ساعت یک و نیم!
ساعت ۳:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

نصفه شبه... بیدار شده بودم برا شیر پسرک، ولى از اونجایى که تا از بغل جدا میشه بیدار میشه، بعد از شیرش گذاشته بودمش روى پام که خوابش عمیق بشه که بعد بذارمش توى تختش، همزمان هم داشتم توى اینستا و فیس بوک میچرخیدم (دست راست ایران که کلاً روى سر ما گیر کرده و اکثر این شبکه هاى اجتماعى اینجا فیلتره! وى.پى.ان هم شبا بهتر جواب میده!)
خلاصه که گفتم بیام اینجا هم یه حضورى بزنم و برم، توى ذهنم بود که اینطورى شروع کنم: "ساعت یک و نیمه شبه و من ... ". بعد گفتم بذا ساعت رو دقیق بنویسم (یک و نیم بیدار شده بودم و فکر نمیکردم بیش از نیم ساعت گذشته باشه)، ولى یهو جا خوردم! ساعت سه و نیم شده بود!!!!
+ همزمان با دیدن عکساى اینستا و فیس بوک بچه ها و ریویوى آدما و شرایط دور و برم، در اصل اومدم اینجا حضورى بزنم و این رو بنویسم که: چقدر یهو دنیاى آدم عوض میشه. و البته چقدر بعضیا همچنان توى دنیاهاى قبلیشون هستن هنوز و من شاید نه (اتفاقا یه پیشنویس هم عصر در همین باب داشتم که نصفه موند. وقت کنم تمومش میکنم و میذارمش). چقدر یهو در کمتر از چار پنج سال حتى (قبلش اومدم بگم ده سال، دیدم نه! حتى ۴-۵ شاید)، دنیات عوض میشه. نوع هیجاناتت، اعتقاداتت... کلاً خودمو حتى با چار سال پیش بسنجم، یه طورایى انگار بردن کوبوندن یه نو ساختن آوردن! (البته اعتقادى و روحى! نه ظاهر و چهره!).
هرچند زیاد هم خودم متوجه نشدم که چى شد و شدم و هستم و گشتم! فقط میبینم الان خیلى فاصله گرفتم از دنیاى خیلى از اطرافیانم که قبلا اینقد فاصله نداشتم ازش...
زندگى اینقدر جدى نبود که شد! و در عین حال اینقدر بى اهمیت نبود که شد...!
++ بیست دقیقهء دیگه هم گذشت! ده دقیقه به چهاره و هنوز بیدارم! باور کن تا چشمم بیاد روى هم، پسرک دوباره بیدار شده برا شیر و من نمیتونم بخوابم!! صبحا هم که فسقلِ بهونه گیر این روزاى من... (به شدت بهونه گیر و بدقلق و بدغذا شده این چند روز، طورى که یه کیلو هم کم کرده و بجز شیر و بستنی چیز خاصى نمیخوره. حس میکنم چار تا دندون آسیایى آخرش داره در میاد و اذیته. البته یه حدسه...)
+++ و بعد از گذشت پنجاه روز، من هنوووووز درگیر عوارض زایمانم!!! دلم هم خوش که طبیعى زایمان کردم که راحت باشم بعدش!!!!! کدوم راحت؟ کدوم کشک؟؟؟... خدا رحمتم کنه!


 
شیفت جدید کاری! + اضافه شد!
ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

یه شیفت جدید کاری برا پستچی های اینجا باز کردیم! اینا اکثراً طی دو شیفت محموله های پستی رو از دفاتر دریافت میکردن و میاوردن تحویل میدادن! یه بار صبح حدود هفت هشت، یه بار هم دو سه ظهر. ولی دیروز حتی پنج و نیم هم دریافت داشتن و برامون دِلیور کردن!خنده

بعله دیگه... وقتی روزانه بین 20 تا 30 آیتم برا تحویل گرفتن داشته باشی، یه شیفت جدید شغلی هم باز میشه برا مردم خب!چشمک

+ این چند روز بیش از 120-130 تا اُردر داشتیم!! خسته نباشیم واقعاً!... عموماً 4 تا پستچی هستن که میان سمت مجتمع ما. این روزا وقتی ما رو پایین میبینن (عموماً خواهره یا مسترنیک که میرن از صندوق برمیدارن چیزا رو)، یا میخندن (وقتی تمام بسته هاشون رو توی صندوق گذاشته باشن، چون میدونن یقیناً چیزی از وسایل ما هم بوده!)، یا اگه هم هنوز نرفته باشن چیزا رو بذارن توی صندوق پستیا، میگن چند دقیقه صبر کنید: و یقیناً حداقل یکی دو بسته از چیزای ما توی وسایلشون پیدا میشه!خنده

دیروز که یه زنه که 4-5 تا بسته برامون آورده بود که اصلاً نذاشت توی صندوق پستی، کلاً اومد بالا تحویلمون داد. وقتی از آسانسور داشت پیاده میشد هم یه مشت غرغر زیر لب کرد و اومد!خنده (پستچی موقتِ این سمت بود. پستچی دائممون نبود که بشناسه ما رو!زبانخنده)

