مالزی نشین...!
 

لبخند

+ فرداش اضافه شد: اگه نیستم خبر خاصی نیس. یه مدتیش پرشین بلاگ خل شده بود، همون لحظه که من میومدم چیزی بنویسم، اون مُرده بود و بالا نمیومد، بعدشم من دیگه حرفام یادم میرفت. این میشد که دیگه چیزی نمی نوشتم. همه حرفا هم بیشتر مال همون بُرهه بود که کلی مهمونیا فشرده بود و اینا. کلی هاش هم هست و پیش نویسه، ولی حوصله ندارم فعلاً بخونمشون که چی نوشتم. ولش کردم به امون خدا!

بعدشم دیگه چون یه مدت ننوشتم، حس نوشتنه پرید خدا رو شکر!! حتی حوصله نداشتم بیام توی بلاگ ببینم کامنتی چیزی هست یا نه... قصد داشتم همین رویه رو هم ادامه بدم و دیگه کلاً بی خیالِ نوشتن شم، ولی وقتی دیدم شماها نگرانید، گفتم بیام یه گزارش احوال بدم که خوبم و نگران نباشید.

مازاد بر این که لپ تاپم رو هم دارم اسباب کشی ِ اطلاعاتی میکنم که امروز یا فردا حداکثر تحویل ِ خریدار بدم. حالا کِی هم فرصت کنم برم دوباره لپ تاپ بخرم هم نمیدونم. آدمی هم نیستم که زیاد حوصله داشته باشم با گوشی بشینم مشق بنویسم...

همین دیگه...

چارشنبه همین هفته هم دارم دیگه برمیگردم دیگه با اجازتون.

فعلاً ... مرحمت عالی زیاد!

[ ۱۳٩٤/٢/۱٢ ] [ ٦:٥٦ ‎ب.ظ ]

دیروز یعنی از بوق سگ من در حال ورزش کردن بودن تا خوده نصفه شب!! باور کن یه مربی ورزش این قد ورزش نمیکنه که منه طفلک دیروز ورزشیدم! حالا شبش هم نخوابیده بودم، دیگه کلاً داشتم کلاً می مُردم! شبش این فسقلک ساعت دو و نیم اینا بود به ما مجوز خواب داد! تا خوده صبح البته ربع ساعتی یه بار پاشد!! دیگه هفت دیدم نمیشه! کلاً پاشدم! هشت تا ده که رفتم باشگاه خودمون (در اصل باشگاهم عصر بود، ولی چون عصر با دخترخاله ها قرار استخر داشتم، صبح رفتم). بعدش پاشدم رفتم دنبال جواب آزمایشم و کلاً در حرکت بودم!

جواب رو که گرفتم هم طبق معمول مزاحم دکترمحبوبه شدم و نسخم رو هم تلفنی تحویل گرفتم و توی راه برگشت رفتم داروخانه داروم رو هم گرفتم اومدم. از اونجایی که داروخانهه هم بدمسیر بود، یه نیم ساعتی توی سربالایی برا خودم پیاده روی ساختم! اونم ساعت دوازده یک ظهر! البته میشد هی تیکه تیکه سوار تاکسی شم و پیاده شم، ولی دقیقاً میشد مصداق اون جوکی که طرف یه جا واساده بوده و تاکسی میگیره، تاکسی میره یه کم جلوتر وامیسته، طرف میگه اونجا که میخوام پیاده شم!! واقعاً خب وجب به وجب بود فاصله ها، این شد که ترجیح دادم کلاً پیاده برم...

بعدش که اومدم خونه هم فقط یه ساعت و اندی وقت داشتم. دیگه تا یه کم به فسقل رسیدم و بعد به کارای خودم برا قبل از استخر، دقیقاً وقته تموم شد و باید از خونه میزدم بیرون که برم برا استخر....


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٤/٢/٢ ] [ ٦:۱٢ ‎ق.ظ ]

عجبی بالاخره پرشین بلاگ زنده شد! جونمون رو به لبمون رسوند! حالا دقیقاً چه موقع اینا یادشون اومده بود بروزرسانی کنن؟ موقعی که من کلی حرف قلمبه شده داشتم!! البته یه مقدارش رو خصوصی برا خودم نوشتم، ولی بعد که اومدم پابلیشش کنم یهو همه چی پرید و وقت هم نداشتم دوباره بنویسم، گفتم میرم به کارم میرسم و میام ادامه میدم که رفتن همان و شهید شدن پرشین بلاگ همان!

