بیشتر زورم بگیره؟؟ ولی می بینم دلم نمیاد اگه کاری از دستمون بر بیاد یا راهنمایی ای...

ولی بازم چی میشه؟ آره... زمانی که دارم جوابشون رو میدم، زمانی این زورگرفتگیه دوباره و به شدت خیلی بیشتر خودش رو نشون میده که: یه ساعت وقت من رو میگیرن، بعد انگار من این وسط سیب زمینی بودم!، میفرمایند: میشه گوشی رو بدی مسترنیک که ما از اون بپرسیم؟ هر چی باشه اون بیشتر میدونه!!!! خب خواهره من! برادره من! خیلی فکر میکنی من نمیفهمم، چرا مزاحم من میشی؟ حس میکنی مسترنیک میفهمه، برو شماره خودشو گیر بیار به خودش زنگ بزن اصلاً!!!!

واقعاً خیلی بهم برمیخوره وقتی اینطوری میگن. کاش حداقل همون اول نگن من فلان سوال رو دارم و از خودم بپرسن. بگن ما با شوهرت کار داریم. خب خیلی بهتره که! نه وقت من رو میگیرن، نه حتی به من بر میخوره اینطوری...


 
لذتِ داشتنی ها...
ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

بحث کار کردن توی ایران بود و شرایط کاری و این که من تمایل دارم برگردیم، خواهره با جدیت پرسید: واقعاً چرا میگی ترجیح میدم برگردم؟ من: واقعاً چرا که نه؟ اون: نه، واقعاً برام سواله... من: به مرور که سن ات بالاتر میره، مخصوصاً وقتی بحث بچه هم هست، یه کم ماجرا فرق داره. من خودم واقعاً لذتِ داشتنِ پدربزرگ و مادربزرگ رو بُردم. دوست ندارم این لذت رو از بچه هام بگیرم. البته این یه ماجرای دو طرفه هست، من حتی دوست ندارم لذت این تجربه رو از مادر و پدرم هم بگیرم. 

مامان خندید گفت: فقط بچه هات؟... 

خواهره: مگه تو کسی دیگه ای هم برات مهم هست؟ (بیشتر منظورش این بود که: مگه تو احساس هم داری؟زبان). خندیدم گفتم: آره! مگه ندیدی اون روز غذام رو هم دادم به اون بچه مجردها؟نیشخند

* روز بعد از تولد، طرفای ظهر بود که یکی از بچه ها مسیج زد که: ما نگران غذاهای زیاد اومده از دیشب هستیما! مابقی برنج و قورمه سبزی رو گذاشته بودم که ناهار بخورم، تا اینطوری گفت، پاشدم یه مقدار دیگه هم که گذاشته بودم فریز، همه رو گرم کردم و 4 پرس درست کردم و با مسترنیک فرستادم دانشگاه که بده به بچه ها... مامان خندید گفت: هیچ وقت فکر نمیکردم تو حاضر باشی غذای جلوی خودت رو برداری و به کسی بدی و این قد از خودگذشتگی داشته باشی! اثرات مادر شدنه ها!!

خواهره خندید گفت: چرا فکر نمیکردی مامان؟ مانی همیشه از خودگذشتگی میکرده که! مامان گفت: نه این مدلی! نه برا هر کسی!... 

خندیدم گفتم: مامانا خیلی خوب بچه هاشون رو میشناسن... حق با مامانه... من این سالها که از ایران و خانواده دور بودم، و ایضاً این سالها که بچه دار شدم، خیلی عوض شدم. وگرنه قبلش همونی بودم که مامان میگه...نیشخند

خلاصه که در ادامهء بحث تمایل برا برگشت به ایران، مامان دوباره پرسید: فقط به خاطر بچه ها یا مادربزرگ و پدربزرگا؟ خودت چی؟ گفتم: نه! من واقعاً هنوز اگه با خودم تنها باشه، مثل این سالهایی که بچه نداشتم، تمایلی به برگشت نداشتم. مامان خندید گفت: اونم به مرور مثل همین مسئله "خاطرِ نوه ها و مادربزرگ پدربزرگا"، برات مهم میشه. به یه حدی میرسی با مرور زمان و گذر سن، به خاطرِ خودت هم حس نیاز به برگشت رو درونت حس میکنی...


 
← صفحه بعد