++ حالا جالبه که به خیال خودمون این قد هم اُردر و خرید داشتیم، ولی آخرش هنوز برا حتی بابا هیچی نداریم جز چند تا جوراب و یه کمربند!زبان

+++ اضافه شد نوشت: ظاهراً بلیطمون برا فردا اوکی نمیشه. امروز که تماس گرفتیم با دفترشون، گفتن هنوز جا باز نشده و امکان اوکی شدن بلیطمون کم هست... خواهره میخنده میگه: خب پاشید چمدون سفارش بدیم که دوباره خرید* کنیم!خنده

* ما همچین هم زیاد خرید نکردیم بابا! این رو در نظر داشته باشید چند نفریم خب! (ما که چار تا! مامان و خواهره، بابا و داداشه)، هر کی خودش حتی 4-5 قلم جنس هم بخواد، خودش میشه 40-50 تا... سوغاتی برا هر خانوادهء خاله دایی/ عمه عمو هم هر خانواده دو تا دونه هم در نظر بگیری، خودش میشه شونصد تا!... (تازه این دست پایینشه! چون مثلاً خواهره خودش تنها حداقل 4-5 جفت کفش داشته، 3-4 تا کیف، 3-4 دست لباس... یعنی هر شخص بیش از ده تا اُوردِر به تنهایی... پس در مجموع عملاً خرید خاصی صورت نگرفته سرجمع. و خب این طبیعی هست که توی این حجم، فعلاً بابا فقط چارتا جوراب سهمش باشه!زبان)


 
پسر و بازار!
ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ تیر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

هیچچچچ وقت فکر نمیکردم پسر بچه ها رو هم بتونم دوست داشته باشم. درسته همیشه بهم میگفتن بهت میاد که پسر داشته باشی و ظاهراً هم میگفتم برام فرقی نمیکنه بچم دختر باشه یا پسر (بار اول که باردار شده بودم منظورمه بیشتر)، ولی واقعاً ته دلم دوست داشتم دختر داشته باشم و خدا رو شکر میکنم که بچه اولم رو خدا با دلم راه اومد. ولی الان که پسر دارم، واقعاً باورم نمیشه پسر هم اینقدررر میتونه شیرین باشه. البته مامان معتقده که پسرک، خودش خیلی شیرین هست و کلاً نمیشه دوستش نداشت. نه که بگم حالا کار خاصی هم میکنه ها، نه، کلاً به دل میشینه و دوست داشتنیه. نه فقط هم نظر ما باشه، بیرون هم که میریم همه توی نگاه اول همین حس و برخورد رو دارن. 

راستش اعتراف میکنم که همیشه یه طورایی از پسردار شدن میترسیدم در اصل! همیشه فکر میکردم حالا یه پسر 16-17 ساله گیرم میاد که اصلاً نمیدونم چطور باید باهاش برخورد کرد و کلاً تربیتش کرد!! همیشه حس میکردم چون زن هستم خب با روحیات دخترا آشنام و از پس تربیتشون بر میام، ولی پسر نه! کلاً عامل ترسم از پسردار شدن بیشتر همین بود. ولی الان می بینم که: نه! مثل این که پسر هم نوزاد به دنیا میاد و از همون نوزادیش شخصیت نوجوان یا جوان یه پسر با قِلِق های عجیب رو نداره که نگرانی داشته باشمخنده

+ آیا شما هم مثل بنده برعکس استید؟ وقتی همه سردشونه من گرمم هس!‌ وقتی گرمشونه من سردمه!! جالبه که شبا حتی مسترنیک که همیشه میگه هوا خوبه، تقاضای روشن کردن کولر رو داره، ولی من حتی تا این حد پیش میرم که لرز هم میکنم!!خنده

++ بلیط مامان اینا اوکی شد و ایمیل شد، ولی بلیط ما سه تا هنوز صادر نشده! ولی همش میگن: نگران نباش! اوکی میشه!... آخه چه نگران نباشی رفیقِ من؟ من این همه پاشم شال و کلاه کنم، دم آخر بگید نه نشد؟! 

هر چند هنوووز هم اعتراف میفرمایم که دلم با سفر نیست، اجبار است این سفر!! مخصوصاً که تقریباً یک روز کامل هم توی قطر ترانزیت داریم! خدا بخیر بگذراند با دو عدد نخودچی!

+++ سوغاتی خریدن هم نتی شد!! مامان اینا دیروز نیت داشتن برن خرید، بعد فسقل بیدار شد دیگه کاسه کوزهء اینا رو هم به هم ریخت (با فسقل خرید رفتن واقعاً مصیبته! یه نفر فقط دربست در اختیار ایشون باشه)... خلاصه که با این که هم کلاً گفته بودن سوغاتی خاصی نمیخوایم بخریم و فقط واسه چند نفر محدود، دوباره از: حالا برا فلانی هم یه چی بگیر، فلانی این مدت بابا اینا رو زیاد دعوت کرده زشته، و ... امثالهم شروع شد و فعلاً که هوار نفر اومدن توی لیست!... نهایتاً که دیروز که خرید بیرون منتفی شد، نشستیم پای نت و دوباره خرید نتی!! به حدی تعداد سفارشات بالا بود که دیگه سایت از من کد امنیتی میخواست! باور کن فکر کرده بود ماشین داره اُردِر این قد تند تند!خنده

ولی خدا وکیلی دیروز عصر بعد از 6-7 ساعت یه ریز سرچ و سفارش، واقعاً به اندازه یه بازار رفتن خسته شدیم هممون... 