جالبه که اولش هم نوشته بودن که تا اولین ساعات روز "شنبه"! بعد شنبه شد و درست نشدن، اومدن تغییرش دادن و نوشتن اولین ساعات روز "یکشنبه"! بعد ساعت دوازده و یک دقیقه شد، ما دیدیم اولین ساعاتِ ایران یا بهتر بگم پرشین بلاگِ ایران شروع نشد! گرفتیم خوابیدیم، هفت صبح پاشدیم، هنوز اولین ساعات نشده بود! باز خوابیدیم یازده پاشدیم، باز اولین ساعات نشده بود!! بعدش دیگه نخوابیدیم و به زندگی رسیدیم، عصر هم شد و باز اولین ساعات نشد!! خلاصه که نهایتاً امروز صبح که چک کردم، دیدم بالاخره با "دوشنبه شدن" مث که اولین ساعات ِ یکشنبهء اینا هم ظهور کرد! صلواتی ختم بفرمایید!

(البته الانم همچین زنده نشده مث که. کامنت که برام میاد ایمیل نمیشه. تا نیام بلاگ نمیفهمم کامنت دارم. جوابا هم ظاهراً هزارتا در میون ایمیل میشه به کامنت گذارا! پیلیز اگه من جایی برا کسی که پرشینی هست کامنت گذاشتم، جوابم رو همینجا بیاد بده. جوابی به دستم نرسیده تاکنون)

خلاصه که این قد اینا کِشش دادن که درست کنن اینجا رو که من کلهم اجمعین یادم رفت چی میخواستم بنویسم اون روز! و کلاً دیگه سعی کردم هم یادم نیاد!


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٤/۱/۳۱ ] [ ٧:٠٥ ‎ب.ظ ]

گاهی وقتا واقعاً از وقتی که اینجا میذارم یا بهتر بگم اعتیادی که این 12 سال به این وبلاگ و نوشتن پیدا کردم عاجز میشم، ولی گاهی هم می بینم واقعاً چقدددد خوبه که مینویسم، که میخونید، که نظر میدین! حالا از بُعد سبک شدن خودم که بگذرم، بُعد کسب اطلاعاتش خییییییییلی خوب بوده همیشه برا خودم.

عرض میکنم خدمتتون: صبح توی عالم گیجی و خواب که بیدار شدم، همش داشتم فکر میکردم که پاشم برم بانک که پول مامان طفلک رو هم آزاد کنم (پولش رو گذاشتم توی حساب خودم که نامه ساپورت مالی بگیرم. حالا این هم ماجرا داشت! عرض میکنم این رو هم باز!)... خلاصه که هی با خودم تعارف میکردم که نه بخواب، نه پاشو! نه برو! دیگه نهایتاً به زور پاشدم و توی همین قدم زدنا توی خونه، یهو یادم اومد که امروز پنجشنبه است و دکتری که میرفتم برا پام و اینا، درمانگاه نزدیک خونه خودمونه. دیگه به سرعت فشنگ لباس عوض کردم و از خونه جهیدم بیرون. رفتم دکتر و نتیجه آزمایشا رو هم نشونش دادم و گفتم هم که شرایطم آنچنان تغییری نکرده. همچنان معتقد بود که بیشتر به خاطر رگ سیاتیک و دیسک هست. وقتی گفتم فلان حرکتا رو توی باشگاه نمیتونم بزنم هم (چیزی مث گهواره زدن ساده حتی! البته برا این مورد دنبالچم اذیت میشه)، گفت کلاً بعضی حرکت ها رو فعلاً نباید بزنی... بعد پرسید که فیزیوتراپی رفتی؟ گفتم نه! شما نگفتی برو که! گفت: اِ فک کردم نوشتم قبلاً! ... خلاصه که دیدم یه مشت مشق نوشت و دفترچه بیمه رو داشت تحویلم میداد، و هیچی هم در مورد آزمایشای تیروئید و اینا نگفت، که دیگه خودم به زبون اومدم که: دکتر آزمایشام خوب بود؟ گفت آره مشکل خاصی نیس! گفتم: خب این که T.S.H بالاس؟ مشکل کم کاری تیروئید نمیتونه باشه؟! بعد نیگام کرده میگه: آخرین باری که آزمایش تیروئید دادی کی بوده مگه؟! گفتم والا هیچ وقت! شااااید قبل از بارداری! نمیدونم! ... یهو تعجب کرد گفت: مگه تو کم کارِ تیروئیدی نبودی و قرص نمیخوردی؟ گفتم نه! گفت وا من فکر کردم قرص مصرف میکردی!!! (ببقشین از کجا شما برا خودتون چنین تصوراتی میکردین دکترجان!؟ کلاً امروز توی فاز تصورات بود! هم فک میکرد فیزیو فرستاده من رو! هم فک میکرد قرص میخوردم!!) خلاصه که گفت اوکی پس آزمایشت رو تکرار باید بکنی. گفتم یه چیز دیگه هم هست که میگن اگه اونم تغییر کرده باشه نشونهء کم کاری تیروئید هستا، اونم نوشتین؟! گفت چی؟ گفتم والا اسمش رو دقیق نمیدونم، ولی توی نت خوندم. گفت شاید جدید اومده، من نمیدونم! ... اصلاً این قد شاخم درومده بود که اینو گفت که نگو! آخه من حتی پیش دکتر خون ام هم که میرم، با این که خییییییییلی از ایناها مسن تر هست، ولی خییییییلی به روز هست. طوری که به ماها هم ایراد میگیره اگه بگیم از چیزی خبر نداریم، و همش میگه: "الان دیگه عهد اینترنته. خیلی زشته که کسی چیزی ندونه، هر یه ساعت هم از نت بی خبر باشین، کلی مقاله و مطلب علمی از دست دادین". خیلی برام عجیب بود این حرف دکتره. طوری که تقریباً پشیمون شدم که ادامه درمانم رو برم پیشش! گفتم بذا فعلاً آزمایشا رو بنویسه، نتایج رو میبرم پیش کسی دیگه...