 
بچه خرس و سفر رفع تکلیفی!
ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

بچه آخر شب که خوابش میاد ولی دلش میخواد مقاومت کنه و بهونه گیر میشه، به چه چیزایی گیر بده خوبه؟

(بماند از شبایی که هر چی بلده میگه: از پلو بگیر تا ماست و هندونه هم میخواد البته!)

امشب دیگه سکه زده برام! ساعت دوازده شب پاشده اومده میگه: عسل!! شیشهء عسل رو برداشته با یه قاشق، نشسته جلوی کارتون پوکویو به عسل خوردن!!! خواهره غش کرده از خنده میگه: خاله تا حالا ندیده بودم یه بچه ای ظرف عسل بگیره دستش و بخوره!! گفتم: ایشون بچه خرس هستن (خرسا بودن عشق عسل بودن آره؟!). البته خرسی در ابعاد بچه گربه!زبان

+ آخر هفته ای رفته بودیم پکن! جاتون خالی! بنده الان یک عدد آدمِ آب پز میباشم! رفته بودیم فقط گرما صاف کنیم بیایم!! هم گرما هم شرجی. طوری که دیگه کولر ماشین هم نمیکشید وقتی توی ترافیک بودیم و گاز نمخورد زیاد ماشین مثلا...

بازم بماند که صبح از قطار جاموندیم!خنده بس که شب قبلش مسترنیک شور میزد و نگران بود!‌ منه بدبخ هم واقعاً نخوابیدم. دو و نیم رفتم توی رختخواب، از شانسم پسرک هم ده بار پاشد!! دیگه از 5.5 هم پاشدم که شش حرکت کنیم سمت ترمینال. هشت حرکت قطارمون بود. یک ساعتی زود هم رسیدیما! ولی... بعله! دم آخر ملت یادشون اومد برن دستشویی، بعد مامان فکر کرده بود که قطار رو برامون نگه میدارن. این شد که سلانه سلانه برگشت و وقتی رسید به ما: جا تر بود و بچه نبود!! یعنی اون لحظه که مسترنیک جلوی گِیت بود و من این طرف و یه چشمم به مسترنیک بود و یه چشمم به مسیری که مامان اینا باید میرسیدن (من زودتر از اونا برگشته بودم از سرویس)، یعنی گریه ام گرفته بوداااا... خلاصه که نهایتاً جا موندیم و اولین حرکتی که توی کلاس بلیط خودمون بود، پنج و نیم عصر بود. اینا هم حالا گیر داده بودن که: همینجا یه جا می مونیم! گفتم: والا شما میخواین بمونید! من با یه بچه که دو دقه ای یه بار شیر میخواد، نِفله میشم! ترجیح میدم برم خونه (خونمون تا اونجا یک ساعت و اندی فاصله داشت). دیگه خلاصه عصر رفتیم و نهایتاً ساعت یک شب رسیدیم بیجینگ و ... بعله خب اون موقع هم دیگه تاکسی متر و مترو و اتوبوس نبود! باید بازار سیاه سوار تاکسی میشدیم. ما هم که زبون اینا رو نمیفهمیدیم که. خدا خیر بده یه آقاهه که هم سفرمون بود (توی ردیف صندلیای ما نشسته بود. قطارمون صندلی هاش مثل اتوبوس و هواپیما بود. کوپه ای نبود. ولی راحتیش چیزی فراتر از هواپیما حتی... سرعتش هم اوکی بود. سرعت سیصد کیلومتر در ساعت. ولی واقعاً حس نمیشد). خلاصه که اون آقاهه کلی همراهی کرد و کمکمون کرد تا تاکسی گرفتیم برا هتل و رفتیم و رسیدیم (هر چند همون هم باز تونست در بهترین حالت، یه تاکسی که 3 برابر هزینهء اصلی رو میگیره پیدا کنه! گفتم که: بازار سیاهِ تاکسی بود جلوی خروجی قطار). 

بالطبع جاهایی که برنامه ریزی کرده بودیم اون روز عصر بریم ولی به خاطر جاموندن از قطار نرفته بودیم هم موند برا روزای دیگه و روزهای بعدیمون خیلی فشرده شد. طوری که اکثر جاها رو فقط سُک سُک میکردیم و پول بلیطش رو انگار بدهکارشون بودیم که بدیم و بریم!! 

مثلاً کاخ تابستانه رو که رفتیم، بجز که خیلیییییی گرم بود، فقط نیم ساعته یه دید زدیم و در رفتیم! عملاً فقط ورودی دادیم!

دیوار چین که: به قسمتی از دیوار که مد نظرمون بود نرسیدیم و یه قسمت دیگه بُردمون تور. که خب جاذبه توریستی کمتری داشت. ولی همونم به خاطر شدت گرما من نتونستم برم باز. من و پسرک، مسترنیک و فسقل رفتیم توی یکی از فروشگاه/کافی شاپ های اون قسمت، مامان و خواهره رفتن توی دو تا قلعه دیدبانیش و چار تا عکس با قسمتایی از دیواره و ... در رفتیم باز! بازم فقط بدهیِ بلیطی داشتیم انگار!!

هر چند به نظرم یه اشتباهی که تور کرد هم این بود که صبح که هنوز وقت داشتیم، در شرایطی که خودش میدونه مثلاً مسیر دیوار چین شلوغ هست، و خب اول اون رو بره، اول ما رو برداشت برد خانهء چایی و کارخونهء ابریشم و دهکده المپیک و این جور چیزا، خب مسلم هست که عصر دیگه خیلی دیر وقت راه افتادیم سمت دیوار چین و حتی اگه ترافیک هم اجازه میداد، دیگه ورودی قسمتای مد نظر از دیوار چین بسته میشد... ما که تجربه نداشتیم که، اوشون که میدونست باید درست برنامه ریزی میکرد. 

دیگه روز بعدش که میخواستن برن برا شهر ممنوعه و میدون تیانانمن (بزرگترین میدان جهان)، من گفتم نمیام. طفلک پسرک مریض میشد این همه گرما. باز فسقل رو میشه بستنی داد و آب ریخت روی دست و پاش و خنکش کرد، ولی اون رو که نمیشه. حتی شیر هم بخواد بخوره، وقتی من گرمم باشه، شیرش باز داغتر هست و بیشتر می پزدش! (هر چند روز قبلش شیر جوش اومده(!) خوردش زیاد هم بد نشد. بالاخره بعد از 3-4 روز شکمش کار کرد و اونم چه کار کردنیییییخنده).

نهایتاً که من و پسرک موندیم هتل و اونا رفتن و برگشتن. و البته چقدر هم که تعریف کردن. این آخریا ما داشتیم فیلم دونگی رو نیگا میکردیم، میگفتن فیلمه کامل برامون ملموس شده. کاااااامل همینطوری بوده اونجا... البته توصیه کردن یه فصل خنک بریم ما که بتونیم همه جاش رو با خیال راحت بگردیم...

و ظهرش دیگه برگشتیم خونمون! (و البته این بار دیگه جا نموندیمزبان)

++ ایران اومدنی شدیم ظاهراً... تقاضا دادم بببینم روی پرواز مامان اینا بلیط منم اوکی میشه یا نه؟...


 
خستهء زورگرفته!
ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

- ظاهراً برا بعضی دوستان، کلمهء دوستیِ ما شده فقط یه واسط که گاهی بیان فقط بگن سلام، زنده ای؟! بعد چار روز بعدش دوست و اقوامشون یادشون بیاد سوال در مورد این کشور و اون کشور دارن از ما!!... و جالبه که بعضی وقتا اون نفر بعدیشون که زنگ میزنه به من، میگه: نمیدونم فلانی (دوستِ خودم که معرفیشون کرده)، بهت گفته که من شرایطم چی شده یا نه؟ بعد بنده دیگه روو رو میذارم کنار که: والا ایشون اصلاً با بنده در تماس نیست مدتهاست! دیدیش سلام منم برسون بگو بی معرفت!!...

والا!!!

گاهی به خودم میگم: مرض دارم جوابشون رو میدم که تازه بعدش هم بی معرفتی دوست خودم هم دوباره بیاد جلوی چشمم و بیشتر زورم بگیره؟؟ ولی می بینم دلم نمیاد اگه کاری از دستمون بر بیاد یا راهنمایی ای...

ولی بازم چی میشه؟ آره... زمانی که دارم جوابشون رو میدم، زمانی این زورگرفتگیه دوباره و به شدت خیلی بیشتر خودش رو نشون میده که: یه ساعت وقت من رو میگیرن، بعد انگار من این وسط سیب زمینی بودم!، میفرمایند: میشه گوشی رو بدی مسترنیک که ما از اون بپرسیم؟ هر چی باشه اون بیشتر میدونه!!!! خب خواهره من! برادره من! خیلی فکر میکنی من نمیفهمم، چرا مزاحم من میشی؟ حس میکنی مسترنیک میفهمه، برو شماره خودشو گیر بیار به خودش زنگ بزن اصلاً!!!!

واقعاً خیلی بهم برمیخوره وقتی اینطوری میگن. کاش حداقل همون اول نگن من فلان سوال رو دارم و از خودم بپرسن. بگن ما با شوهرت کار داریم. خب خیلی بهتره که! نه وقت من رو میگیرن، نه حتی به من بر میخوره اینطوری...