دیگه گفت که شما برو خودت توی نت اسمش رو ببین چیه به آزمایشگاه بگو برات انجام بده! (میخواستم بگم خب ببقشید بنده برا چی اومدم پیش شما؟ خب اگه خودم هر آزمایشی که میخوام برم بگم انجام بدن که خب هزینه هم باید آزاد بدم که! میخوای اصلاً شما مُهرت رو هم بده من، هم خودم تحقیق میکنم، هم آزمایش مینویسم، هم میرم آزمایشگاه دیگه!! والا!!)... خلاصه که اومدم بیرون و سریع زنگ زدم دکترمحبوبه و اسم اون گزینه رو پرسیدم که باید میگفتم به آزمایشم اضافه کنم (anti tpo) و رفتم بهش گفتم. دکتره اصلاً انگار به عمرش این رو نشنیده بود!!! طوری که حتی tpo رو چن بار ازم پرسید تا نوشت و بعدشم گفت ها اینا جدیده!!!! (واقعاً برام جا نمیفته که یه دکتر اونم با سن کمی که این داره، این قد به روز نباشه. نمیدونم شایدم عادی باشه توی کاراشون یا چون مرتبط با تخصصش نیست، ولی خب به هر حال من ِ مریض ِ ایشون، نیاز به این مدل آزمایشا دارم!)...

خلاصه که بعدشم پرسیدم کجا رو برا فیزیوتراپی معرفی میکنید؟، یهو گفت اِ فیزیو نوشتم برات؟! بعد دید که نه اونم یادش رفته بنویسه!!! (یعنی فقط مونده بود بگم: دکتر عاشق شدی این قد گیجی؟! یا تصور میکنی فلان چی رو گفتی یا فلان مریضی رو دارم من، یا یادت میره بنویسی!! کلاً نیستی با ما!!! دل به کار بده جانم، دل به کار بده!!!خنده)

خلاصه که ننه سرتون رو درد نیارم، کلی خودم رو دعا کردم که وبلاگ مینویسم و از شرایطم میگم، و کلی هم امثال دکترمحبوبه و بقیتون رو مشورت میدین بهم رو دعا کردم...

+ آب و هوا برام یه طورایی شبیه زمانی هست که کنکور داشتم... یه طورایی دلشوره و اضطراب داره... کلی هم واسادم به شیرینی پزی و کیک و اینا برا فردایی که مهمونیم و پس فردایی که مهمون داریم، ولی حسم خوب نشد... حالا برم باشگاه و اگه بهتر نشده بودم یه کم برم پیاده روی با خواهره شاید مود روحیم درست شه...

++ یه چی دیگه هم میخواستم بگم، ولی مث که یادم رفته! شایدم نمیخواستم بگم! نمیدونم! ولی همش حس میکنم یه چی میخواستم بگم!