 
لذتِ داشتنی ها...
ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

بحث کار کردن توی ایران بود و شرایط کاری و این که من تمایل دارم برگردیم، خواهره با جدیت پرسید: واقعاً چرا میگی ترجیح میدم برگردم؟ من: واقعاً چرا که نه؟ اون: نه، واقعاً برام سواله... من: به مرور که سن ات بالاتر میره، مخصوصاً وقتی بحث بچه هم هست، یه کم ماجرا فرق داره. من خودم واقعاً لذتِ داشتنِ پدربزرگ و مادربزرگ رو بُردم. دوست ندارم این لذت رو از بچه هام بگیرم. البته این یه ماجرای دو طرفه هست، من حتی دوست ندارم لذت این تجربه رو از مادر و پدرم هم بگیرم. 

مامان خندید گفت: فقط بچه هات؟... 

خواهره: مگه تو کسی دیگه ای هم برات مهم هست؟ (بیشتر منظورش این بود که: مگه تو احساس هم داری؟زبان). خندیدم گفتم: آره! مگه ندیدی اون روز غذام رو هم دادم به اون بچه مجردها؟نیشخند

* روز بعد از تولد، طرفای ظهر بود که یکی از بچه ها مسیج زد که: ما نگران غذاهای زیاد اومده از دیشب هستیما! مابقی برنج و قورمه سبزی رو گذاشته بودم که ناهار بخورم، تا اینطوری گفت، پاشدم یه مقدار دیگه هم که گذاشته بودم فریز، همه رو گرم کردم و 4 پرس درست کردم و با مسترنیک فرستادم دانشگاه که بده به بچه ها... مامان خندید گفت: هیچ وقت فکر نمیکردم تو حاضر باشی غذای جلوی خودت رو برداری و به کسی بدی و این قد از خودگذشتگی داشته باشی! اثرات مادر شدنه ها!!

خواهره خندید گفت: چرا فکر نمیکردی مامان؟ مانی همیشه از خودگذشتگی میکرده که! مامان گفت: نه این مدلی! نه برا هر کسی!... 

خندیدم گفتم: مامانا خیلی خوب بچه هاشون رو میشناسن... حق با مامانه... من این سالها که از ایران و خانواده دور بودم، و ایضاً این سالها که بچه دار شدم، خیلی عوض شدم. وگرنه قبلش همونی بودم که مامان میگه...نیشخند

خلاصه که در ادامهء بحث تمایل برا برگشت به ایران، مامان دوباره پرسید: فقط به خاطر بچه ها یا مادربزرگ و پدربزرگا؟ خودت چی؟ گفتم: نه! من واقعاً هنوز اگه با خودم تنها باشه، مثل این سالهایی که بچه نداشتم، تمایلی به برگشت نداشتم. مامان خندید گفت: اونم به مرور مثل همین مسئله "خاطرِ نوه ها و مادربزرگ پدربزرگا"، برات مهم میشه. به یه حدی میرسی با مرور زمان و گذر سن، به خاطرِ خودت هم حس نیاز به برگشت رو درونت حس میکنی...


 
تولد در تولدانه...
ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

من الان دو روزه هی میخوام بیام شرح تولد بدم، مگه میشه؟

نه که فک کنید من یادم رفته بیام شرح تولدانه بدما! نه... فقط نمیدونم با کدوم دستم بیام بنویسم!؟خنده

این روزا نه شب خواب دارم، نه صبح! کلهم اجمعین زندگیم قاطیه... همین اندازه که میرسم نفس بکشم جای شکرش باقیه... البته کل یک ماه اخیر همینطوری بوده روال زندگیم. 

 


 
شانس...
ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

هفتهء قبل یه شیشه شیر واسه فسقل سفارش داده بودم، مطمئن نبودم که اوریجنال باشه (کلاً محصولات اوِنت استفاده میکنه)، وقتی رسید، دیدم خوشبختانه اورجینال هست و خب یه دونه دیگه هم میخواستم. خلاصه که دوباره به همون فروشنده سفارش دادم. ولی در کمال ناباوری دیدم فرداش یهو توی گزارش پست که توی سایت زده، نوشته که: دو روز پیش تحویل شده (یعنی تاریخ تحویل شیشهء قبلی!!). دیگه مسیج زدم به فروشنده که: بابا من دو بار به تو سفارش دادم! سایت چی نوشته؟... دیگه عذرخواهی و اینا که: سایت اشتباه کرده، نگران نباش، من سفارشت رو ارسال کردم.

خلاصه که دو سه روز گذشت و دیدم هنوز نرسیده. الان داشتم براش مسیج میزدم دوباره که: چی شد سفارش من؟ دیگه کلی عذرخواهی و اینا که: نمیدونم چی شده، من الان دوباره برات ارسال میکنم و به عنوان عذرخواهی، یه شیشه شور اصل اونت هم اشانتیون میذارم روش، و امیدوارم من رو ببخشید. (حالا شیشه شور خودش هم بودش، اونم همون اونت هست. ولی خب این دو سال، دیگه یه کم داغون شده. شیشه هم اولش قصد نداشتم براش بگیرم، گفتم از شیر میگیرمش دیگه. ولی یه مدته جوگیر شده با این که شیرش رو خیلی هم رقیق میکنم، ولی بیشتر شیر میخواد. منم ترجیح دادم فعلاً قطعش نکنم براش. اینه که شیشه هم اضافه کردم، چون شیشه های قبلیش داشت فاسد میشد دیگه و به راحتی شسته نمیشد)

مامان هم خندیده میگه: خوب هم خوش شانس هستیا! اون لباسه که پس نگرفت ولی پولش رو بهت برگردوند. اون سری مالزی که بودی که برس/سشوار براشینگت رو پس نگرفت، ولی باز پولش رو پس داد اونم (من سفارش درجهء یک داده بودم، جنس درجه دو برام فرستاده بودن. اولش که اعتراض کردم جوابی ندادن، ولی بعد از چند ماه خوده مسئول فروشگاه برام ایمیل زد و عذرخواهی کرد و پول رو برگردوند). الان اکثر چیزایی که میخری که یه اشانتیون هم رووش میذارن برات.

نوتلاهای امروز هم که... (یه فروشنده ای زده بود که یه تعداد دارم که مارک رووش آب خورده، ولی خودش پُلُم هست، ولی زیر قیمت میدم. منم سفارش دادم چند تاش رو. چون گفت پلم بودن مهمه. چیکار به مارکش دارم. بعد دیدم چند روز نفرستاد، مسیج زدم که چی شد؟ اونم گفت ببخشید دیگه اوت آف استوک شده، میفرستم تا فردا! حالا امروز که رسید دیدم نوتلای جدید و سالم و تاریخ بالا فرستاده برام).

خلاصه که از هر سفارشی یه حالی میبریم...

پاشم ننه، پاشم برم کیک تولد رو درست کنم، قرار شده تولد رو فردا بگیریم. (تولد فسقل در اصل آخر هفته است. ولی چون مصادف با عید فطر بود و گفتیم شاید بچه ها برنامه داشته باشن، ترجیح دادیم این آخر هفته تولد بگیریم. مازاد بر اینکه خودمون هم شاید بخوایم بریم پکن... دیشب هم یه تولد داشتیم. فردا شب هم یکی... بعد میام در مورد همش توضیح بیشتری میدم ایشالا... فعلاً برم به کیک درست کردنم برسم. قورمه سبزیِ فردا شب رو هم الان گذاشتم و آماده است. یحتمل مرغ و سالاد الویه و سوپ قارچ و خامه هم درست کنم...)

+ بعضی ری.اکشن ها کاملاً نشون میده بعضی از دوستان دارن اینجا رو میخونن! (ری.اکشن در برخوردای دیگه و جاهای دیگه)... هنوز تصمیم قطعی ای نگرفتم ولی شاید تصمیم بگیریم یا خصوصی بنویسم یا...)


 
نذری یهویی!
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ تیر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

گاهی وقتا فکر میکنم واقعاً چرا من اینقد جوگیرم؟ واقعاً آیا!خنده 

گفته بودم میخوام آش رشته نذری درست کنما!؟ بگو خب... خلاصه هی امروز فردا میشد. یه روز هنوز ظرفای یه بار مصرف نرسیده بود، یه روز میگفتم حبوبات رو خیس نکردم. یه روز فلان کار بود، یه روز بارونی، یه روز حوصله یاری نمیکرد!... خلاصه که هی برا خودمون عقبش مینداختیم. تا این که دیروز ظهر که همینطوری نشسته بودیم توی خونه نیگای خودمون و اهالی خونه میکردیم(!)، یهو به خواهره گفتم: میای بریم سر کوچه سبزی و این چیزای آش رو بخریم که یواش یواش آمادش کنیم برا فردا؟ و خب رفتیم...

بعدشم که برگشتیم، حبوبات آش رو ریختم توی آب جوش، گفتم اگه بشه همین امروز بپزمش که فردا دیگه دو قدم جلو باشم.

بعد همینطوری که داشتیم کارا رو میکردیم، خواهره هم گفت: میخوای من هم پیازداغ و سیرداغش رو آماده کنم؟ خراب که نمیشه... گفتم اوکی آماده کن. 

و از اونجایی که خواهره هم مثل خوده بنده میباشد و ما کلاً یه مدل قالب خوردیم از کارخونه مث که(!)، و اونم جوگیرتر از من(!)، یهو گفت: میگما! چرا اصلاً فردا؟ بیا همین امروز درستش کنیم! (حالا ساعت چند؟ دو ظهر! اگه بخوایم دلیور کنیم تا چه موقع باید ببریم دانشگاه که بچه ها بیان ببرن؟ تا شش-شش و نیم!) خلاصه طی تماسی با مسترنیک، گفتیم که برنامه اینطوریاست. ولی خب از اونجایی که خونِ اوشون مدلش فرق داره و کلاً همیشه سختگیر هس(!)، شروع شد که: حالا شاید بارونی باشه! شاید سخت باشه! شاید بچا نتونن! شاید اِل! شاید بل...