ولش کن! پاشم، پاشم برم باشگاه که دیر شد!

[ ۱۳٩٤/۱/٢٧ ] [ ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ ]
[ ۱۳٩٤/۱/٢٧ ] [ ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ]

و سی ساله شدم!

شروع این دههء زندگیم از اولش تا حالا که دو روز میگذره که خیلی پرکار بوده! تا ببینیم بقیش چی از آب در میادچشمکزبان

از همون ساعات اولیه شب (دوازده) که شد 25م، تبریکات ملت سرازیر شد برام. دوستام، فامیل... حتی خواهرشوهره توی گروه فامیلیشون هم تولدم رو همون دوازده و دو سه دقیقه تبریک گفت و بقیه هم مَجازاً جشن گرفتن توی واتساپ برام!خنده همزمان کلی از دوستام هم هی تبریک میگفتن و ... و اینگونه بود که ساعاتِ اولِ شب رو مشغول بودم و خیلی دیر خوابیدم بعدشم...

برا خوده روز تولدم از اولش برنامه خاصی نداشتیم. فقط خودم قصد داشتم یه کیک موس از اون سه لایه های شکلاتی برا خودمون درست کنم. و استارتش رو زده بودم. البته حدس هم میزدیم شاید خاله ها بیان، ولی خب زیاد باور نکردیم!زبان

خوده صبح روز تولدم اول رفتم آرایشگاه که موهام رو کوتاه تر کنم (پنجشنبهء قبلش رفته بودم کوتاه کرده بودم، ولی راضی نبودم. گفتم برم یه کم کوتاه تر و مرتب تر کنم موهام رو). خلاصه که رفتم و بعدم یه کم خامه و اینا که برا کیک کم داشتم رو خریدم و اومدیم. همین حین هم پسرخاله واو توی گروه فامیلی اومده بود نوشته بود که تولد من هست و بقیه رو تشویق کرده بود که شام بیفتن سر ِ ما!خنده اولش هم سعی کردیم جدی نگیریما! ولی خب بعد جدیش گرفتیم و رسماً زنگ زدیم دعوتشون کردیم (ولی نگفتیم برا تولد، گفتیم همینطوری بیاید دور هم باشیم) و خب یهو من وصل شدم به برق که دو طبقه به کیکمون اضافه کنم که کافی باشه برا بیس نفری که اضافه میشن یهو!

و خلاصه اینگونه شد که ما افتادیم توی بدو بدو! از طرفی هم از اونجایی که خواهره میدونست من لازانیا دوست دارم، برا ناهار داشت لازانیا درست میکرد و گفتیم شام یه چی ساده میذاریم که دیدیم مامان خیلی دلش میخواد شام لازانیا باشه و دندون تیز کرده بود واسه لازانیاهای ظهر که گفتیم بابا بی خیال، اینا رو بذا بخوریم، برا شام هم درست میکنیم! و مسئولیت کامل پختش رو هم خودم پذیرفتم باز!

و اینگونه شد که بازم افتادیم توی بدو بدو! کلاً من اصلاً این روزا حوصله کار خونه ندارم. گفتم تمیزکاری و مرتب کردنا با شما، آشپزخونه با من! یه دستم به کیک بود، یکیش به سوپ، یکیش به ظرف شستن، یکیش به لازانیا!!... کلاً هزار دست و پا شده بودم!

از اون جالب تر هم این بود که عصرش هم باشگاه داشتم و قصد نداشتم که کنسلش کنم!! فک کن باشگاه ساعت 5:30 داشتم، 5:27 دقه موس سفید کیکم رو ریختم و بدو بدو رفتم باشگاه (البته باشگاه نزدیکه، ولی خب همون دو قدم راه هم زمان میبره و با ده دقه تاخیر رسیدم)... دیگه بعدش هم بدو بدوی برگشت و اتمام کار لازانیا و سس شکلاتی ِ کیک و ... اومدن مهمونا...

خداییش فکر نمیکردم کسی چیزی بیاره. واقعاً حس میکردم به قصد دور هم بودن میان. ولی خب همه هم زحمت کشیده بودن کادو و اینا و ... الک الکی شد تولد 30 سالگی بنده! کیک هم با اینکه خیلی عجله ای شد و حداقل ظاهرش چیزی که باید از آب در نیومد، ولی چنان همه رو به وجد آورده بود که تا قِرونِ آخرش رو خوردن!زبان (خداییش خوشمزه شده بود)

دیگه بعدشم تا ملت برن و جمع و جور کنیم بخوابیم شد 4 صبح!!


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٤/۱/٢٦ ] [ ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ]

امروز بابا رفته بود جواب آزمایش تیروئیدم رو هم گرفته بود، فاکتور T.S.H خونم بالا بود. بر اساس فوضولیایی که توی نت کردم، اگه این مقدار بالا باشه و اون دو تای دیگه نرمال باشه، نشونهء کم کاری ِ خفیف تیروئید هست. تا فردا برم دکترم ببینم چی میفرمایند!، هم در مورد این نتایجا، هم این که وضعیت پاهام آنچنان تغییری نکرده. شاید در حد 20-30 درصد فقط...

دیگه چی میخواستم بگم؟! هان! فعلاً زدم وایبرم رو هم کلاً دک و داغون کردم، خدا رحمتش کنه! گفتم شاید یه دلیل این که روی گوشی خودم اکتیو نمیشه این باشه که هنوز روی گوشی جدیده اکتیو هست (هر چند قبلاً هم چنین تست هایی کرده بودم که روی یکی فعال باشه و جای دیگه بخوام فعالش کنم، و خب قبلی رو دی.اکتیو میکرد خودش خود به خود)، ولی دیگه گفتم حالا شااااید... زین روی اومدم وایبر گوشی جدیده رو دی.اکتیو کردم که دیگه خیلی محکم کاری کرده باشم، بعد با اجازتون وایبر لپ تاپ هم دی.اکتیو شد و وایبر گوشی خودم هم درست نشد که نشد!

+ مدارک رو تقریباً آماده کردم... ولی دنبال کارایی که بهم سپرده بودن نرفتم هنوز! از اون طرف هم بعضی از ملت فهمیدن دیگه یواش یواش میخوام برم، دوباره فاز مهمونی بازیا تا حدی شروع شده. فقط موندم توی کف که چرا این پسرخالهه که میخواست مالزی هم بیاد، هنوز خبری ازش نیست؟ دیدنی تولد فسقل که نیومدن، این همه هم سنگ این رو به سینه زدن که میخوایم دعوتت کنیم و اینا، ولی از اونم خبری نشد! باور کن بازم روزای آخر که من میخوام برم و این قد برنامه هام میپیچه توی هم، یادشون میاد! بعدشم میگن خودش وقت نداشت!

++ اضافه شد: مث که خیلی خوش به حالمه! صدجا صدجا دعوت میشم یهو! صبح باید برم دکتر، از طرفی مادرشووره زنگ زده فردا بیا اینجا! عصرش باشگاه دارم! با خودم گفتم خب چارشنبه میرم خونهء مادرشوور اینا. ولی یهو دخترخالهه مسیج داد که پیگرد مسیجی که سابقاً زدم و پرسیدم چارشنبه آزاد هستین یا نه، چارشنبه عصر برنامه گذاشتیم کوچه باغی ِ خونهء قدیم پدربزرگ!... حالا موندم چه کنم؟ فردا مسیر دکترم تا نزدیک خونهء مادرشوهراینا هست. ولی خواهرشوهره کتابخونه است. تا قبل از که اون بیاد هم من باید برگردم خونه چون باشگاهم این طرف هست! خب اگه خواهرشوهر هم فسقل رو نبینه که روزش شب نمیشه و باید ریپید بشه این رفتنه! اگه برنامه رو بذارم برا چارشنبه که برم خونشون، بعد خب عصرش رو چیکار کنم باز؟! اصلاً کلاً قر و قاطی شده رفته! البته یحتمل همون چارشنبه رو برا خونهء اونا اوکی کنم. ولی واقعاً حس این همه جابجاییِ مسافتی ندارم...

[ ۱۳٩٤/۱/٢٤ ] [ ٥:۱٧ ‎ب.ظ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

شیرازی ام و 30 سالمه! 9ساله متاهلم و حدود 7 ساله که با همسرم برای ادامه تحصیل فعلا در مالزی هستیم. تیرماه 93 هم خدا یه فرشتهء کوچولو بهمون هدیه داده... از مهر 82 وبلاگ نویس بودم و خیلی ها مدت های طولانی با من همراه بودن و میشناسن من رو، ولی فعلا همهء نوشته های قبلی رو آرشیو کردم و قابل دسترس نیست... راستی من زیاد وبلاگخون نیستم. ببخشید اگه میاید و نمیام. اینجا صرفاً لحظه هام رو ثبت میکنم.
RSS Feed