نهایتاً که گفتمش: ببین! من تا پخته شدن حبوبات صبر میکنم. اگه دیدیم بارون کم شد، سبزی ها رو خرد میکنم که بریزم توی آش. اگر که نه، که هیچی. دیگه 4 اینا بود دیدیم بارون قطع شد. بهش زنگول کردم که آش رو بذارم؟ گفت بذا توی گروه* بزنم ببینم بچه ها میتونن بیان تحویل بگیرن؟...

خلاصه که به چشم بر هم زدنی، الک الکی آش پختیم و ساعت شش هم اومد سی کاسه آش تزئین شده تحویل گرفت و بُرد و والسلام!

و ما اینیم!خنده

حالا بماند که اون نیم ساعتی که مسترنیک اومد خونه که ظرفا رو تحویل بگیره، چه استرسی به ما وارد کرد! طوری که حتی مامان اینا هم گفتن: وای خوب شد این از ظهر که ما یهو تصمیم گرفتیم نبودش! وگرنه هیچ کاری نمیتونستیم بکنیم!... یعنی خدای استرس وارد کردن به آدم برا آن-تایم بودنه ها! حالا یه ربع به شش اومده ها، برنامه با بچه ها شش و نیم هستا، خب سی تا ظرف هم که بیشتر نمیخواستیم پُر کنیم. یعنی خودش رو مُرد بس که: بدو! بدو! دیر شد! زشته! این بچه رو تو بگیر! اون کاسه رو بده من! یکی زنگ زد و میخواست درب خونه بیاد آشش رو تحویل بگیره، بهش میگه دستم بند هست بیا بالا!!!خنده یعنی کارای این بشر آی خنده دار بود!!! دستش به چی بند بود هم نمیدونم! دو دقه گفتیم بچه رو بگیر تا ما آش ها رو بکشیم ها! با یه بچه نمیتونست یه آش هم بده دست مردم!زبان

حالا جالبه که توی گروه هر کی میخواد تشکر کنه، از دست اندرکاران و خانواده مسترنیک (مامان اینا منظورشونه. من رو بخوان بگن، میگن یا مانیا، یا همسرت)، تشکر میکنن!!! من نمیدونم چرا کسی فکر نمیکنه من آش پختم؟!!!خنده حتی یکی از بچه ها هم که به خودم پی.ام داد، اونم درخواست کرد مراتب تشکرش رو به مامانم اینا برسونم!زبان در صورتی که حتی سبزی ها رو هم خودم تنها شستم و خرد کردم. تنها کاری که اونا کمکم کردن، پیازداغ و سیرداغ گرفتن توسط خواهره بود و بعد هم کشیدن آش ها توی ظرف برا تحویل به بچه ها!

* بچه های دانشگاه مسترنیک اینا، یه گروهِ غذا و اینا راه انداختن. بعد اونایی که در توانشون هست غذا درست میکنن (به بقیه میفروشن البته. اعلام میکنن فلان روز مثلاً فلان غذا هست، بچه ها آمار میدن که کیا میخوان، دیگه آماده میکنن میان تحویل میدن توی دانشگه بهشون. اینجا غذا ایرانی نیست. یه رستوان/بار ایرانی هست اون سر شانگهای هست، از دانشگاه اینا خیلی دور هست. بچه ها هم اکثراً مجرد هست و خیلی هاشون غذا بلد نیستن درست کنن. حالا اگه یادم نره ماجرای غذا پختن یکیشون رو هم تعریف میکنم براتون.) البته الان صرفاً خانومِ یکی از بچه ها هست که غذا درست میکنه و میفروشن به بقیه. یکی از پسرا هم خیارشور درست میکنه. ولی کلاً یه گروه به اسم گروه غذای دانشجویی دارن. دیگه ما هم برا نذری دادن، توی همون گروه اعلام کردیم. 

+ اون روز دیدم مسترنیک خیلی درگیره پیدا کردن قابلمه برا یکی از بچه هاست. میگفت پسره گفته تو که متاهلی کمکم کن که یه قابلمه به درد بخور پیدا کنم که غذا توش نسوزه (نخندین عامو! منظورش این نیست که کلاً غذا رو ول کنیم توش و نسوزه! اینجا خیلی از قابلمه ها کفه های نازکی دارن، شعله های گاز هم خیلی زیاده و به راحتی کم نمیشه (خاموش میشه یهو!). بعد این بنده خدا، اینطور قابلمه ای میخواست که کف اش به اون نازکی نباشه). خلاصه که بگرد و واگرد، تا بالاخره پسره قابلمه خرید. بعد دیدم اون روز مسترنیک اومده میگه: ماکارونی چیطور درست میکنن؟... دو دقه بعد اومد یه عکس نشونم داد که: پسره این رو فرستاده، نوشته ماکارونی که درست کردم خیلی خشک بوده، چطوری ماکارونی درست کنم؟! (اینجا پاستاها خیلی باید جوش بخوره که نرم بشه. شاید گاهی حتی بیش از نیم ساعت چهل دقیقه!). خلاصه که بهش گفتیم و دیدیم عصرش دوباره مسیج زد که: چطوری ته دیگه درست کنم؟! ... خندم گرفته بود... گفتم: پسرا مخصوصاً وقتی دوره دانشجویی دور از خانواده هستن، حداقل ماکارونی رو دیگه بلد میشن درست کنن! این چطوریاست که هیچی بلد نیست؟ تازه اومده اینجا؟ مسترنیک: نه بابا! 4-5 ساله اینجاست پسره!!! و بنده چشمام همینطوری شده که: هیپنوتیزم وااا! این چند سال خب چیکار میکرده؟؟؟

حالا دیروز هم که آش داشتیم، داشتم به مسترنیک میگفتم: برا فلانی هم بُردی؟ خواهره هی میخندید میگفت: برا اون پسره ته دیگ نذری درست کن، آش نمیخواد!خنده

++ یعنی باز باید یه سفر برم ایران؟... نمیدونم شایدم مالزی... من نمیدونم چطوریاس که هر وقت اساسی قصد میکنم ایران نرم، نیروهای طبیعی هم خیلی اساسی تر تلاش میکنن که من رو بفرستن ایران!آخ


 
آرایشگر سیار!
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ تیر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

حدس بزنید امروز موهای فسقل رو کجا کوتاه کردم؟... بله بله! : توی آشپزخونه!خنده 

بس که این روزا این دختر عجیب غریب شده! توی حمام که نمیذاره سرش رو بشورون، همش جیغ ویغ! دست به موهاش؟ عمراً! موهاش رو ببندم یا گل سر و اینا؟ عمراً! در میاره پرتاب میکنه و خودشم فرار میکنه...

امروز خواهره بُرده بودش حمام، حالا بماند که به چه مصیبتی اومد بیرون (میخواست بیاد بیرون، ولی حاضر نبود سرش رو آب بکشن که شامپوش شسته بشه!! بعد هم حاضر نبود لباس بپوشه! این قد رفتم گولش زدم تا تونستم یه کم معقول بیارمش بیرون!). حالا خودمم اون موقع یه دستم به غذا درست کردن بود، همینطوری یهو جوگیر شدم که: "مامان بیا تا موهای وَی وَی شده رو کوچولو کنم!"... دیگه اونم میومد وامیستاد و سرگرم وسایل آشپزخونه میشد و من دوزار موهاش رو فقط توی دست میگرفتم و کوتاه میکردم...

خوب شد آخرش البته. جلوش رو قبلاً طی یه حرکت انتحاری دیگه کوتاه کرده بودم (همش میرفت توی چشمش، نمیذاشت هم ببندمش). الان هم پشتش خیلی بلند شده بود و همش عرق میکرد توی گرما، نمیذاشت هم ببندمش باز. دیگه پشتش رو براش کوتاه کردم. صورتش شد کپی صورت خودم: گِرررررررد... مثل گردو!

خلاصه روزگاری داریم ما با این دخترک...

+ نشستم مثل آدمای مجبور(!)، تا الان که دوازده و نیم شب هست، همه سفارشای خرده ریزای تولد فسقل رو دادم (لباس برا خودش و تزئینات خونه و کلاه و شمع و اینا...). خودش هم هی میاد سراغ مانیتور و چیزا رو که رنگی رنگی هستن نیگا میکنه و هی میگه: خوشکله! قشنگه!

حالا ایشالا دو هفته دیگه تقریباً که تولدشه، عکساش رو میذارم...

تقریباً تصمیم گرفتم چه کسانی رو هم دعوت کنیم برا تولد. فقط مونده تصمیم نهایی برا غذاها...

++ وقتی دغدغه ات میشه پی.پی نکردن بچه ات و پا به پای زور زدنش گریه میکنی!!... 

+++ مدت ها بود از دست خیلی از دوستام خیلیییی ناراحت بودم. طوری که شدیداً تصمیم گرفته بودم که کاملاً بی خیالشون بشم و البته هم تا حدی شدم: طوری که حتی بعضیا رو توی اینستا حتی آن.فالو کردم. تا چن روز پیش، دیدم اولش هم وقتی عکس گذاشتم ری.اکشنی نداشت یکیشون. در صورتی که خودش عکس میذاشت و خب معلوم بود اینستاگرام میاد. گفتم خب خوبه متوجه شده که دیگه نمیخوام باهاش در ارتباط باشم زیاد (چون قبلش که هنوز فالوش میکردم هم، مدت ها بود دیگه هیچ عکسیش رو لایک نمیکردم). بعد دیدم فرداش اومد کامنت گذاشت!!!خنده گفتم زهی خیال باطل که بفهمن بعضیا که چقددد از دستشون ناراحتی...

اول هم اومدم همونطور ناراحت بمونم و محلش نذارم. ولی بعد یهو به خودم گفتم: بی خیال... بذا فراموش کنم آدما چطور بی معرفتن... خیلی دوستانه و حتی شوخیانه جواب کامنتاش رو دادم... شاید بهتره فراموش کنم خیلی از ناراحتی هام رو. دوست دارم قلبم رو بزرگتر از قبل کنم... بگذرم بیشتر، فراموش کنم بیشتر، به دل نگیرم بیشتر، و وسیع تر شم بیشتر و بیشتر...


 
← صفحه بعد